باید امشب بروم
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
ما داریم می ریم لاهیجان
برای زندگی..................
طنز روز نوشت داستان
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
ما داریم می ریم لاهیجان
برای زندگی..................
باورتان می شود ما روز جمعه پرزنت Present شدیم. نه با گولد کوئست و شرکت های سنتی هرمی بلکه با یه چیز خنده دار تر. (البته در واقع گریه دار تر. البته چون ما عادت داریم به همه چیز بخندیم، می گم خنده دار). جای تاسف دیگه اش (و واقعاً گریه دارش) اینه که توسط بهترین رفیق حمید. کسی که برای ما مظهر فعالیت اقتصادی و تلاش خستگی ناپذیر برای کسب حلال بود و واقعا از این نظر تحسینش می کردیم.
شاید شما هم شندید شرکت هایی هستند که 80 درصد در سال سود به سپرده شما می دهند. شرحش مفصله ولی در کل بگم یه سور به گولد کوئست زده، چون گولد کوئستی ها بهت دروغ نمی گفتن، می تونستند سئوالهای اولیه ات رو جواب بدن و بهت توهین نمی کردند و البته با این شباهت که هر دو از حماقت های مردم و شوت بازی مسئولین و احتمالا از نزدیکی افراد رده بالای این شرکت های هرمی با مستولین امر نهایت سوء استفاده را می کنند. این شرکت که من اسمش رو هم یادم رفت و هیچ علاقه ای به یاد آوریش ندارم باید مشاورینی داشته باشه که اصول علم اقتصاد بهره مند باشند چون مبنای کارشون اقتصادیه. ولی اونها نه تنها از اصول اولیه اقتصاد هیچی نمی دونند بلکه تو رو هم متهم می کنند به این که داری اقتصاد دانان آمریکا رو که هفتاد!!! سال پیش این طرح خارق العاده رو پیاده کردند رو زیر سئوال می بری (اقتصادی که همه حتی خوشون می دونند که تا اطلاع ثانوی زیر سئواله). جالب ترین نکته در جریان این پرزنت این بود که مشاور محترم می گفت که اونهایکه با این روشها خودشون رو از وضع موجود نجات می دند (مثل خودشون) مثل عقاب هستند و بقیه که حاضر نیستنند از حماقت های سایرین سوء استفاده کنند و ریسک های احمقانه بکنند، مثل اردک دارند تو مرداب خوشون وول می خورن. ولی من معتقدم مشکل ما همینجاست. اینکه اردک ها وقتی چندرغاز پول دستشون بیاد فکر می کنند عقاب شدند.
به هر حال این گفتم تا بدونین یه موج جدید پرزنت کردن در راهه و اگه یه دوست، خارج از عرف رایج شما رو بطور اختصاصی دعوت کرد (یعنی اگه گفتید فلانی هم بیاد و اونها مخالفت کردند)، اول مطمئن شید که جریان پرزنت در کارنیست بعد برید.
من ماهیم تو آب منی
در من حلول کن با دستهای زلالی که سرنوشت سهم تو کرده است...
من منتظر، من تنها
در پیچ و تاب جذر و مد عشق
جا مانده ام هنوز!
من ماهیم تو آب
در من تمام کن یک عمر التهاب!............
یه روز شعری با این مضمون شنیدم هر چی کردم نتونستم شاعرش رو پیدا کنم یا جایی که اون شعر رو تمام و کمال داشته باشه چون از مفهوم قشنگش خوشم اومده بود و نمی تونستم نداشته باشمش، نشستم و خودم دوباره بر مبنای مفاهیمی که یادم بود یه شعر سرودم معلوم نیست این شعر منه یا یه کی دیگه؟ اینم یه نوع زندگی کردنه با شعر!!!!!
فکر می کنین آدم تو بیست و نه سالگیش چه جوری می شه؟چقدر از زندگی احساس رضایت می تونه داشته باشه چه چیز هایی باید براش مهم باشن؟ با چه ابعادی از زندگی باید به توافق رسیده باشه؟ وقتی دوستان زنگ می زنن وسالروز 29 سال زندگیت رو بهت تبریک می گن چه حسی باید داشته باشی؟ باید تثبیت شده باشی که در آستانه ی 30 سالگی ایستادی؟انگار از بیست سالگی تموم این سالهای بیست و اندی خیلی مورد توجه نبودن و نیستن اما بیست و نه که تموم می شه .....و خودت رو در سی غوطه ور می بینی نمی تونی بی تفاوت باشی مبدا من 5 بهمنه حتی اگه شناسنامه ام هم بهم دروغ بگه و من سالم رو از امروز شروع می کنم از امروز که مهر سی آروم آروم روی شناسنامه ی کارهام و زندگیم می خوره .....ضمن اینکه حس نمی کنم بار بزرگی رو از رو دوش این دنیا برداشته باشم یا مسئله ی مبهمی رو حل کرده باشم احساس بیهودگی هم نمی کنم متاسفانه سر شار از تجربیات مثبت و منفی خیلی محافظه کارانه زندگی می کنم و شاید هم خوشبختانه دیگه از شور جوانی خبری نیست....تعجب می کنم از دوستانی که هنوز با این همه از من انتظار انتهار یا شور و شعف دوباره تجربه کردن رو دارن...من در آستانه ی سی سالگی در آستانه ی مادر شدنم ..........
حس می کنم می دونم تمام سالهای بعدی عمرم رو چطور و چگونه باید طی کنم با اعتماد به نفس بالا حس می کنم یه راههایی رو برای زنده بودن و زنده زیستن پیدا کردم ....به عنوان یک زن کامل که هم مادره هم همسر هم کار اجتماعی کرده و هم می تونه بی دغدغه ی فکر کردن به کار تمام وقت فرصت هایی رو برای ایجاد تغییر در خودش واطرافش داشته باشه ..سی سالگی و آغازش می تونه دلیل خوبی برای تثبیت باشه تثبیت زندگی ....
من دارم برای نوشتن پایان نامه می تلاشم ...این ۲ ماه ممکنه یه پست بالا بلند با عنوان چرا خبرنگار شدم و چرا خبر نگار نماندم ...بزارم ممکنه حواله کنم برای بعد ..با عرض معذرت از همه ی دوستانی که همیشه به من لطف دارن!!!
از موقعی که یادمه پدر بزرگم به دختراش همیشه نصیحت می کرد که کار کنید درس بخونید و مستقل باشید! حتی ما، من وخواهرام هم شامل این نصیحت بودیم ....البته دوره جوونی پدر بزرگم و به طبع دغدغه هاش زمان تحولات اجتماعی دوره ی مصدق بوده......و این نصیحت به نظرم کاملا به جاست الانم خیلی از افراد کار کردن زنان رو دلیلی مستقیم بر استقلالشون می دونن.......
اما یادمه دوستی تحقیقی انجام داده بود مبتنی بر تناسب کار کردن و میزان تحصیلات زنان در محله های مرفه تهران و محله های غیر مرفه ترو نتیجه این شده بود که زنان مرفه نشین با درجه تحصیل بالاتر کار نمی کنن و در عوض فرصت بیشتری برای شرکت توی کلاسهای ورزشی و هنری و ...دارن.
این روزها به یافته های جدیدی در رابطه با کار زنان رسیدم و اون استثمار از نوع جدیده که خیلی خیلی وحشتناک تر از عدم استقلال زنانه....زنان کار می کنن و کارت حقوق یا فیش حقوقی شون یا اگه خیلی زرنگ باشن حقوقشون دست شوهره و همیشه به این گناه متهمن که تو نمی تونی درست پول خرج کنی و تو ولخرجی می کنی...و گاهی هم به بهانه ی اینکه این پولی که تو در می آری مال خونه است حقوقشون مصادره می شه و.... عجیبه با اینکه بعد از این واقعه فشار های مستقیمی به زن می آد، اما باز هم ترجیح می ده که کار کنه هر چند صاحب جیب خودش نباشه.....کار کنه، بچه ها رو تر و خشک کنه مهد کودک ببره ..باهاشون بازی کنه از هیچ امکانات ورزشی سر کار استفاده نکنه ...غذا بپزه مهمون داری کنه جلوی کتک خوردن بچه رو به دست پدر بگیره از استراحت خودش بزنه حقوق نداشته باشه و از طرف دیگر شوهرش فقط می ره سر کار و می آد خونه و بعد هم که خسته است و باید بادش بزنه و خیلی راحت شوهر حقوق دو نفر رو خرج می کنه و تازه اعتقاد هم داره که داره سخت ترین کار های خونه رو انجام می ده .......
نمی دونم اما به نظرم زنان تو دوره ی ما دیگه از حیله های زنانه استفاده نمی کنن و به بز های خونگی تبدیل شدن که آماده ی هر نوع بهره کشی ان....
دیروز دوباره از روزنامه زنگ زدن و برای هزارمین بار اطلاعات شخصی من و حمید رو گرفتن انگار این شده رسم هر 6 ماه روزنامه که حقالتحریر ها رو حاضر غایب کنه!! حمید می گفت تو که دیگه نمی خوای بری روزنامه مگه خودت نگفتی؟؟ پیش خودم فکر کردم اینم یه بازیه چرا بازی نکنم؟
دیروز در پی اصرارهای من برای رفتن به سینما- به خصوص که بعد از بچه دار شدن این تفریحات تا مدتی متوقف می شه!!!!- موفق شدیم بعد از حدود دو ماه بریم و فیلم ببینیم. البته انتخاب فیلم کار آسونی نبود...هر چند فیلم های مطرح زیادی روی پرده است....دعوت رو خیلی دوست داشتم ببینم اما بعد از صحبتی که با فاطمه داشتم و اینکه بالاخره راجع به سقط جنینه وو...... حمید هم موافق بود الان برای حال من خوب نیست باید فیلم های شاد تر ببینم!!! آواز گنجشک ها برای حمید خیلی گزینه ی مناسبی نبود...به خاطر یه خاطره ی بد که از مجید مجیدی داره و البته اصرار داره که تلویزیون حتما پخشش می کنه و اصرار های من مبنی بر اینکه تو سینما یه مزه ی دیگه می ده به جایی نرسید ....کلا سینما بهمن حذف شد و چون تو انقلاب بودیم گزینه ی بعدی سینما مرکزی با چندین و چند فیلم بود...که سه زن رو هم شامل می شد...این فیلم رو هم دوست دارم ببینم اما دوبارهخ به خاطر موچول گفتم روحیه ام رو با یه فیلم که از درد های اجتماعی به خصوص در دایره ی زنان حرف می زنه خراب نکنم...خلاصه گزینه ی بعدی کنعان بود هنر پیشه های خوبی رو هم داشت که فروتن رو هم من و هم حمید خیلی دوستش داریم ترانه هم جای خودش رو داره و البته هم حضور بهرام رادان برامون مهم بود یادم افتاد که فاطمه می گفت اگه بخوام برم سینما می رم کنعان....و ما هم بلیط رو خریدیم و نیم ساعتی بین پاساژهای کهنه و فرتوت انقلاب گشت زدیم تا سانس 8 شروع شد...فیلم نه تنها یه فیلم به نسبت معمولی نبود بلکه توش از سقط جنین گرفته تا مسائلی در موردسیاست و اجتماع و زنان هم داشت خلاصه وقتی که یکی از هنر پیشه ها از سقط حرف می زد، من و حمید به هم نگاه می کردیم و در تمام طول مدت نمایش فیلم سه تا بچه ی حدود یک سال تو بغل پدر مادرشون ونگ می زدن اونها هم نامردی نمی کردن برن بیرون بچه رو آرووم کنن...نسل جدید چقدر قسیع القلب شده!! با پر رویی تمام در تمام مدت فیلم حاشیه زجه ی این سه کودک آزارمون داد بعد که اومدیم بیرون حمید هم دیگه قبول کرده بود ما باید این مدت رو تا به دنیا اومدن بچه هر دو هفته یک بار بیایم سینما تا بعد از این کارهای ژانگولر بازی سر بچه مون در نیاریم....
فیلم کنعان بهانه ی منه واسه نوشتن این پست : در تمام طول فیلم خودم رو جای ترانه حس می کردم البته با تفاوتهایی بسیار فاحش که نفسش یکی بود....انگار تیر ماه برام مثل یه ماه پر شکنجه می گذشت تمام تلاشهام در یک سال گذشته برای قبولی دکتری نقش بر آب شده بود اونهم با یه بهانه ی ابلهانه که وقتی بهش فکر می کردم بیشتر می سوختم ...تبعیض بین دختر و پسر همچنان ادامه داشت و من یه بار دیگه قربونی این تبعیض بودم به خصوص که بعد فهمیدم یکی از پسر ها در حالی قبول شده که نمره ی تافل نیاورده و چون استاد راهنمای رییس اداره امتحانات بوده براش زیر سیبیلی رد کرده و یکی دیگه هم تمام سوالها ور داشت طوری که بعد از امتحان فیزیولوژی که همه خراب کرده بودن برگشت و گفت سوالا خیلی خوب بود ...من باورم نمی شد که یه استاد دانشگاه همچین کاری بکنه یعنی ممکنه که سوالا رو به نور چشمی اش بده؟؟ و این اتفاق افتاده بود همین نور چشمی نتایج برای شرکت در مصاحبه رو قبل از اینکه آموزش اعلام بکنه به تک تک ما گفت .. و همین نور چشمی دائم به ما می گفت که زیاد زحمت نکشید که امسال سال شما نیست برای سال بعد فکر کنید.... تلاشای یک ساله ی من که حس می کردم با این سن نشستم و یه 6 ماه مثل کنکوری ها برای امتحان تافل خوندم و یه مدت هم مثل شب کنکوری ها برای امتحان کتبی، به باد فنا رفت انگار که یه سالت رو به آتیش بکشی با دوستات معاشرت نکنی نری نیای در بدترین شرایط درس بخونی و دست آخر هم تو مصاحبه خورد بشی!!! تو اون جلسه ی لعنتی مصاحبه من به تمام معنی له شدم ..که تا سالها یادم نمی ره.....تا اینجاش شاید زیاد شبیه مینا در کنعان نبود!! ...........اما حس و حال من تو عید و قبلش که به نزدیک ترین دوستام نگاه می کردم ،همه عوض شده بودن و البته فامیل هم که جای خود، همه مادی شده بودن و هستن هنوز هم و تنها معیار سنجش رو در اطرافم مادیات می دیدم چیزی که بهش هیچوقت فکر نکرده بودم ناچار بودم فکر کنم تا بتونم با مردم حرف بزنم حال اون روزهای من رو فاطمه می دونه که چقدر براش ناله کردم و آسیه که تو سفر نقوسان تمام مدت با هم بحث کردیم ...حمید تازه دفاع کرده بود و به شدت مشغول بود هر هفته خبری می آورد که طرحهای کشاورزی به جایی نرسیدن و وقتی از سفر صحبت می کردم تا تمام این خستگی ها از تنم بره بیرون به مهر و آبان آینده وکنفرانس آنتالیا حواله می کرد(که آخرشم به خاطرحال بد من سر موچول نرفتیم)از حمید هم احساس دوری می کردم حس می کردم تمام تصمیماتم در طی چند سال اخیرمتزلزل شده حال منو گلاره می دونه که خراب به تمام معنا بودم حمید بهم فشار آورده بود که برای دکتری بخونم و قول داده بود با هم مقاله ها رو برسونیم اما نکرد و نشد ..گلاره مشغول نامزدش بود که تازه ما هم بهش معرفی کرده بودیم، اینم ازدوست نامبر وان من.......همه انگار مشغول بودن به کاری و من نمی دونستم به کی پناه ببرم.....تیرماه گذشته گند ترین تیر ماهی بود که من در طول عمرم تجربه کردم...هر روز صبح برای کار های آزمایشگاهی می رفتم دانشکده و برق می رفت درست وسط کارا و همه چیز به هم می ریخت ..برای کوچکترین وسایل و ناچیز ترین مواد باید دست به دامن گروههای دیگه می شدم استاد راهنمام که مدیر گرئوه هم هست یا مشغول امتحان دکتری بود یا نبود یا تو اتاقش پر بود از دانشجو یا منو حواله می کرد به حضرت نا معین.....از طرفی مدت اجاره خونه سر اومده بود و من بعد از سه سال زندگی توی زیر زمین حالم ازش به هم می خورد به حمید اصرار می کردم خونه پیدا کنیم اجاره ها خیلی بالا رفته بود و نمی شد قطع به یقین اون موقع از سال جایی رو با قیمت مناسب پیدا کرد من شهرک مامان رو برای نزدیکی در روزهایی که حمید نبود کانمدید کرده بودم اما لعنتی هیچ خونه ای وجود نداشت...بگذریم که با چه فشار بالایی تونستیم بعد از دوماه گشتن این خونه رو پیدا کنیم و صاحبخونه دقیقه ی نود چه آبرو ریزی عظمایی کرد که حتی دامن مامان و بابا رو هم گرفت ...این میون سرزنش بعضی اطرافیان بیشتر منو می سوزوند که خوب تو همون زیر زمین می موندین ...چرا رفتین طبقه 4؟ بیچاره حمید با این پاها......و بی عدالتی که به جز جامعه در جای جای زوایای خانواده هم شاهدش بودم.....تمام این فشار ها باعث شد که به راه حل سومی فکر کنم و اون هم سفر به خارج از کشور به قصد تحصیل و زندگی بود .....چشم هام رو که می بستم و باز می کردم یه نفر در اطرافم رفته بود روزی نبود که از دوستان و آشنایان یکی به قصد اروپا و استرالیا کم نشده باشه و البته اگه زور کسی می رسید آمریکا!!!دوستان خوب ما هم که از اقصی نقاط اروپا بارها و بارها ندا داده بودن که اگه قصد کردین بیایین رو کمک ما می تونین حساب کنین ...دیگه چی از این بهتر؟ کم نبودن دوستانی که از فرصت مطالعاتی برگشته بودن و دائم تو گوش من می خوندن که اگه بورس نبودم نمی موندم می رفتم ...زندگی یعنی اونجا معرفت اونجا گذشت اونجا عدالت اونجا آسایش و امنیت ، اونجا نمونین اگه می تونین به هر ترتیبی برین!!!!و من روزها و شبهای زیادی برای حمید تا پای گریه حرف زدم که بمونیم که چی بشه؟ بیا بریم ...حتی خودم دیگه کم کم داشتم اقدام می کردم برای مکاتبه با دوستانی که قول بورس رو به ما داده بودن..و فقط تنها یه مشکل این وسط خود نمایی می کرد و اون هم تعهد 8 ساله ی حمید بود حمید می گفت می ریم من مخالف نیستم اما صبر کنیم این 8 سال بگذره بعد...........................
نوش دارو پس از مرگ سهراب
مرداد رو تعطیل کردم ....ادامه کارهای روزنامه و تلویزیون رو پی گرفتیم با تلویزیون به بن بست خوردیم روزنامه خسته ام کرده بود همه چیز فرسایشی بود شب و روز دعا می کردم و از خدا یه راه نجات می خواستم با گلاره و بابک رفتیم بابلسر و چند روزی سفر بودیم و حال من خوش نبود یه ب هم رفتیم امازاده داوود موندیم و حال من اصلا خوب نبود تو آخرین سفر با تلویزین بلا سرمون اومد و من از بد حالی داشتم می مردم با دوستان رفتیم از سمت شمال تبریز و من هر روز بدتر از دیروز فکر می کردم موعد مرگم رسیده!! از هر فرصتی برای سفر استقبال می کردم علی رغم حال بدم پا به پای همه می رفتم بازار می رفتم قایق سواری می رفتم دریا می رفتم کوه بارهای سنگین حمل می کردم تو صف حموم وای می ستادم گرسنگی رو به هوای غذای بهتر تحمل می کردم تو دستشویی های قرون وسطی بین راه می رفتم دستشویی، می رفتم بازار فرش تبریز و ساعتها پیاده روی می کردم و تو سر عین پا به پای بقیه برای خرید تمام خیابونها رو طی می کردم حتی اگه جایی حمید نمی اومد من می رفتم و حالم بد بود بد...احساس می کردم بیش از همیشه از حمید دوریم البته الان که نگاه می کنم بهش حق می دم رفته بودیم زیر بار قرض و ماجراهای زیادی رو برای خونه از سر گذرونده بودیم اما خوب مگه نه اینکه در همه حالی با هم شریک بودیم.....در خوشحالی و بد حالی ...بیشتر از همه پاچه ی حمید رو می گرفتم و بیشتر از همه سرش خراب می شدم بمیرم الهی کوچکترین اشتباهات ش بزرگترین اشتباهات عالم به چشم من بود....البته حمید هم خسته بود و علت یابی نمی کرد نمی تونستیم با هم حرف بزنیم درست و حسابی ...وقتی در جمع دوستان بودیم، بیشتر از حمید دور می شدم حمید اهل مردم این زمانه نیست سخت می تونستم شکاف بزرگی رو که بین افکارش بود با بقیه ی دوستان به هم بدوزم کل این سفر ها پر بود از گریه های جا و بی جای من و گلایه از حمید که چرا اینقدر خسیس ببازی در میاری چرا با جمع مخالف خونی می کنی؟ ووووووووو
تا اینکه اون توالت تاریخی درمسجد شهر سراب و بیبی چک من و دو خط کاملا متمایز و پر رنگ که نشون از یه مسافر جدید بود به جمع ما.......همه چیز رو به هم ریخت اول ماتم برده بود و ماتش برده بود ....حرف نمی زدیم چی می گفتیم؟ بعد حس کردم می دونم چه اتفاقی افتاده فهمیدم و حسش کردم .........که آبی بود به روی تموم اون آتیش ها ......ما داشتیم بچه دار می شدیم؟ بچه ها اول خیلی شلوغ کردن گلاره با چشم های گریون منو بغل کرد و با ندا بارها و بارها بیبی چک رو نگاه کردیم و تفسیر!!! لقب ما شد موا و بوا!!! به تبریز که رسیدیم حال من خیلی بد بود بچه ها گفتن اینطوری نمی شه موند انگار همه دلشون می خواست برگردن سفر مون طولانی شده بود ....برگشتیم و آخرین شب رو توی پارک شاگلی تبریز تو چادر با سرما گذروندیم ...گلاره و ندا اومدن تو ماشین ما و می زدن و می خوندن تا حال من بهتر بشه لیست می نوشتن از پوشک بچه و شیشه شیر.....و من هنوز گیج بودم .....دو کلمه هم نمی تونستم با حمید حرف بزنم بین ما سکوت بهترین کلام بود.....اما بچه ها می رفتن و ما رو تنها می ذاشتن شاید بخواییم با هم حرف بزنیم .....یه بار هم گلاره گفت ما عجب دوستای بدی هستیم زیادی شلوغش کردیم و به همه گفتیم داشتیم فکر می کردیم شاید اصلا شما بچه نخوایین، تو رو در وایستی ما نمونین!!!!از سفر که برگشتیم از همه ی اهل دنیا بریدم و رفتم تو خودم ....وقتی بیرون اومدم دیدم یه آدم دیگه ام متفاوت با قبل انگار تموم دعا هام مستجاب شده بود یه راه جدیدی جلوی پام بود که تا حدی آرومم می کرد....خودم رو می دیدم که به حمید می گم موندنی شدیم.....
پریشب به لطف یکی از دوستان که برامون بلیط تئاتر رزرو کرده بود رفتیم تا سینما حافظ ....فضای میدون بهارستان به اندازه ی کافی نوستالژیک هست چه برسه به اینکه عکس های هنر پیشه های قدیمی رو هم رو دیوار سینما ببینی!!! حتی تا وقتی که تئاتر شروع بشه هنوز نفهمیده بودم که با چه پدیده ای طرفم ......یه تئاتر چاله میدونی به تمام معنا اما شاد ...که می تونست اثراتی به اندازه ی شرکت در یک جشن عروسی رو به همراه داشته باشه با هنر پیشه هایی بسیار از جان گذشته که تمام ترانه های لوس آنجلسی رو حفظ بودن و تازه از ما هم می خواستن که حین دست زدن باهاشون همراهی کنیم....خلاصه اولش کمی جا خوردم اما بعد ژست روشنفکری رو گذاشتم کنار و همراه با بقیه هم نوا شدم ....تئاتر در دو پرده و سه ساعت تموم طول کشید تا حدی که آخرش به شدت احساس خستگی می کردم...اما عجب پدیده ای بود به یه بار امتحانش می ارزه!!!!!!