تبليغاتX
مثل درخت در شب باران

مثل درخت در شب باران

طنز روز نوشت داستان

با شنیدن خبر مرگ شکیبایی فقط می تونم بگم که شوکه شدم خسرو شکیبایی همیشه خانه شبز رو یادم می آره و درست وقتی که تو بهبوهه کنکور ازش نمی گذشتم....

این حال دو هفته پیش منه:

با حمید روز سخت و پر کاری رو ذروندیم چه خیابونها که از این تهران رو وجب نکردیم و چه....

از پار نزدی خونه مامان حمید می گذریم اسمش شده پایداری!!!

یه پیرزن ۵۰ ۶۰ ساله بر می گرده به حمید می گه ببخشید آقا؟

بر می گردیم و می بینیم خانوم باقری همسایه مامان حمیده اون هم تازه متوجه شده ما آشناییم!!!

بعد از یه سلام سه سوته خانومی رو به ما نشون می ده و می ه این خانوم قندش بالا رفته گذاشتنش اینجا رفتن....می شه یه کمکی بهش بکنین بنده خدا خیلی حالش بده قرار بوده بیان دنبالش تا حالا که نیومدن....

حمید ماشین رو می آره جلو پارک و من کمک می کنم خانومه چند قدمی رو راه بره تا ماشین...ازش می پرسم : آدرستون رو یادتونه؟ می گه نیستان یکم ....

می گم قندتون بالا رفته یا انسولینتون؟ نمی تونه چیزی بگه یه چیزی بین مرگ و زندگی.....

تمام راه دخترش رو نفرین می کنه که گذاشتش رفته معلوم نیست کجا...با آدرسی که به زور از زیر زبون خانوم می کشیم بیرون و با ایما و اشاره می رسیم دم در خونه شون و کلید رو در می آره ..و با احتیاط های خاصی که ویژه سنشه می گه بزارش زیر پادری جلوی در ....

کمکش می کنم و اون اتاقش رو نشون می ده ....روی تخت می نشونمش دائم به شکلاتهایی که رو میزه اشاره می کنه و می گه بردار!!! برای شوهرت!!! و دائم از این وضع عذر خواهی می کنه ....من تو  یه خونه ی غریبه  و نه بلدم به کسی آمپول بزنم یه لحظه احساس پوچی می کنم نمی دونم چه کاری می تونم براش بکنم؟ ازش می پرسم که با یه لیوان آب چه طوره؟ و جواب مثبت می شنوم به آشپزخونه می رم و  با خودم فکر می کنم اگه کسی اینطوری بدون اجازه بیاد تو آشپزخونه ی من چه حالی می شم؟ تازه متوجه عکسهایی می شم که انگار عزیزانی از خارج از کشور فرستادن...دو تا یخچال تو آشپزخانه هست که یکیش قفله و دیگری چیزی به اسم آب خنک نداره به ناچار از شیر آب می ریزم و می برم بالا سرش ....داره یه چیزهایی می خوره که نمی دونم براش خوبه یا نه ؟ ولی حس می کم حالا که تو خونه ی خودشه آرامش بیشتری داره....در خونه بازه و من با دو تا شکلات تو دستم گیج و منگ وایستادم و نمی دونم خداحافظی کنم برم یا؟ که یهو دو تا خانوم می خوان وارد خونه بشن...از اینکه در بازه تعجب می کنن و یهو از اینکه یه غریبه تو خونه است بیشتر...نگاه خانومه بیشتر شبیه کسیه که به یه دزد نگاه می کنه با عجله خودم رو معرفی می کنم و توضیح می دم خانومه بی تفاوت تشکر می کنه در رو می بندم و می آم بیرون حمید تو کوچه منتظرمه....می گه صدای خانوم ها رو وقتی داشتن نزدیک می شدن می شنیده و یه چیزایی راجع به اینکه بالاخره اینم یه کاره و در آمدش خوبه و هر چند اولش سخته ...آدم بعد عادت می کنه و خودش  هم لذت می بره از اینکه هر شب با یه کس دیگه بخوابه......می گن..... 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 13:25  توسط عاصفه اله وردی  | 

امروز روز خوبی بود یکی از بهترین گزارشای مشترک من و حمید که دست اول هم بود چاپ شد!!!!
 
تادير نشده به داد يگانه تالاب زيباي لاهيجان برسيم‌
جايي براي‌ نيلوفرها نيست‌
جام جم آنلاين: نوروز 86 است كه به سوي تالاب اميركلايه نزديكي‌هاي شهر لاهيجان حركت مي‌كنيم. با قايق محيط‌بانان خود را به دل امواج مي‌سپاريم و پس از عبور از باريكه‌اي از برگ‌هاي نيلوفرهاي آبي به پهناي وسيع تالاب مي‌رسيم. جايي كه نه تنها مي‌توان هزاران ماهي را در اعماق وسيع درياچه مشاهده كرد، بلكه پرواز دسته‌جمعي مرغان اهلي و مهاجر از اين سو به آن سوي تالاب صفاي طبيعت را به روح و جانمان وصل مي‌كند.
چيزي كه بر عمق زيبايي‌هاي تالاب مي‌افزايد علاوه بر نيزارهاي اطراف ، پرواز عقاب تالابي است كه اين عرصه را جولانگاهي براي پروازي هر چه زيباتر كرده است.

هفته پيش وقتي به محل همين تالاب مراجعه كرديم، با باتلاقي خالي از حيات مواجه شديم. انگار تمام آن زيبايي‌ها در چشم به‌هم‌زدني رخت بربسته بود و تنها نعره گوشخراش بيل‌هاي مكانيكي آزارنده ذهنمان شد و صداي آب كه از چاه‌هاي اطراف تالاب مي‌آمد، گويي خون را از قلب‌هاي تپنده تالاب بيرون مي‌كشيد، اين فاجعه زيست محيطي را چه پاسخي هست؟

حوادث زيست محيطي در گوشه و كنار كشور را يك بار پيش خود بشماريد و كنار هم قرار دهيد تا از عمق فاجعه‌اي كه در اكوسيستم‌هاي ناب و بي‌تكرار كشور رخ مي‌دهد، متحير شويد. در كنار اين اتفاقات عجيب و غريب كه بسياري از آنها شايد فقط در كشور ما ديده مي‌شود، داستان تالاب اميركلايه قصه ديگري است.

اتفاقي كه شايد در هيچ كجاي دنيا نظير آن را نخواهيد ديد و سكوت، ناتواني و ضعف سازمان محيط زيست در برابر اين اتفاقات كه توان مقابله با تخريب محيط زيست را در ساده‌ترين شكل آن ندارند بيش از پيش آشكار مي‌شود.

نه تنها متخصصين و دوستداران محيط زيست، بلكه مردم عادي هم، شايد نتوانند در ذهنشان تصور كنند كه يك تالاب ثبت شده بين‌‌المللي با گونه‌هاي جانوري و گياهي كاملا منحصر به فرد، در يكي از زيباترين نقاط كشور، به وسيله بيل‌هاي مكانيكي غول‌پيكر، «زهكشي» مي‌شود.

به راستي مگر سازمان محيط زيست ايران، مسوول حفاظت از چنين ميراثي را برعهده ندارد؟

گوهري به نام اميركلايه‌

در 30 كيلومتري شمال شهر لاهيجان، بين روستاي دستك و چاف، يكي از تالاب‌هاي مهم ايران كه به ثبت جهاني رسيده و منطقه حفاظت شده ملي به حساب مي‌آيد واقع شده است. بر طبق قانون هر نوع فعاليت در اين تالاب، بايد با كسب مجوز از سازمان حفاظت محيط زيست صورت گيرد. در اطراف اين درياچه، از سال‌هاي دور مزارع برنجي قرار داشته كه در تابستان آب خود را از اين درياچه تامين مي‌كردند.

 وسعت و عظمت درياچه، در سال‌هاي ترسالي مي‌‌توانست جوابگوي اين كشاورزان باشد و شاليكارها از آب تالاب‌ استفاده مي‌كردند، اگرچه وجود بيش از 50 موتور قدرتمند در آب يك تالاب بين‌‌المللي حفاظت شده، خود مورد سوال است ولي از آنجايي كه معيشت بسياري از اهالي اطراف منطقه به استحصال آب از اين تالاب براي كشاورزي بستگي دارد، برداشت كنترل شده از آب درياچه و عدم استفاده از كود و سم در مزارع اطراف تالاب مي‌توانست رابطه مسالمت‌آميزي بين كشاورزان و تالاب ايجاد كند ولي در مواقع خشكسالي نظير سال‌جاري كه به گفته اهالي منطقه در 20 سال اخير بي‌سابقه بوده موجب مي‌شود، كشاورزان براي تامين آب كشاورزي به روش‌هاي غيرعادي دست بزنند.

امسال اندك آب موجود در گل‌هاي كف اين تالاب كه حدودا يك ماه است آن را به باتلاق تبديل كرده، توسط زهكش‌هاي ايجاد شده در آن خارج مي‌شود تا آب بيشتري به كشاورزان منطقه برسد.
بدين ترتيب يكي از تالاب‌هاي مهم كشور شايد براي هميشه نابود گردد.

تالاب اميركلايه، امروز

آقاي يوسفي كارشناس اين تالاب مي‌گويد: از اواسط ارديبهشت با شروع به كار موتورها، آب تالاب به سرعت كاهش پيدا كرد. در پي خشك شدن آب تالاب در حاشيه‌ها، كشاورزان براي كشاندن آب مناطق عميق‌تر تالاب به مزارع خودشان با استفاده از چندين بيل مكانيكي، در تالاب كانال‌هاي عميقي ايجاد كردند. اين كانال‌ها باعث شد كه حتي عمق مناطق عميق تالاب نيز، به طرز بي‌سابقه‌اي كاهش يابد.

اين بيل‌هاي مكانيكي در روز چندين تن خاك را از كف تالاب جابجا مي‌كنند و با از بين بردن ريشه گياهان و آبزياني كه براي حفظ جان خود به اعماق گل و لاي پناه برده‌‌اند، اثر بسيار مخربي بر اكوسيستم دارند. علاوه بر اين، اين كانال‌ها چهره تالاب و حالت فيزيكي آن را نيز بشدت از بين مي‌برند.

آقاي درند، يكي از محيط‌بانان تالاب، مي‌گويد: ما اواخر خرداد با متجاوزين به تالاب درگير شديم و حتي چند تن از آنها را به نيروي انتظامي معرفي كرده و تحويل داديم ولي مردم جاده را بستند، در نهايت سازمان محيط زيست كوتاه آمد.

درواقع هيچ حمايتي از ما نشد. اين بيل‌هاي مكانيكي كه تعداد آن به 6 عدد مي‌رسد از اواخر خرداد در تالاب مشغول به كارند. برخي از مناطق تالاب آنقدر خشك شده كه بيل‌هاي مكانيكي ديگر در آن مناطق نمي‌توانند كار كنند. حساسيت اين تالاب به قدري است كه تنها يكي از اين لودرها مي‌تواند كل تالاب را از بين برده و اثرات جبران‌ناپذير بر آن داشته باشد.

در هنگام تصويب كنوانسيون رامسر، مساحت اين تالاب 1200 هكتار قيد شده بود، كه اكنون در شرايط پرآبي حتي كمي كمتر از اين مقدار است. ولي در حال حاضر اين تالاب فقط به صورت لكه‌لكه‌هايي كمتر از هزار مترمربع داراي آب است، با توجه به كمبود ارتفاع آب در اين لكه‌هاي كوچك، غلظت گاز متان توليدي در كف درياچه در اين آب اندك، بسيار بالا مي‌رود. اين گاز موجب مسموميت شديد آبزياني مي‌شود كه به اين واهه‌ها پناه آورده‌اند.

اين مشكل در اواخر دهه 70 منجر به مرگ تعداد زيادي از ماهي‌هاي تالاب گرديد و تكرار اين اتفاق امسال متاسفانه قطعي است. علاوه بر اين روابط طبيعي موجود در اكوسيستم و چرخه‌هاي مواد در آن، در شرايط جديد به طور كلي دگرگون مي‌‌شود. با توجه به اين كه از ابتداي تابستان هيچ قايقي امكان ورود به تالاب را كه اكنون يك باتلاق واقعي است، ندارد، برآورد ميزان خسارت و تعداد آبزيان  تلف شده مقدور نيست.

مسلما كاهش جمعيت ماهي‌ها بر زيست پرندگان بومي نادري چون عقاب طلايي و پرندگان مهاجر بسياري كه پاييز و زمستان به اين منطقه كوچ مي‌كنند، تاثير منفي خواهد گذاشت.

علاوه بر اين با گرم شدن هوا از حلاليت اكسيژن آب كاسته مي‌شود و افزايش شدت تنفسي آبزيان و اكسيژن مورد نياز براي تجزيه بقاياي جلبك‌هايي كه به سرعت رشد مي‌كنند، همه و همه دست به دست هم مي‌دهد تا اكسيژن تالاب بشدت در اين دوران افت كند و تهديد جدي براي سلامت آبزيان و نتيجتا پرندگان ايجاد گردد.

تالاب اميركلايه سال 1349 به عنوان پناهگاه حيات وحش در كشور ثبت گرديد. در سال 1354 در كنوانسيون رامسر به عنوان يكي از 23 تالاب ارزشمند كشور به ثبت جهاني رسيد. اين تالاب زيستگاه 20 تا 50 هزار قطعه پرنده مهاجري است كه هر ساله زمستان خود را در اين محل سپري مي‌كنند.

نزديك به 100 گونه گياهي در آن شناسايي شده است كه تعدادي از آنها بومي بوده و  منحصرا در اين تالاب زيست مي‌كنند. هيچ رودخانه بزرگي به آن نمي‌ريزد و آب آن از باران، چشمه هاي زيرزميني و فاضلاب زمين‌هاي كشاورزي اطراف تامين مي‌شود. اين تالاب در چند كيلومتري درياي خزر واقع شده است.

فرهنگ‌سازي و نقش مردم

متاسفانه در اين منطقه فرهنگ‌سازي براي بالا بردن آگاهي مردم منطقه نسبت به اهميت تالاب انجام نشده است. مردم منطقه اين تالاب را كه مي‌تواند با برنامه‌ريزي صحيح و اصولي تبديل به يكي از پردرآمدترين مناطق گردشگري كشور گردد و جان هزاران قطعه پرنده‌اي كه زمستان خود را در اين تالاب مي‌گذرانند به آن وابسته است را فقط به چشم يك آبگير، براي تامين آب شاليزار مي‌بينند. قانون هيچ ممانعتي براي آنان در زمينه جلوگيري از كاربرد كود و سم ندارد. كشاورزان حاشيه تالاب براحتي مانند ديگر كشاورزان، به طور بي‌رويه اقدام به مصرف كود و سموم كشاورزي مي‌كنند.

فاضلاب مزرعه خود را به درياچه بازمي‌گردانند. آنها هيچ اطلاعي از اثرات مخرب سموم شيميايي بر زيست پرندگان و ماهي‌ها ندارند.

هيچ‌يك از برنامه‌هاي ترويجي محيط زيست، تاكنون در اين منطقه موثر نبوده است. به عينه شاهد بودم جزوه‌هايي كه بين مردم پخش شده بيشتر شبيه جزوه‌هاي درسي دوره ليسانس بود تا يك اطلاعيه ترويجي و تشويقي جذاب و كارا براي آگاهي كشاورزان از اين موقعيت حساس و بحراني بود.

هيچ‌گاه سعي نشده است كه گياهي با نياز آبي كمتر و تطابق اقليمي خوب با منطقه مورد تحقيق قرار بگيرد و كشاورزان را مجاب به كشت آن كنند. كشت بسياري از گياهان دارويي مي‌تواند با سوددهي معادل برنج و مصرف آبي تا اندازه يك‌سوم همين مقدار راهكار بسيار مناسبي جهت جلوگيري از برداشت بي‌رويه از آب درياچه و تامين معيشت كشاورزان منطقه باشد.

دكتر محمد دهدار متخصص محيط زيست درباره راه‌حل‌هاي موجود براي حفظ تالاب مي‌گويد: انتقال آب از رودخانه حشمت‌رود كه در غرب تالاب وجود دارد درمواقع بحراني مي‌تواند اندكي از صدمات تالاب بكاهد. در ضمن با توجه به پراكنده بودن زمين‌هاي كشاورزي امكان حفر يك يا تعداد معدودي چاه براي كشاورزان امكانپذير نيست، ولي مي‌توان با چاه عميق، آب مورد نياز تالاب را براي خرداد و تير در سال‌هاي خشكسالي تامين كرد.

تالاب‌ها ميراث‌هاي گرانبهايي هستند كه نبايد آنها را فراموش كرد. شايد وقتي اهميت اين تالاب در بين مسوولان رده بالاي مملكت، حتي خود سازمان محيط زيست به خوبي تبيين نشده، چگونه مي‌توان از كشاورزان و مردمي كه كوچكترين آموزش صحيحي در اين زمينه به آنها داده نشده است، انتظار درك اهميت تالاب را داشت.

حميدرضا دروديان - عاصفه اله‌وردي‌

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 18:16  توسط عاصفه اله وردی  | 

انگار وردم مشکل پیدا کرده و هر چی رو نمی خواد تایپ نمی کنه این پست شکسته بسته فقط برای اینه که بدونم الان کجام و دارم چی کار می کنم!!!!

 

دو هفته پیش من :

 

من چم شده تا دیروز کسایی رو که داشتن برای رفتن تلاش می کردن سر زنش می کردم و امروز خودم به رفتن فکر می کنم ......

 

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست

                                      موطن آدمی تنها قلب کسانی است که دوستشان داریم ....

دوست دارم برم از این خاک که آدمهاش حرفهام رو نشنیدن و روحم رو خراشیدن.....

 

.......

یک هفته پیش من :

خونمون رو عوض کردیم اسباب کشی داشتیم و یه عالمه دعوا .....

خانوم صاحبخانه جدید تمام اصل و نسب ما رو از گور بیرون کشید و نفرین کرد تا به قول معروف گربه رو دم حجله کشته باشه!!! در حالی که داشتم بر طبق خواست حمید برای صابخونه قدیم تابلوی خوشنویسی می نوشتم.....

 نگهبانهای شهرک اجازه نمی دادن ما وسایل خونه مون رو بیاریم توش چون به هیات مدیره زیر میزی نداده بودیم....و سه چهار تا کارگر به خودشون بدون هیچ دلیلی اجازه دادن به کل خانواده من اعم از حمید مادرم و پدرم توهین کنن... من نبودم چون تحمل توهین نداشتم و ....

به مامان می گم اینا همون مردمی ان که شما ها براشون زندون رفتین و شکنجه کشیدین حالا بیاین تحویل بگیرین!!!!

 

دیروز من:

با انسیه تو خانه هنرمندانم و دارم آب آناناس می خورم و یه عالمه حرف می زنیم انسیه با تصویری که من ازش تو ذهنم ساخته بودم بارها و بارها متفاوت بود !!!! در واقع آدمها هم تصورشون از خودشون با اون چیزی که واقعا هستن متفاوته من اینو در بر خورد با یه عالمه آدم پیشتر حس کرده بودم....انسیه جونم از بعد از ظهری که باعث شدی من از دایره ی درد هام بیرون بیام و کمی تنها باشم ممنونم .....

 

امروز من:

با حمید توی سالن پذیرایی جدید که به خاطر دعوا و بحث های پیش آمده هنوز طعمش رو حس نکرده بودم صبحانه می خوریم و من حس می کنم بیش تر از همیشه که وقتی حاضر می شی بیشتر کرایه خونه بدی ..وقتی می تونی بیشتر پول در بیاری و راحت تر خرج کنی وقتی رفاهت بیشتره چقدر چقدر چقدر آرامشت برای زندگی چقدر کیفیت زندگی که می کنی چقدر نگرشت به آدمهای اطراف تغییر می کنه و سالم تر می شه ...درد آدم رو می سازه فشار آدم رو تغییر می ده اما وقتی بیش از حد می شه انسانیتت رو ازت می گیره ....حس می کنم وقتی صبح با صدای پرنده ها بیدار می شم و ابر ها رو تو آسمون می بینم وقتی می تونم از پنجره زندگی رو که در شهر جریان داره ببینم تازه میفهمم که زندگی زیر صفر چقدر برام سنگین بوده چقدر ذهنم رو و رحوم رو آزار داده چقدر فشار بهم القا کرده و دارم این روزها تمام اون فشار ها رو بیرون می کنم و دستهای گرم خورشید رو روی شونه هام حس!!!

 

پ.ن: ببخشید که مجبورتون کرده بودم با کلی مشکل این پست رو بخونید کی بردم خراب بود و نمی تونستم پسست نذارم حالا اگه حوصله دارین دوباره بخونینش و ببینین که همونطور بوده که فکر می کردین؟

 

ما عروسی هم داشتیم عروسی برادر حمید و چقدر خوش گذشت....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:58  توسط عاصفه اله وردی  | 

اولش می خواستم یه نظری راجع به دانشگاه زنجان بدم بالاخره بعد از یه هفته !!!!!اما منصرف شدم بعد گفتم حداقل راجع به پارک ملت !!!!!که می تونم نظر بدم بازم منصرف شدم.

 دیدم که خاله بازم برام کامنتی گذاشت که جوابش طولانی بود گفتم بد نیست اینجا بذارمش شما هم بخونین و اگه نظری دارین نظر بدین!!!

راستش من عادت ندارم به مردم درس بدم اینجا رو هم نمی خوام به کلاس درس تبدیل کنم....نمی خوام داستان یا لطیفه تکراری بگم خودت که می دونی کافیه تو وب سرچ کنی و هر چی دلت می خواد بیاد !!!
دلم می خواد خودم باشم اینجا و هر کی دوست داشته باشه لینکش می دم هر کی که می خونمش و می خوندم ..... خاله جونم من امتحان کردم و دیدم که وقتی حرف دلتو می زنی غریبه ها هم به طرفت کشیده می شن کافیه که با خودت رو راست باشی!!! و من سعی می کنم خودم رو بیان کنم و هیچ تلاشی نمی کنم که اینجا پر خواننده بشه بعضی وقتها آدما میان و می رن گاهی  میان می مونن مثل تو یه چایی می خورن مهمون من و میرن گاهی پشت سرشون رو هم نگاه نمی کنن .و بعضی ها میان می مونن و می فهمم که هم دردیم هر چند سعی می کنم از خنده و شوخی بنویسم از تلخی های زندگیم ننویسم اما یه موقع هایی لو میرم مثل همین دفعه که نتونستم بیام جلسه تازگی!!! از خبر ها سعی میکنم تا جای ممکن ننویسم مخصوصا که معلوم نیست چند بار عوض شده و به گوش ما رسیده از سختی زندگی از وضع بد مردم از خبر های جدیدی تو سیاست و اجتماع که باهاشون بدجوری دست به گریبانیم....اما گاهی نمی شه اولش که می خواستم فقط طنز بنویسم و نشد!!!

به نظرم وبلاگ جاییه که باید از چیزهای نوشت که خلقشون می کنی یه چیزی به آدمها اضافه می کنی !!

نه اینکه مثل بعضی ها از اینجا و اونجا سرچ کنی بزاری اینجا ! مثل بعضی نویسنده های کم کار!!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 16:37  توسط عاصفه اله وردی  | 

یه چیز دیگه تو سفر فهمیدم و اون اینکه ژاپنی ها به چهره های قشنگ ایرای ها حسودیشون می شه .اینو یکی از همون ژاپنی هایی که با حمید ازشون مصاحبه کردیم گفت و با چه شکسته نفسی ای هم برید و کیف کنید....

و یه دستاورد دیگه: یه جیپ می تونه با۷ نفر توی ماشین و سه نفر روی کاپوت حرکت کنه و این کاری بود که یکی از دوستای حمید توی همون داماش کرد باید بگم که دیدن این آدمهای آشنا توی اون روستای دور افتاده واقعا اتفاقی بود نمی دونم اگه من و حمید بخوایم بریم سیستان بلوچستان هم این همه آشنا ببینیم ؟....این سفر به اندازه ی تجربه هاش با نمک و سنگین بود و من رو کلی از این دنیا برید ....

 

و اما شب دو شنبه تهیه کننده ی محترم زنگ زد که آقا فیلمتون آماده است برای پخش قسمت اولش بیایین تلویزیون ما هم که از قبل همچین قراری نداشتیم جا خوردیم به نیلوفر دوستم که مسبب تمام این اتفاقاته زنگ زدم و پرسیدم قضیه از چه قراره تنها صحبتی که کردیم راجع به این بود که فردا مانتوی بلند بپوش و چاک نداشته باشه و شلوار جین و کتان هم ممنوع ....اما هر رنگی که دلت خواست بپوش...و البته کلی صحبت کردیم که مقنعه بپوشم یا شال و نیلوفر گفت که فکر نکنم فرقی داشته باشه!!!! و خودش هم هنوز شال رو امتحان نکرده بود !! عصر با سحر و مینو و فاطمه توی فرهنگسرای نیاوران بودیم که پوستر سحر رو تو نمایشگاهش پذیرفته بودن ..... بعد هم پارک نیاوران برای اینکه مینو بازی کنه ..بعد هعم خونه ی علی و فاطمه تا حمید بتونه فوتبال ببینه....و بعد آقای تهیه کننده آب پاکی رو ریخت رو دستمون که با لباس مشکی بیایین دکور ما خودش به اندازه ی کافی شاد هست حمید هم یه پیرهن قهوه ای پوشید  که اتفاقا با لباس آقای نوروزی هماهنگ بود و باعث دردسر شد!! منم بلند ترین ایرانی ترین گشاد ترین و قهوه ای ترین مانتویی که داشتمو پوشیدم تا دیگه بهم تذکر ندن ....حمید اصرار داشت که مانتوی مشکی بپوشم ... هر کدومش یه مشکلی داشت یکی چاک بلند داشت یکیش تنگ بود یکیش کوتاه ....با یه آرایش ملایم و حمید که برای اولین بار داشت بدون دعوا و هر گونه صحبتی به موهاش ژل می مالید حرکت کردیم سمت میدان آرژانتین انتهای خیابان الوند....

 

از اونجایی که من قبلا توی صدا و سیما (رادیو) برنامه داشته بودم می دونستم که آفیش دم در چقدر برای یک زن آزار دهنده ست و گذشتن از انواع اشعه ها و گشتن های مداوم و حتی خصوصی ترین مسائل حالا این که دیگه پخش زنده هم بود.... اما جالب بود برام که شبکه ی دو خیلی محترم تر از صدا و سیمای جام جم با مهمونها بر خورد می کرد....و من کمی آروم شدم ....آقای گریمور داشت به صورت حمید کرم پودر می مالید و  رو به من می گفت که خانوم شما باید آرایشتون رو پاک کنید...و خاطر نشان شد که اینجا  درست بر عکس همه جای دنیاست که خانوم ها رو آرایش می کنن و با آقایون کمتر کار دارن و ما دائم از این اتاق به اون اتاق می رفتیم...و یه خانوم ناظر باید لباسای منو برای پخش مستقیم و البته اجازه ی پخش می دید و با اینگه مامنتوم تا روی کفشم اومده بود از آویزای زیرش ایراد گرفت می خواستم بگم که این ایرانی ترین مدلی ه که ممکنه پیدا کنین و(مانتوم ترکمنی بود)اما خودش گفت که می گم از پایین لباستون نگیرن!!!!یه آقای که اسمشو یادم رفت مسئول بریدن نیمرخ از چهره ی مهمونا بود و در ایکی ثانیه نیم رخ من و حمید رو تو هوا و روی کاغذ در آورد نیم رخ من بیشتر شبیه جادو گرها شد اما مال حمید خیلی زیاد به واقعیت شبیه بود....و بعد ما وارد یه فضایی به اسم استدیو شدیم که نصفش سیاه تیره و تاریک بود و عوامل پشت صحنه اونجا مشغول بودن و مهمونها باید اونجا منتظر وقتشون می شدن....دیشبش تا ۵/۲شب فوتبال نگاه می کردیم و صبح هم ۵/۵ بیدار شدیم و به خاطر مصاحبه من و قبلش مسافرت زیاد وقتی برای استراحت نداشته بودیم ....هر چند بی خوابی بهم فشار می آورد اما هیجان پخش زنده چیز دیگه ای بود ...در طی اجرای برنامه وقتی میان پرده ها پخش می شد استدیو می رفت رو هوا و همه با هم حرف می زدن و به محض اینکه یه نفر می گفت مثلا ۵۰ ثانیه همه می رفتن سر جاهاشون سه تا فیلمبردار در آن واحد مشغول بودن و ...اونقدر که اونجا شلوغ بود و دائم در حال صحبت با این اون بودیم ..من هنوز فیلمی رو که مستند گرفته بودیم خودمم ندیدم ....بین میان برنامه هاقرار می ذاشتیم کعه از یه چیزی حرف بزنیم و تا دوربین زوم می کرد از چیز دیگه ای صحبت می کردیم ..من که کلا خواب بودم و اصلا نفهمیدم چه طور گذشت. همین الانم از بی خوابی دارم میمیرم اما کلی کار دارم!!!دست آخر هم یکی از فیلم بردارا ازم پرسید که رشته ی زراعت چطوره و پسرم داره می خونه ادامه بده؟........با حمید که اومدیم خداحافظی کنیم خبر نگگاره داشت با آقای خسروی حرف می زد...آقای گریمور با ما اومد و تو راه ما رو برای صبحانه ی صدا و سیمای دعوت کرد و از اونجایی که حمید هیچ چیز مفتی رو رد نمی کنه رفتیم تا صبحونه بخوریم....و من که موبایلمو روشن کردم در آن واحد ۲۰ تا اس ام اس نازل شد و از لطف دوستان و آشنایان بهره مند شدیم ...خواب بهم فشار می آورد و اصلا نمی دونستم تو کدوم دنیام تا اینکه به خونه رسیدیم ساعت ۵/۹ بود و من خوابیدم ....تا خستگی چند روز کاری وحشتناک پشت سر هم رو از سرم به در کنم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:58  توسط عاصفه اله وردی  | 

سلام به همه ی دوستانی که تمام این مدت پست هاشون رو می خوندم و کامنت نمی گذاشتم -چون کامپیوترم خراب بود- و به همه ی دوستانی که اصلا وبلاگ ندارند و همه ی دوستانی که وبلاگ دارن مال منم می خونن و کامنت نمی ذارن!!!

من امروز امتحان مصاحبه ی دکتری رو دادم تا یه ساعت پیش دلم داشت شورش رو می زد و الان احساس آزادی عجیبی دارم و به تنها چیزی که فکر نمی کنم نتیجه ی کارم که از اینجا به بعدش با خداست!!

الان خیلی نمی تونم بنویسم اما دلم نیومد که نگم آخر هفته ی گذشته با یه فیلمبردار از شبکه دو برنامه ی روز از نو رفتیم سمت داماش و جشن سوسن چلچراغ و من و حمید تبدیل به دو تا هنر پیشه در یک برنامه ی ادونچری و مستند شدیم همین بس که بگم ما با دو تا چادر دو تا کیسه خواب دو تا کوله پشتی سنگین و البته یه عالم وسایل فیلم برداری با اتوبوس و چند جور ماشین محلی دیگه رفتیم و قرار بود که هر چه بیشتر زجر بکشیم فیلممون بهتر از آب در بیاد و از همه بدتر اینکه نصف شب جمعه رسیدیم و فرداش من امتحان مصاحبه داشتم ....-تازه فهمیده بودم عجب ابله ای هستم- ...اما خدا بهم رحم کرد و در قرعه کشی روز یکشنبه برام تعیین شد تا بتونم کم خوابی های دو سه روز رو جبران کنم آقای فیلم بردار خانومش رو هم آورده بود که تو کار صدا برداری کمکش کنه و خانومش مثل بلور نرم و نازک بود و هیچ فکر نکده بود که برای خوابیدن شب تو کوهستان لباس گرم می آرن!!!  و تنها چیزی که اونا آورده بودن یه کیف کوچیک بود  البته حق داشتن چون سه پایه و دوربین خودش کلی مکافات داشت و خوب اون خانوم فقط می تونست یه کیف نهایت تا دو کیلو رو بلند کنه و خلاصه چه دردسرتون ندم که ما شب که شد دو تا کیسه خواب داشتیم دو تا چادر و چهار نفر آدم بودیم که تو سرمایی که محلی ها بخاری روشن می کردن شب رو به روز رسوندیم ...

حالا با من موافقین که خیلی ابله هستم !! و فکر می کردم که می تونم سر جلسه ی مصاحبه هم با افتخار بدرخشم!! البته لطف الهی چند بار شامل حال ما شد و بعضی ها بعضی جاها دلشون سوخت و ما رو به ماشینشون دعوت کردن و گرنه الان من و حمید باید می رفتیم آرتروز و شکستگی کمر و گردنمون رو درمون می کردیم ...و ابته شرایط طوری نبود که من بتونم نطق بکشم و بگم که من تحمل کشیدن اینهمه بار رو ندارم!!! و کشیدم.......

خلاصه آقای دکتر حسین زاده رو خدا از آسمون برامون فرستاد که مرد نازنینی است و پزشک است و ما در روزنامه ی سلامت با هم همکار بودیمسه سال پیش .. و اون با پیک آپش ما رو نجات داد وگرنه عصر جمعه که هر کسی می خواست بره سر کار خودش نمی دونم کی ما رو از روستای داماش که فاصله اش تا جاده ی اصلی خیلی زیاده و جاده ی خاکی داره می رسوند رودبار و البته مصدوم رو هم درمون می کرد...منظور از مصدوم خانوم آقای فیلم بردار است که متولد ۶۶ بود و بسیار نازک و حساس.... و صد البته که من در این سفر چیزهای جالبی یاد گرفتم فهمیدم که ۸ نفر می تونن توی یک عدد پیک آپ سوار شن و یکیشون هم روی سر راننده باشه و فهمیدم که راننده با ۷ نفر مسافر می تونه از روی تپه ها مانور بده ...البته اهالی مرکز بهداشت بره سر-یعنی جایی که دکتر حسین زاده توش کار می کرد- خیلی مهمان نواز بودن و برای ما بره قربانی کردن و کباب کردن و من هم کمکشون کردم در پخت کباب اما اصلا نمی تونستم با همون ولعی که اونا کباب می خوردن بخورم چرا که همش توضیح می دادن که این بره ه خیلی جوون بوده و گوشتش لطیف بوده و من دلم هی براش می سوخت ...

دست آورد دیگر من در این سفر دیدن مارهای آبی بود که وقتی برای سر زدن به تپه های مارلیک توی رستم آباد از لابلای برنج کاری ها گذشتیم از سر و کولمون بالا مس رفتن من تا بحال اینهمه مار ور یه جا ندیده بودم البته کپ نکنید مارهای آبی کاملا بی خطرند نیش می زنن اما زهر ندارن!!!

تو این سفر فهمیدم که مردم چقدر به دنبال کشف آثار باستانی و فروش آنها به خارج از کشور هستند بدون اجازه ی سازمان میراث فرهنگی و این رو حق مسلمشون می دونن چه در تپه مارلیک چه در داماش!!

و فهمیدم که کسی که برای تلویزیون خارج از سازمان برنامه می سازه اگه خیلی کلفت نباشه چقدر فحش می خوره!!!

و فهمیدم که زباله دونی کردن طبیعت اصلا مهندس و دکتر و کمالات و علم و ...نمی شناسه هر کسی حق مسلم خودش می دونه که طبیعت رو با زباله ای که در دست داره آلوده کنه!! ادامه دارد......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:30  توسط عاصفه اله وردی  | 

برای نادر ابراهیمی گریه نکردم

 

دلم برای سولماز و گالان گرفت برای آلنی ....

ابن مشغله و ابوامشاغل

بار دیگر شهری که دوستش می داشتم....

یک عاشقانه ی آرام

و....................

دیروز عصر جلد های جدید آتش بدون دود رو دیدم که بازم گالینگور چاپ شده بود ...کمتر کسی می تونه همشو یه جا بخره!!! اما همین روزهاست که نایاب بشه این بهترین رمان ایرانی من در دوره ی پشت کنکوری!!

 

امروز صبح ....می دونستم که باید برم خانه ی هنر مندان ...نا سلامتی یه روزهایی نویسنده ی نامبر وان من بود...اما نمی دونم چرا تو مراسم تشییع هیچ اهل قلمی نمی تونم شرکت کنم ....برای من هنوز زنده ان ....حمید اصرار می کرد برسوندم اما ....نرفتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 19:5  توسط عاصفه اله وردی  | 

 

دیروز با حمید تمام کیسه هایی که آرشیو های گزارشهای من بودن از انباری کشیدیم بیرون و من روی بعضی هاش بی اراده گریه کردم.... مخصوصا در مورد گزارش که برای باز سازی بم سال ۸۴ گرفته بودم و با چه سختی ای و در چه شرایطی .... و دیگه گزارشی که عنوانش این بود : "خاتمی امروز برای سلامت به مجلس می رود... "و یا اون گفتگو با امیدوار رضایی رییس کمیسون پزشکی مجلس که چقدر سرش تحقیر شدم و صدام در نیومد....باورم شد که روزگاری تو زندگی ام بوده که برای چیزهایی فراتر از مادیات در زندگی خودم تلاش کردم خون جگر شدم و خون دل خوردم ...باورم شد یه چند ماهی برای کشورم مفید بودم که حق بیمه روستایی وقتی تصویب شد که با همکارای روزنامه نگار تو مجلس و وزارت خونه این در و اون در می زدیم...باورم شد که اگه بمیرم شاید فقط به خاطر همون روزهای قشنگ که فقط خدا تو دلم بود و بس کمتر عذابم می کنن....دیگه اینکه عکس ا ح م دی نژاد رو زمانی که شهر دار بود کنار یکی از گزارشام دیدم و یادم افتاد که چقدر با علیرضا آشوری تو تحریریه همشهری به قیافه اش خندیدیم و نمی دونستیم کی و با چه سلیقه ای و با چه انگیزه ای  برای این منصب انتخابش کرده .... یا فردای روز عروسی ام که برای گرفتن عکس روی جلد نسل سوم بچه ها غافلگیرم کردن و.... مجبورم کردن با یه دسته گل برم روزنامه و دست آخر هم موافقت نشد اون عکس برای روز خبر نگار بره صفحه ی اول و روز جوان که رفت من توی مترو و لابلای روزنامه های مچاله ای که از زیر صندلی های انتظار کشیدمش بیرون عکسم رو دیدم و حمید که از قهقه مترو رو گذاشته بود روی سرش و همه بر گشته بودن ما رو نگاه می کردن .... یا اون روز که تو تحریریه جام جم از زندانی در تایلند یه نامه برای من رسید از یه زندانی که دلش گرفته بود تا مدتها منتظر بودم که یه روز آزاد بشه بر گرده ایران و به قول خودش بیاد روزنامه دیدنمون....و دست آخر یادم افتاد که با چه خفتی از روزنامه سلامت در اومدم ....اونا حتی به کسی که چند ماه براشون گزارش اول می نوشت و دائم برای توضیح وضعیت بهداشت جامعه تو مجلس و وزارت خونه سگ دو می زد احترام یه سگ رو هم نذاشتن.....به حمید می گم مگه این گزارشها اصلا به چشم هیات علمی می آد که منو تو مصاحبه قبول کنن؟ اونا دنبال ISIکشور های غربی ان ...و اشک می ریزم و حمید بهم امید می ده ....می گه این همه گزارش و مقاله بالاخره اگه کیفیت نداشته باشه کمیت که داره و من بازم مثل ابر بهار گریه می کنم ....من برای اینا زجر کشیدم صبح تا شب نخوابیدم...گیرم که به خاطر حق التحریر آخر ماهش بود....اما نیتم این وسط چی می شه؟

و یاد اون روز می افتم که استاد راهنمام من رو به خاطر سوابق روزنامه نگاریم تحقیر کرد...."پس شما هم حزب باد بودین هی این ور اون ور می رفتین و هی این روزنامه اون روزنامه؟"

تحقیر تو جامعه ما مثل آب خوردنه کافیه که زن باشی و بر حسب اتفاق مثل من حاضر جواب هم نباشی .....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:52  توسط عاصفه اله وردی  | 

 

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که ترس از ترکیدنش لذت داشتنش را از بین می برد!!!

اینو در طی گشت و گذاری لابلای وب ها دیدم و چقدر برام دلنشین بود ...

وقتی بچه بودم و بهم یه ظرف با چند تا میوه می دادن اول از اونی شروع می کردم که کمتر دوستش داشتم ..شما چی؟ الان هم انگار بر طبق همون اصل زندگی می کنم و به جای اینکه از اصل زندگی لذت ببرم دور و بر فرعیات می چرخم!!!!

اما حمید این طور نیست!!! نمی دونم بچه هم بوده همین طوری بوده یا الانه که حمله می بره به ظرف میوه و اول از همه از چیزی که واقعا دوست داره لذت می بره منم خودم رو اصلاح کردم اما می گم اصلاح کردم یعنی تو خونم نبوده!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:21  توسط عاصفه اله وردی  | 

امروز دارم گندمهام رو برداشت می کنم  تا بتونم میزان فسفر رو عتو شاخ و برگ و خاک و ساقه و ....اندازه گیری کنم با حمیدم و از صبح کله سحر مثل کشاورزا زیر آفتاب داغ کار کردیم فقط فرقش اینه که گرمای گلخونه خفمون می کرد نه آفتاب مستقیم !!!

من از بچگی عادت کردم زیاد حرف نزنم یعنی تا حرفی رو با عمق وجودم درک نکردم به زبون نیارم ووقتی چیزی رو می گم واقعا بهش اعتقاد داشته باشم به همین خاطر حرف زدن برام سخت شده .....

اما الان می تونم در مورد دردی که مردمم می کشن برای امرار معاش با افتخار حرف بزنم چون من یکی از اونها هستم .....و سعی می کنم که اوضاعم بهتر باشه از این که هست..

امروز نیمچه نصفه نتایج قبولی دکتری رو دادن من تو لیست قبولی ها بودم اما برام دعا کنین تو مصاحبه کم نیارم....وقتی فهمیدم قبول شدم از ته دل خوشحال شدم باورم نمی شد قبولی این آزمون برام اصلا اهمیتی داشته باشه منم مثل بیشتر بچه هایی که سرشون به تنشون می ارزه از درسخوندن تو این شرایط و با این اوضاع خسته شدم اما از طرفی احساس می کنم برای هدف مقدسم که واقعا برام مقدسه باید تلاش کنم حالا الان با امکاناتی که در اطرافم دارم و بعد با کمک چیزهایی که خدا در اختیارم می ذاره .... احساس می کنم کمی از استرس نا خود آگاهی که این روز ها داشتم کم شد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:5  توسط عاصفه اله وردی  |