تبليغاتX
مثل درخت در شب باران

مثل درخت در شب باران

طنز روز نوشت داستان

می خونم

این وبلاگتعطیل می شه اما ا نظری دارین برام بنویسین خوشحال می شم بخونم در ضمن من هنوز برای کارن (پسرم )می نویسم mavamochol.blogfa.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 21:26  توسط عاصفه اله وردی  | 

و این آخرین پست این وبلاگ خواهد بود

 از روز ی که تصمصم گرفته بودم دفاع باشه برای بعد از تولد کارن بحث من و حمید بالا گرفت من تصورم این بود که ریزه ریزه کارام رو پیش می برم و حمید مطمئن بود که باید بذارم برای یکی دو ماه فبل از دفاع و دائم به من می گفت خودت و اون بچه رو اذیت نکن ...منم اذیت نکردم و به کلاسهای بارداری و شنا و یوگا مشغول شدم بعد هم که حمید آپاندیسشو عمل کرد و عید نوروز شد و بعد هم که یه هفته قبل از تولد کارن بابای حمید فوت کرد و خلاصه حال همه گرفته بود حال من بماند ...تصوری که من از حمید داشتم این بود : بچه رو گاه گاهی نگه می داره تا من به کار پایان نامه ام برسم و چند تا مقاله سرچ کنم  و تصور حمید این بود که من در آخرین دقایقی که فرصت دارم دفاع می کنم و البته با کمال تاسف هر چیزی که حمید فکر می کرد عملی شد و تصورات من همه بر باد رفت !! من یک کمی نسبت به پسر بچه ای که کاملا ایرانیزه بزرگ شده بیش از حد امیدوار بودم اعتمادم به حمید بیشتر از اونی بود که اتفاق افتاد فکر می کردم بعضی شبها حمید کارن رو می خوابونه و من تا پاسی از شب روی پایان نامه کار می کنم اما دریغ!!! چیزی که این میون از کمک نکردن بدتر بود وعده ی کمک بود حمید گاهی که می دید من جلز و ولز می کنم و راه به جایی نمی برم بهم قول  همکاری می داد و من با اعتماد به قولش کارها رو رها می کردم این مایه اصلی مشاجرات من و حمید بر سر پایان نامه ی من بود.شب و روز قبل از دفاعم به خاطر همین پیش برنامه ها کلی بحث و جدل کردیم صبح روزی که من باید ساعت یک ظهر دفاع می کردم حمید امتحان مصاحبه ی کارشناس داد گستری داشت خدا حافظی خیلی بدی با هم کردیم چون نصف کاغذ بازی ها مونده بود علی رغم اینکه من بال بال زده بودم که نمونه بازم به خاطر اعتماد به حمید چوبش رو خوردم نامه ای که فقط قرار بود یکی باشه تبدیل شد به 10 تا نامه و کلی از این و اون امضا بگیر و بیار و این وسط انگار توپ تو دانشکده منفجر شده باشه که هیچکس سر جاش نبود مسوول پژو هشی مرخصی بود تایپیست ها هم یکی مرخصی یکی مشهد بودن و نفر سوم کامپیوترش خراب بود تو بایگان ینامه هام تایپ شد اونم بعد از دیدن چشم های اشک بار من ...انگار کارمندا احساس نمی کردن کار مهمی انجام می دن همه بی انگیزه بودن تا زمانی که داستان پر طول و دراز من رو می شنیدن بعد انگار که مسوولیت سوپر من بهشون واگذار شده باشه می پریدن پشت میز و ....بعد از نوشتن نامه ها نوبت به معاون پژوهشی رسید که سر به زنگاه غیبش بزنه و کسی که از طرف او امضا می کرد هم توی جلسه بود با کلی خواهش و تمنا از آبدارچی خواستم نامه ها رو ببره امضا  بگیره وقتی برگشت نصف نامه ها امضا نشده مونده بود و دوباره.... وسط این کارها به یکی از همکلاسی هام زنگ زدم بیاد به دادم برسه و خدا رو شکر اومد ...تیری در تاریکی تا دیدمش اشکم جاری شد.با هم نامه ها رو به نماینده تحصیلات تکمیلی که یکی از استادامونه دادیم که هی می گفت فکر نکنم استاد راهنمات برسه!!! حمید زنگ زد و گفت فکر می کنی کی از ما مصاحبه کرد؟ - استاد راهنمات!!!!!!!!!!! یاد زبل خان افتادم زبل خان اینجا زبل خان اونجا کافیه که دستش رو دراز کنه .... نامه ها که تموم شد ساعت 12 شده بود و. مسئوول سالن رفته بود. رفتم سایت که دوباره پاور پوینت ها رو مرو ر کنم استاد راهنما نبود که نظرش رو بپرسم از بچه ها نظر خواهی کردم و یه تغییراتی دادم ...ریخته بودم روی لپ تاپ قدسی که دوباره همه چی به هم نریزه گلاره هی زنگ می زد که بگه دکتر چایچی رو کی بیارم وشمارش رو بده به حمید زنگیدم در دسترس نبود ..گیج شده بودم نمی دونستم با اینهمه کار که ریخته سرم به کدومشون فکر کنم ..گهگاهی هم یاد کارن می افتادم و اینکه الان داره چیکار می کنه بچهام طفلک حتی نرسیده بودم اون روز بغلش کنم ...چه رسد به شیر ...هی آدمهای متفاوت زنگ می زدن آدرس می پرسیدن و یا اینکه معذرت خواهی می کردن که نمی تونن بیان نمی دونم اینکه قبل از دفاع کسی معذرت خواهی کنه چه صیغه اییه چون آدم اونقدر سرش شلوغه که حتی فرصت جواب دادن به تلفن رو هم نداره . این وسط مامان بنده خدای حمید بود که می خواست بیاد اما کسی نبود بیارتش .نیم ساعت بعد گلاره با دکتر چایچی اومد که داور خارجی ام بود بعد حمید سر رسید که گیج بود و خراب کرده بود بعد مامان اینا اومدن با دو سبد گل و میوه ووسایل پذیرایی تو همین شلوغی استاد مشاورم که رییس موسسه است اومد و هیچ جایی نبود که بگم بره بشینه منتظر منم عین مرغ پر کنده دائم می پریدم اینور اونور به جای اینکه برم جایی رو که قراره ارائه بدم پیدا کنم و تمرکز بگیرم می رفتم پیش کارن و مامانم گیر می داد که ناهار خوردی و یه چیزی می چپوند تو دهنم به خودم نگاه کردم دیدم دارم هی آدمها رو به هم معرفی می کنم پس کی قراره دفاع کنه این وسط یکی از دوستای قدیمی که اونم به تازگی بچه دار شده بود رو دیدم گیر داده بود که سزارین کردی یا طبیعی؟ هنوز معلوم نبود تو کدوم کلالس باید دفاع کنم استاد راهنما نیومده بود و بقیه اساتید ولو بودن و نیم ساعت از زمان دفاعم گذشته بود تا می رفتم تو سالن فوجی از آدمها که ماهها بود ندیده بودمشون جلوم سبز می شدن و گزارش کار این چند ماه رو می خواستن استاد داور داخلی فرستاد دنبالم فکر کردم می خواد کمک کنه دیدم داره شکسته بسته می گه دست مزد های اساتید مدعو رو محاسبه کردن؟ تو پاکت به شما دادن؟ می خواستم بگم والله بی خبرم روحمم خبر نداره چی رو؟سعی کردم حمید رو پیدا کنم و بندازم سر اون پیداش که کردم گفت برو اتاق 12 نگو چون آمفی تئاتر و اتاق سمینار پر بوده یه اتاقی رو همین جوری گفتن ویدئو پروژکتور داره حمید هم گفته باشه وقتی نمونده بود برای چونه زدن اولین جا بهترین جا بود تا رفتم تو اتاق و لپ تاپ رو باز کردم چشمتون روز بد نبینه استاد راهنما به همراه بقیه ی اساتید رسیدن و با عجله نشستن منو می گی نمی دونستم چه طوری لپ تاپ رو به ویدئو پروژکتور وصل کنم هی دنبال سیم ها می گشتم استادم با وجود یک ساعت تاخیرطلبکار شد که :من دیر کردم شما چرا حاضر نیستی؟ مثل اینکه آتیشم زده باشن انگار یه خمره قیر خالی کرده باشن روی سرم دنبال سیم ها می گشتم و سر در نمی آوردم حمید اومد کمکم کاری از پیش نبرد یاد چونه زدن های استادا افتادم برای اجرای زودتر دفاع هول و هراس تمام وجودم رو گرفته بود به عمرم اینقدر بی برنامه نبودم به عمرم اونقدر تحقیر نشده بودم به عمرم اونقدر استرس نکشیده بودم....ته ته های ذهنم به کارن فکر می کردم که الان کجاست کی پیششه؟ البته مطمئن بودم که مامان اینا مواظبشن اما نا خود آگاه بود و دست من نبود...استاد راهنما خسته شد بلند شد بره مسوول کلاسا رو بیاره نبود یه خدمات چی رو آورد اونم کاری از پیش نبرد ...تف سر بالا مجبور شدم لپ تاپ رو باز کنم و فلش رو به کامپیوترکلاس وصل کنم این وسط کلی سیم باز شد و بسته شد و کلی دنبال فلش گشتم یه فلش رو کامپیوتر نمی خوند یه فلش رو باز نمی کرد بالاخره یکیش باز شد و همه نشستن سر جاشون اشاره کردم که یه لیوان آب اما آب دیر اومد من شروع کرده بودم و جرات نمی کردم وقفه بندازم جلو اونهمه آدم از گلوم پایین نمی رفت. انگار که توی دهنم چسب مایع ریخته باشن به زور باز و بسته می شد سوره ی والعصر رو که اونهمه تمرین کرده بودم نخوندم چندذ اسلاید اول لکنت گرفته بودم صدام می لرزید هر چند بعدا همه می گفتن که چیزی نفهمیدن اما به جای پایان نامه داشتم می گفتم رساله و کلی چیزها رو داشتم جابجا می گفتم که تند تند درست شون می کردم اسلاید ها رو رد می کردم و می گفتم تا رسیدم به سپاسگذاری که استاد راهنما و داور داخلی شروع کردن به دست زدن اما صحبت من تموم نشده بود و شعر سعدی رو که نوشته بودم خوندم و سعی کردم سپاس ها رو مختصر بخونم اون جمله ای رو که از مدتها فبل برای تشکر از پدر و مادرم نوشته بودم علی رغم اینکه با خودم شرط کرده بودم در هر حالتی می خونمش نخوندم. و مثل همیشه یه حسرت برام موند حسرتی که این بار دقیقا پیش بینی می کردم اما نتونستم کاری بکنم از همه ی دوستای خوبم که به فکر من بودم به خصوص اونایی که با وجود گرفتاری هاشون بازم اومدن و اونایی که اونقدر در گیر بودن که نتونستن بیان و اونایی که برام آرزوی موفقیت کردن ممنونم انم گذشت

 

ای برتر ازخیالو قیاس و گمان وهم

 از هر چه دیده ایم و شنیدیدم و خوانده ایم

مجلس تمام گشت و به پایان رسید کار

 ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 23:22  توسط عاصفه اله وردی  | 

اندر حکایت دفاع کردن از فوق لیسانس1

من بالاخره در تاریخ 30 آبانماه دفاع کردم تو سالی که کارن به دنیا اومد و جفت 8 رو به همراه داشت هر چند وقتی که برای فوق لیسانس قبول شده بودم یا پارسال که تو آزمون دکتری رتبه ام 5 شد هیچوقت فکر نمی کردم که این کار تا این حد برام مشکل بشه ...تصورم این بود که مثل خیلی از کنفرانس ها و سمینارهایی که تا حالا اجرا کرده بودم به راحتی از پسش بر میام فقط می دونستم که تمرکز برای نوشتنش تا حدی مشکله اما من خودم رو آماده کرده بودم که با همین سیستم دکتری رو هم بخونم گیرم که تو مصاحبه رد شدم –نا جوانمردانه- و اگه مادر نشده بودم مثل بقیه ی کسایی که امسال راحتتر قبول شدن جزو قبولی ها بودم صد در صد...اما ناراحت نیستم و حتی به این فکر می کنم که شاید ادامه دادن تو این رشته یه اشتباه محض بود!! و شاید خدا برام خواست که نتونم دکتری رو شروع کنم به هر حال هر تهدیدی یه فرصته و من دارم به کارهای بهتری که حتی از دکتری خوندن واجبتره –تو مملکت ما- فکر می کنم 4 سال دیگه همکلاسی هام رو می بینم که دکتری دارن و هیچ انرژی و انگیزه و هیچ امکانی برای کار کردن ندارن اما من بر عکس خواهم بود اینو قول می دم ...البته متاسفانه!!!!

الان زیاد وارد حاشیه ها می شم چون سه چهار روزی روکه از دفاعم می گذره به میگرن وحشتناک گذروندم  تازه دارم طعم آزادی رو می چشم که دیگه از اون روز خاطره ی محوی تو ذهنم مونده ...اول قرار بود من تو دوران بارداری کار رو یکسره کنم که بعد با صحبت هایی که با حمید کردیم به این نتیجه رسیدیم که فشار های روحی وارد بر من در دوره ی جنینی اثر بیشتری بر کارن می ذاره و کار رو هر چند یک سال دچار رکود شد رها کردم و چسبیدم به مادر شدن و مادر خیلی خو.ب شدن!!!همکلاسی ها توس اسفندماه و بعد هم در خرداد ماه دفاع کردن من با وجودیکه یک ترم مرخصی داشتم وقتی که در آبان دفاع کردم با 2 نمره کسر نمره مواجه شدم .....مشکل بعدی تصویب پیش دفاع از اول مهر بود. فکرشو بکنین من با اینهمه مشکلاتی که نسبت به همکلاسی هام داشتم باید قبل از دفاعم یه جلسه ی اعصاب خورد کن رو با همون افرادی که تو مصاحبه ی دکتری ردم کرده بودن وبا وجود داشتن یه رزومه ی خوب –که حمید معتقد بود حتما برای قبولی دکتری کافی بوده- کلی تحقیرم کرده بودنداشته باشم تو این بین کارن رو نمی دونستم پیش کی بذارم افراد زیادی به من پیشنهاد کمک کرده بودن اما در اون روزهای حساس فقط خانواده ی خودم بودن که به دادم رسیدن مامان از کلاس یوگا گذشت. حامد اصلا به امتحاناش اونطور که باید نرسید و روز دفاع تمام کارهای سخت رو انجام داد سحر مدتی پایان نامه اش رو مسکوت گذاشت که دو هفته ما خونه شون باشیم قدسی مرخصی گرفت و همینطور بابا فاطمه هم با وجود کارهای خودش و مینو حاضر بود کلاس نره و کارن رو نگه داره ...شب قبل از پیش دفاع من به کلی به هم ریخته بودم حسابی گریه کردم چون داشتم از دنیای پاک و صاف کودکانه ی با کارن بودن با یه جهش ناگهانی پرت می شدم تو وا ویلای رقابت های استادا با هم و سر به سر من گذاشتن!! قسمت بد ماجرا این بود که با توجه به جدید بودن این پدیده در گروه، هنوز کسی نمی دونست من برای پیش دفاع باید چی آماده کنم و چی بگم استاد راهنمام درست در آخرین دقایق موجود گفت فقط قسمت های نهایی کارت رو توضیح بده که البته من به این حرف گوش نکردم و خلاصه ای از کل پایان نامه رو اجرا کردم. استادا هم نا مردی نکردن و من رو 5/1 ساعت  و درست به اندازه ی کل جلسه شون بیرون پشت در و منتظر نگه داشتن فکر کنم شیری که اون شب به کارن دادم معجونی از هورمون های استرس بود...به هر حال جلسه به خوشی تموم شد و هر سوالی خواستن پرسیدن یکی از استادای خود شیرین کن هم آخر جلسه با یه جعبه شیرینی وارد شد و اظهار کرد که مربوط به بچه ی من می شه بعد که کلی مزه ریخت اقرار کرد که من این شیرینی رو نیاوردم و مربوط به خرید یه دستگاه جدیده و فکر کرد حالا من ضایع شدم ...و با گفتن این جمله ها که ما در یه گروه گرم و صمیمی هستیم و برای این اتفاقهای خوب باید شیرینی بدین و چرا تا حال به روی خودتون نیاوردین می خوایت از بقیه انتقام بگیره که حواسشون به این مساله نبوده و مثلا خودشه که تو گروه همه چی دونه .. بعد از اون بود که دو زاری اساتید معزز افتاد که بعله خانوم باید شام بدی ناهار بدی و کلی از من قول گرفتن که تلافی بکنم و درست نیست آدم بچه دار بشه و شیرینی نده!!!!!!اونم به کیا به قاتلای جونم،  حتما!!!!! اون روز گذشت و من شب به خاطر تمام استرس هایی که پشت در کشیده بودم خوابم نبرد تمام بدنم درد می کرد اما از یه چیز راضی بودم و اون اینکه دیگه پرت شده بودم تو کنه قضیه درست وسط زمین عراقیا بودم و دیگه اون ترسای اولیه ریخته بود  
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:33  توسط عاصفه اله وردی  | 

زندگی

آه از این زندگی ....از عید فطر تا همین دیروز تهران بودیم و مثل چلچله ها دائم در حال پریدن از این خونه به اون خونه ...بگذریم از اینکه آخرش ادم همیشه دلش برای خونه ی خودش تنگ می شه و هیچ جا هم مثل خونه ی خودت نمی شه.....حتی خونه ی مادریت (پدریت)........وقتی برگشتیم انگار همه چی دور سرم چرخ می زد بسکه اون سه هفته دائم داشتم لباسای خودم و کارن و حمید رو با یه سری وسایل از اینجا به اونجا می کشوندم ...بد بختی اینه که کمتر کسی حال آدم رو درک می کنه ..در واقع همه انتظار دارن مثل همیشه باشی ..مرتب .و منظم ...خودم فکر می کردم که باید تمام وسایل کارن رو همراه داشته باشم آخرش این شد که مسواکش خونه ی مامان حمید جا موند ظرف غذاش خونه ی مامان من و کلی لباسای من توی خونه ی مامانم و لباسای حمید خونه ی مامانش و لباسای کارن نمی دونم کجا!!!! بد دردیه چلچله بودن جا و مکان نداشتن.......

 

دکتر به دلایلی یه هفته منع کرده بود کارن رو بلند کنم بعد که رفتیم مطبش کارن به بغل رفتم تو و کلی دعوام کرد...نمی فهمه که وقتی آدم مادر یه بچه ی 5/5 ماهه است این لوس بازی ها .......هنوزم قراراه بلندش نکنم اما مگه می شه؟

 

به لاهیجان که رسیدیم انگار اومدیم غریب ترین جای دنیا می خواستم تموم دنیا رو گریه کنم مغزم سیگنال می داد به بدترین روزهای عمرم فکر کنم به غریب ترین روزها.....من عادت دارم وقتی دلم گرفته درست کارای بر عکس می کنم یعنی دستم نمی ره با کسی صحبت کنم به کسی تلفن کنم می ریزم تو خودم و سر آخر با حمید بحث می کنم..حرفهای بی ربط می زنیم و بعد هم حمید برای بار چندم اقرار می کنه که خانومها فقط قبل از ازدواج آدمهای به درد خوری هستند اما دستم رو دست من و کارن رو دیشب گرفت و رفتیم جای مورد علاقه ی من : دور استخر(دریاچه )وسط لاهیجان نشستیم وشیرینی مورد علاقه ی من- کوکی نوشین- رو خوردیم باورم شد که هنوز دوستم داره ...

کار خدا رو ببینین که من اومدم لاهیجان که مجبور نباشم سه شب رو بدون حمید سر کنم به خصوص که حالا کارن هم هست و حالا برای حمید توی دانشگاه آزاد ورامین یه روز حق التدریس جور شده که باعث می شه دو شب در هفته بره تهران   اولش خیلی لجم گرفت می خواستم که نذارم بره اما خودش تدریس رو خیلی دوست داره الان که می ره می گه دانشجوهای ورامین اغلب بچه های تهرانن و خلاصه حالشو می بره گاهی به سرم می زنه برگردم حداقل وقتی تهران بودم می تونستم تو روزهای تنهایی برم خونه ی مامان اما حالا تو لاهیجان؟؟؟؟؟.....

 

می خواستم یه وبلاگ دیگه بزنم تا بتونم راحت تر صحبت کنم از لاهیجان از حمید و از خودم یه وبلاگ خصوصی تر که پسوورد داشته باشه که بدونم کیا می خوننش به خاطر همین دستم به نوشتن نمی رفت اما همینطور که می بینین نوشتم ....با بعضی سانسور های خود خواسته بقیه  ی قسمت هاش رو روی کاغذ سیاه می کنم تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:14  توسط عاصفه اله وردی  | 

مترسک

چه امید عبثی بستم من

       

                           به مترسک

                   که بپاید سر جالیزم را

وقت آن است که خود بر خیزم ......

 

دارم برای پایان نامه خیز بر می دارم ایشالله تا دو ماه دیگه دیگه سرش نمی نالم به خودم قول دادم دیگه روی کمنک کسایی که کمکم نکردن و فقط کارم رو عقب انداختن حساب نکنم حس قدرت و آزادی می کنم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:56  توسط عاصفه اله وردی  | 

باید امشب بروم

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

 بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

 ما داریم می ریم لاهیجان

برای زندگی..................

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:55  توسط عاصفه اله وردی  | 

منتظر شما در  وبلاگ ما و کارن (پسرم ) هستم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 20:8  توسط عاصفه اله وردی  | 

هیچ اردکی با پول عقاب نمی شود

باورتان می شود ما روز جمعه پرزنت Present  شدیم. نه با گولد کوئست و شرکت های سنتی هرمی بلکه با یه چیز خنده دار تر. (البته در واقع گریه دار تر. البته چون ما عادت داریم به همه چیز بخندیم، می گم خنده دار). جای تاسف دیگه اش (و واقعاً گریه دارش) اینه که توسط بهترین رفیق حمید. کسی که برای ما مظهر فعالیت اقتصادی و تلاش خستگی ناپذیر برای کسب حلال بود و واقعا از این نظر تحسینش می کردیم.

شاید شما هم شندید شرکت هایی هستند که 80 درصد در سال سود به سپرده شما می دهند. شرحش مفصله ولی در کل بگم یه سور به گولد کوئست زده، چون گولد کوئستی ها بهت دروغ نمی گفتن، می تونستند سئوالهای اولیه ات رو جواب بدن و بهت توهین نمی کردند و البته با این شباهت که هر دو از حماقت های مردم و شوت بازی مسئولین و احتمالا از نزدیکی افراد رده بالای این شرکت های هرمی با مستولین امر نهایت سوء استفاده را می کنند. این شرکت که من اسمش رو هم یادم رفت و هیچ علاقه ای به یاد آوریش ندارم باید مشاورینی داشته باشه که اصول علم اقتصاد بهره مند باشند چون مبنای کارشون اقتصادیه. ولی اونها نه تنها از اصول اولیه اقتصاد هیچی نمی دونند بلکه تو رو هم متهم می کنند به این که داری اقتصاد دانان آمریکا رو که هفتاد!!! سال پیش این طرح خارق العاده رو پیاده کردند رو زیر سئوال می بری (اقتصادی که همه حتی خوشون می دونند که تا اطلاع ثانوی زیر سئواله). جالب ترین نکته در جریان این پرزنت این بود که مشاور محترم می گفت که اونهایکه با این روشها خودشون رو از وضع موجود نجات می دند (مثل خودشون) مثل عقاب هستند و بقیه که حاضر نیستنند از حماقت های سایرین سوء استفاده کنند و ریسک های احمقانه بکنند، مثل اردک دارند تو مرداب خوشون وول می خورن.  ولی من معتقدم  مشکل ما همینجاست. اینکه اردک ها وقتی چندرغاز پول دستشون بیاد فکر می کنند عقاب شدند.

به هر حال این گفتم تا بدونین یه موج جدید پرزنت کردن در راهه و اگه یه دوست، خارج از عرف رایج شما رو بطور اختصاصی دعوت کرد (یعنی اگه گفتید فلانی هم بیاد و اونها مخالفت کردند)، اول مطمئن شید که جریان پرزنت در کارنیست بعد برید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:2  توسط عاصفه اله وردی  | 

یه نوع دیگه

من ماهیم تو آب منی

 

در من حلول کن                      با دستهای زلالی که سرنوشت سهم تو کرده است...

 

من منتظر، من تنها

                              در پیچ و تاب جذر و مد عشق

                                                                         جا مانده ام هنوز!

    

                                   من ماهیم تو آب

                                                         در من تمام کن یک عمر التهاب!............

 

یه روز شعری با این مضمون شنیدم هر چی کردم نتونستم شاعرش رو پیدا کنم یا جایی که اون شعر رو تمام و کمال داشته باشه چون از مفهوم قشنگش خوشم اومده بود و نمی تونستم نداشته باشمش، نشستم و خودم دوباره بر مبنای مفاهیمی که یادم بود یه شعر سرودم معلوم نیست این شعر منه یا یه کی دیگه؟  اینم یه نوع زندگی کردنه با شعر!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:33  توسط عاصفه اله وردی  | 

در آستانه

فکر می کنین آدم تو بیست و نه سالگیش چه جوری می شه؟چقدر از زندگی احساس رضایت می تونه داشته باشه چه چیز هایی باید براش مهم باشن؟ با چه ابعادی از زندگی باید به توافق رسیده باشه؟ وقتی دوستان زنگ می زنن وسالروز  29 سال زندگیت  رو بهت تبریک می گن چه حسی باید داشته باشی؟ باید تثبیت شده باشی که در آستانه ی 30 سالگی ایستادی؟انگار از بیست سالگی تموم این سالهای بیست و اندی خیلی مورد توجه نبودن و نیستن اما بیست و نه که تموم می شه .....و خودت رو در سی غوطه ور می بینی نمی تونی بی تفاوت باشی مبدا من 5 بهمنه حتی اگه شناسنامه ام هم بهم دروغ بگه و من سالم رو از امروز شروع می کنم از امروز که مهر سی آروم آروم روی شناسنامه ی کارهام و زندگیم می خوره .....ضمن اینکه حس نمی کنم بار بزرگی رو از رو دوش این دنیا برداشته باشم یا مسئله ی مبهمی رو حل کرده باشم احساس بیهودگی هم نمی کنم متاسفانه سر شار از تجربیات مثبت و منفی خیلی محافظه کارانه زندگی می کنم و شاید هم خوشبختانه دیگه از شور جوانی خبری نیست....تعجب می کنم از دوستانی که هنوز با این همه از من انتظار انتهار یا شور و شعف دوباره تجربه کردن رو دارن...من در آستانه ی سی سالگی در آستانه ی مادر شدنم ..........

حس می کنم می دونم تمام سالهای بعدی عمرم رو چطور و چگونه باید طی کنم با اعتماد به نفس بالا حس می کنم یه راههایی رو برای زنده بودن و زنده زیستن پیدا کردم ....به عنوان یک زن کامل که هم مادره هم همسر هم کار اجتماعی کرده و هم می تونه بی دغدغه ی فکر کردن به کار تمام وقت فرصت هایی رو برای ایجاد تغییر در خودش واطرافش داشته باشه  ..سی سالگی و آغازش می تونه دلیل خوبی برای تثبیت باشه تثبیت زندگی ....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 14:36  توسط عاصفه اله وردی  |