بعد از گرفتن یه خبر، هر چند آدم حس خوبی داره، اما وقتی قراره که تازه شروع کنی و نمی دونی باید از کجا شروع کنی کار خیلی سخت میشه. انگار که دختر باشی و بخوای بری خواستگاری یه پسر !! شاید محال به نظر برسه یا به سختیش نیرزه اما، من تمام تلاش خودم رو کرده بودم که یه نوشته ی قابل توجه بنویسم و خیلی زود بردمش دفتر مجله ی سروش نوجوان
و اما چرا سروش نو جوان؟
ما خواهر و برادرا از بچگی بغیر از کتاب به مجله هم ارادت خاصی داشتیم و تقریبا تنها مجله های موجود کودکی های ما کیهان بچه ها و سروش نوجوان بود. سروش نوجوان بعد ها شده بود یه حس مشترک برای دوستان هم سن ما در دانشگاه وهمه بهش یه علاقه و نوستالژی خاصی داشتن.
مدتی بود که دوستان خواهر بزرگترم که فارغ التحصیلان دانشگاه صنعتی شریف بودن -بعد از انتشار نشریه دانشجویی موفق"نقطه سر خط" که جایزه ها ی نشریات دانشجویی رو درو می کرد-درس های فنی رو موقتا رها کرده بودن و به کار نوشتن مشغول شده بودن و البته بعد از چانه زنی با انتشارات سروش پیشنهاد یه مجله ی جدید با عنوان سروش جوان رو داده بودن اتفاقا اون سالها شاید تنها مجله ی قابل توجه برای جوون ها، ایران جوان بود که بعد ها هم تعطیل شد ...خلاصه سروش جوان در دل ما جا داشت و از نزدیک از خبر انتشارش با خبر بودم اما اینکه بخوام وارد یه مجموعه ی تازه شکل گرفته بشم که ازشون چیزهایی شنیدم و بخوام باهاشون همکاری داشته باشم ....تقریبا برام حکم کندن یه سد سیمانی داشت با ناخن.
ولی توکل بر خدا رفتم جلو و از این به بعد به جای کارهای اوریانی کارهای لیلایی کردم و کارهای لیلاییم معروف شد به شدت...
یه روز بی خبر از همه جا از خواب بیدار شدم و گزارشم رو که روش زحمت زیادی کشیده بودم و چند بار بازنویسی و پاکنویس کرده بودم برداشتم و از روی آدرسی که از انتشارات سروش داشتم رفتم سمت خیابون مطهری...قبل تر ها هم این ساختمون چند طبقه رو شاید برای خریدن شماره های نایاب سروش نوجوان ملاقات کرده بودم اما این بار خیلی فرق می کرد.
جالب ترین اتفاقی که تصورش رو نمی کردم اما انتظارش رو داشتم ملاقات با قیصر امین پور در آسانسور بود، می دونستم که امین پور -شاعر به شدت مورد علاقه ام- تو سروش نوجوان یکی از مهره های کلیدی است اما اصلا فکرش رو هم نمی کردم درست همون روز با اولین قدم ببینمش ....دست و پاچه شدم و سلام و خسته نباشید گفتم و لال شدم ...خیلی سخته و کلی خود خوری برای آدم به ارمغان میاره، وقتی که بهترین شاعر معاصر تو ذهنت رو دقایقی ببینی و نتونی بهش بگی که چقدر شعر هاش و شخصیتش رو دوست داری و نتونی بگی که تو جلسه ی دفاع دکتری ش با چه سختی حاضر شدی که فقط از دور ببینیش و حالا همون آدم جلو روته ....
لال شدم واقعا لال شدم و لحظه ی طلایی م رو از دست دادم .
***
تصور نمی کردم آقای "مثبت بینیان "و آقای "همه فن حریفیان "که از موسسین سروش جوان بودن اینقدر با احترام تحویلم بگیرن من خواهر کوچکتر هم دانشگاهی و همکارشون بودم و الان اگه خودم رو بخوام جای اونا بذارم بهشون حق می دم که زیاد منو جدی نگیرن ...آقای همه فن حریفیان نگاهی کلی به نوشته های من انداخت و یه خطش رو که به نظرش جالب بود بلند بلند برای آقای مثبت بینیان خوند ... بعد با هم مشغول صحبت شدن و از من خواستن اگه دوست دارم به کتابخونه سری بزنم و اگه ناهار نخوردم برام بیارن....و تقریبا دکم کردن.....
از نظر من در اون زمان این گفت و شنود ها بهترین برخوردی بود که با من شد و روزهای انتظار بعدش همه به تحلیل اون لحظات گذشت و خبری از اینکه بخوان مطلبم رو چاپ کنن یا برای همکاری دعوتم کنن یا حتی نیم نگاهی داشته باشن به جرات و جسارتم ...نشد.
بعد ها از خواهرم شنیدم که آقای مثبت بینیان سراغ من رو گرفته بوده برای همکاری خیلی مختصر، با مجله اما خواهرم بدون مشورت با من، خودش جواب منفی داده بود ...حق داشت چون من هنوز دانشجوی لیسانس بودم و شاید درس برام از هر چیزی واجب تر بود!!!؟؟؟؟؟!!!
پ.ن.
ترجیح می دم بعضی اسم ها و حتی روزنامه هایی که در اونها کار کردم رو با اسم مستعار بنویسم که بتونم با خودم راحت باشم و از زیر فشار سانسور خودم در بیام.
***
القصه ما ایستادیم تاببینیم با ما چیکار دارن مرد اصلا به قیافه اش نمی خورد که افغانی باشه بیشتر شبیه ایرانی ها بود اما وقتی شروع کرد به حرف زدن باورمون شد افغانیه یه پاش می شلید و ژسر بچه هم پسرش بود که بهش گفته بود ما اومدیم ...خلاصه این مرد مثل اینکه الهه ینجات قوم افغان رو دیده باشه برای ما درد دل کرد از سختی ها و مصیبتهاشون گفت از نداشتن هاشون از بد بختی هاشون از راه ندادن بچه ها شون به مدرسه از بی شناسنامه بودنشون از نداشتن حق زندگی بدون کارت سبز در ایران از سختی های راهی که اومده بودن تا به اینجا برسن از جنگ و بد بختی تو کشورش و ما هم درست مثل فلورانس نایتینگل تو شبهای عملیات مو به موبه حرفهاش گوش کردیم و من نت برداشتم ...آخرش با تردید از من پرسید اینا رو که گفتم کاری برای ما می کنید؟
بعد از حدود هشت سال نوشتن جدی بعد از بارها و بارها رو برو شدن با افراد و نت نوشتن از حرفهاشون بعد از بارها و بارها شنیدن این سوال که کی چاپ میشه؟ صفحه چند چه روزنامه ای... هنوز این سوال تو ذهن من موج می زنه ..اینکه ما یا من ...آیا می تونستیم برای این افراد کاری بکنیم؟ اونها خواسته یا نا خواسته سوژه ی اولین حسواره های خبرنگار شدن من بودن و برام دری از امید به راه یافتن به مطبوعات رو گشودن اما اینکه الان کجان؟ چه می کنن؟ آیا اون پسر تونست تحصیلاتش رو ادامه بده یا اون مرد دخترهاش رو شوهر؟ کارت سبز برای چند نفر از اون مهاجرهای بی پناه صادر شد؟و اون بچه ها توی خاک و لجن تونستن سالهای دیگری از عمرشون رو تجربه کنن؟
جواب این سوالها هیچکدوم معلوم نیست اما چیزی که معلومه اینه که من نه با نوشتن نت هایی که از سخنرانی غرای اون مرد برداشته بودم که با نوشتن شرح حال کلی افغانیهای اون منطقه راهی برای ورود به نویسندگی پیدا کردم...
یه بعد از ظهر خنک پاییزی سال ۸۰ دو تا از همکلاسی های دانشگاه(فرشته و شهیده) رو با خودم همراه کردم (دانشجوی ترم چهار گیاهپزشکی دانشگاه تهران بودیم)و با سحر (خواهر کوچکترم) چهارتایی، روانه ی یکی از محله های افغانی نشین کرج شدیم....
اینکه من با چه کلامی و به چه نحوی مخ دو تا از همکلاسی ها رو زدم تا با من بیان، بماند ...خودم هم یادم نمی یاد اما فقط بگم که شور جوانی و بی کله گی بود و البته چاشنی غلیظی از بی مسوولیتی یا شایدم شور خبرنگاری ...
از بچگی عاشق خبر های داغ و خبرنگارای مطرح جهانی بودم ...کتابای اوریا نا فالاچی با سانسور و بی سانسور چاپ بعد از انقلاب تر و تمیز و چاپ قدیمی در حال شکستن و قهوه ای شده رزق و روزی شب و روزم بود ...عاشق نوشتن بودم و تلفیقش با نوعی تمایل به بیشتر دانستن.
خلاصه رفتیم که یه خبر اوریانی بگیریم...
بعد از اینکه از ماشین پیاده شدیم کلی پیاده روی کردیم تا به یک میدون گاهی رسیدیم. تقریبا چهار تا در به همین میدون باز می شد و تا قبل از رسیدن ما کنار هر در چند زن افغانی با هم صحبت می کردن و به ترتیب با نزدیک شدن ما به هر دری یکی یکی وارد خونه ها می شدن و در ها بسته می شد ....با آخرین نفر لای در نیمه بسته شده یه مختصری حرف زدیم و دو زاریمون افتاد. اینا فکر کرده بودن ما از طرف دولت اومدیم تا تعداد افغانی هایی رو که به صورت غیر قانونی در اون محله زندگی می کنن گزارش کنیم !!!
آخرین در که بسته شد، ما چهار نفر بودیم و موج بچه های قد و نیم قد که تو کوچه بازی می کردن و با کنجکاوی هر چه تمام تر ما رو با کاغذ ها و خودکار دست من، تماشا می کردن... بالاخره بعد از کلی صحبت و اصرار و بعد از نیم ساعت پایداری و طرح این سوال که مشکلات شما در حال حاضر چیست؟ یکی از زنها تصمیم گرفت با ما همکاری کنه. مشکل اینکه فارسی نمی دونست و فکر کنم پشتو بود ...تیرمون به سنگ خورده بود و مضحکه چند بچه ی افغانی شده بودیم هوا کم کم رو به تاریکی می رفت و وقت ما تمام شده بود ...
به هر حال همه ی ما داستانهایی در مورد بچه دزدی و این جور چیزا شنیده بودیم حالا حتی اگه با ژست روشنفکری که اون شب داشتیم نمی خواستیم به این حسمون محل بدیم اما از جونمون می ترسیدیم به خصوص که هیچکدوم از مادر و پدرامون خبر نداشتن ما کجا رفیتم...خودمون رو می دیدیم که توسط چند مرد دزدیده می شیم و مادر پدرامون دارن تو بیمارستانا و کلانتری ها دنبالمون می گردن ...
این بود که به سمت راه برگشت تغییر مسیر دادیم و علی رغم میل سیری نا پذیر من به این تحقیق، بر گشتن و جون سالم به در بردن رو ترجیح دادیم ...هنوز به محل استقرار تاکسی ها نرسیده بودیم که یه مرد افغانی که یه پسر بچه پشت سرش در حال دویدن بود ما رو صدا کرد...
من وسه خواهر و یک برادرم یه خاطره ی مشخص از دوران مدرسه داریم و همانا نوشتن انشاهای بغل دستی و همکلاسی است. اما درست وقتی که نویسندگی مثل یه خواستگار سمج در خونه ی تک تک ما رو با ولع می زنه همه ی ما مثل دخترکانی شرمگین خودمون رو از دیدش پنهان می کنیم...
همینجا باید اعتراف کنم که من این سنت رو شکستم و مرتکب شدم ...
(مرتکب شدن واژه ایه که شاعرا وقتی می خوان متواضعانه از سرودن صحبت کنن به کار می برن...)
خواهر بزرگترم قلم محکم و زیبایی داره و این همانا به دلیل تعدد کتاباییه که خونده وارد خونه شون که میشی اولین چیزی که توجهت رو جلب می کنه یه دیوار خونه است که از سر تا ته با کتابخونه پوشونده شده و پر از کتابه. اما همیشه خودش رو به حاشیه ها کشونده و نمی خواد دست از ویراستاری برداره و نویسندگی رو علنی کنه.... البته بقیه هم به همین ترتیب به خاطر وضعیت شغلی یا درسی به حاشیه ها کشیده شدن ...شاید من از همه بی پروا تر وارد دنیای نوشتن شدم شاید پا برهنه و ...
هر چند مدتیه که به خاطر شرایط موجود فعلا این حرفه رو رها کردم اما شعله های نوشتن چنان در وجودم شعله می کشند که گهگاه وادارم می کنند به ارتکابهای سرخ...
***
وقتی تو یه خانواده به دنیا بیای که هر طرف رو نگاه کنی کتاب می بینی و تنها سر گرمی موجودت همین کتاب باشه نوشتن هم به دنبالش میاد ...کم نبودن روزا و شبهایی که همه ی افراد خانواده من مشغول مطالعه بودن و همه چیز در یک فراموشی گنگ رها می شد ...اون وقت بود که همه یما با جیغ بنفش مامان به خود می اومدیم و کتابها بسته می شد ...البته طولی نمی کشید که دوباره هر هفت نفر دست به کتاب مجله یا روزنامه بودیم حتی مامان که خودش عطش سیری نا پذیری به خوندن داشت...الانه دیگه مطمئنم زندگی لابلای برگه های کتاب آموزش داده نمی شه اگه اینطور بود که الان ما باید در همه ی ابعاد زندگی موفق بوده باشیم و ازمون کمتر از پروفسور در نیاد و حد اقل یه آپولو هوا کرده باشیم...اما هر چه بود لذت در خواندن و دانستن بود و بوی غلیظ روزنامه صبح ها وقتی بابا برای خرید سنگگ از خونه بیرون می زد
بالاخره سحر قبول می کنه که کارن رو نگه داره تا من بتونم برم و قرار داد کتابم رو امضا کنم و خوب دستمزدم رو هم بگیرم...
خیلی وقته که تنهایی مترو نرفته بودم به تقاطع مطهری – مفتح که می رسم یاد روزگاری می افتم که چقدر با انگیزه هر روز صبح می رفتم روزنامه ی سلامت و تمام دل مشغولیم نگرانی از وضع بهداشت و درمان مملکت بود و قانونهایی که تو مجلس تصویب می شد و کارهایی که وزارت بهداشت پیش می برد و نمی برد و از متروی عباس آباد میام بالا و می بینم چه جمعیتی با عجله در حال حرکت هستند. و جالب اینکه عده ی زیادی از اونها برادران و خواهران افغان هستند. برام جالبه که اینجا چه خبره با نزدیک شدن من به خیابون پاکستان متوجه بیشتر شدن جمعیت و البته تابلوی مشخص سفارت افغانستان می شم از سفارت و جمعیت می گذرم و پیاده روی در شیب تند و درست به موازات مصلی تهران پاهام رو که مدتها به پشت ماشین نشستن عادت کردن باز می کنه . به دفتر موسسه که می رسم یادم می افته که مقنعه نپوشیدم و یه کم استرس پیدا می کنم که نکنه منو راه ندن که اتفاقی نمی افته و من به طبقه دوم راهنمایی می شم یاد آفیش های سختگیرانه ی جام جم به خیر!!!
و قرار داد رو در چند نسخه امضا می کنم و البته قسمت خوب ماجرا گرفتن چکه!
و این دفعه با دردست داشتن چک همین مسیر رو طی می کنم و البته جالبه جلوی هیچ سفارتخونه ای همچین جمعیتی دیده نمی شه شاید علتش اینه که بیشترین مهاجرا در ایران افغانی ها هستند.
بردیمش برای تست روتین دو سالگی آزمایشگاه، از اول صبح بچه ی آرومی بود . باید دو ساعتم ناشتا می بود روی تخت که خوابوندمش شصتش خبر دار شد و می خواست بلند شه خورده بود تو ذوقش بعد که آقاهه مشغول خون گرفتن بود از دستای کوچیکش هی بر می گشت و بهش می گفت: آقا نکن نمی دونستم گریه کنم یا بخندم جیگرم کباب شد تا اون سرنگ لعنتی پر شد.
پشت تلفن به باباش که لا هیجانه می گه: بابا بیا پایین و تا ده دقیقه همین حرف رو ادامه می ده اول با بغض بعد با ناله بعد با گریه کلی باهاش بازی می کنم تا دوری باباش رو فراموش کنه
این روزها جشن تولد چیز غریبی است. فامیل و دوست را که نمی شود با هم دعوت کرد مبادا حواست به دوستا پرت شه و فامیل رو فراموش کنی ...خونه ها هم اونقدر کوچیکن که حتی برای کل فامیلی که تو ذهنت هست و دوستشون داری جا نیست تازه بگذریم از شکافهای فرهنگی بزرگ که یکی با حجابه و یکی نیمه با حجابه و یکی می خواد برقصه و یکی می خواد شعر بخونه و یکی جدی بودن جشن رو می پسنده و یکی شوخی دوست داره و ...فلانی با فلانی جور در نمیاد ..
در جمع دوستان هم اینکه ببینی کدوم گروه با کدوم گروه می خونه و کی عکس گرفت کی ناراحت شد کی چی گفت و اصلا جا برای همه هست؟یکی دوست داره با شوهرش بیاد یکی می خواد سر به تن شوهره نباشه تنها بیاد شوهرا این وسط آواره اند و.....
یه موقع فکر می کنم همون جشن تولد های معمول ما در گذشته که با مامان و بابا .و یک کیک مختصر می گرفتیم خیلی بهتر بود اما اون موقع ما یه خانواده ی هفت نفره خودمون کلی بودیم و نیازی به مادر بزرگ و پدر بزرگ و خاله و عمو و عمه و دایی نبود و حتی گاه خاله ی بابا و عمه ی مامان و ..... نبود .
ما برای کارن دو بار و هر بار با بیست سی نفر جمعیت تولد گرفتیم اما هنوزم وقتی نگاه می کنیم می بینیم یه عالمه دوست و آشنا و فامیل هستن که دوست داشتن باشن و ...
ممنون از همه ی دوستان و فامیل که می دونیم کارن رو خیلی دوست دارن و به ما لطف های سنگین دارن...