این حال دو هفته پیش منه:
با حمید روز سخت و پر کاری رو ذروندیم چه خیابونها که از این تهران رو وجب نکردیم و چه....
از پار نزدی خونه مامان حمید می گذریم اسمش شده پایداری!!!
یه پیرزن ۵۰ ۶۰ ساله بر می گرده به حمید می گه ببخشید آقا؟
بر می گردیم و می بینیم خانوم باقری همسایه مامان حمیده اون هم تازه متوجه شده ما آشناییم!!!
بعد از یه سلام سه سوته خانومی رو به ما نشون می ده و می ه این خانوم قندش بالا رفته گذاشتنش اینجا رفتن....می شه یه کمکی بهش بکنین بنده خدا خیلی حالش بده قرار بوده بیان دنبالش تا حالا که نیومدن....
حمید ماشین رو می آره جلو پارک و من کمک می کنم خانومه چند قدمی رو راه بره تا ماشین...ازش می پرسم : آدرستون رو یادتونه؟ می گه نیستان یکم ....
می گم قندتون بالا رفته یا انسولینتون؟ نمی تونه چیزی بگه یه چیزی بین مرگ و زندگی.....
تمام راه دخترش رو نفرین می کنه که گذاشتش رفته معلوم نیست کجا...با آدرسی که به زور از زیر زبون خانوم می کشیم بیرون و با ایما و اشاره می رسیم دم در خونه شون و کلید رو در می آره ..و با احتیاط های خاصی که ویژه سنشه می گه بزارش زیر پادری جلوی در ....
کمکش می کنم و اون اتاقش رو نشون می ده ....روی تخت می نشونمش دائم به شکلاتهایی که رو میزه اشاره می کنه و می گه بردار!!! برای شوهرت!!! و دائم از این وضع عذر خواهی می کنه ....من تو یه خونه ی غریبه و نه بلدم به کسی آمپول بزنم یه لحظه احساس پوچی می کنم نمی دونم چه کاری می تونم براش بکنم؟ ازش می پرسم که با یه لیوان آب چه طوره؟ و جواب مثبت می شنوم به آشپزخونه می رم و با خودم فکر می کنم اگه کسی اینطوری بدون اجازه بیاد تو آشپزخونه ی من چه حالی می شم؟ تازه متوجه عکسهایی می شم که انگار عزیزانی از خارج از کشور فرستادن...دو تا یخچال تو آشپزخانه هست که یکیش قفله و دیگری چیزی به اسم آب خنک نداره به ناچار از شیر آب می ریزم و می برم بالا سرش ....داره یه چیزهایی می خوره که نمی دونم براش خوبه یا نه ؟ ولی حس می کم حالا که تو خونه ی خودشه آرامش بیشتری داره....در خونه بازه و من با دو تا شکلات تو دستم گیج و منگ وایستادم و نمی دونم خداحافظی کنم برم یا؟ که یهو دو تا خانوم می خوان وارد خونه بشن...از اینکه در بازه تعجب می کنن و یهو از اینکه یه غریبه تو خونه است بیشتر...نگاه خانومه بیشتر شبیه کسیه که به یه دزد نگاه می کنه با عجله خودم رو معرفی می کنم و توضیح می دم خانومه بی تفاوت تشکر می کنه در رو می بندم و می آم بیرون حمید تو کوچه منتظرمه....می گه صدای خانوم ها رو وقتی داشتن نزدیک می شدن می شنیده و یه چیزایی راجع به اینکه بالاخره اینم یه کاره و در آمدش خوبه و هر چند اولش سخته ...آدم بعد عادت می کنه و خودش هم لذت می بره از اینکه هر شب با یه کس دیگه بخوابه......می گن.....

