امروز بعد از چند ماه رفتم تاتر و این در حالی بود که از صبح که می زدم بیرون هنوز نمی دونستم قراره چی کار کنم؟فقط این رو می دونستم که تو آخرین روز های زمستون ۱۳۸۵ باید از زندگی لذت ببرم!!!
شاید به خاطر همین بود که با حمید زدیم بیرون و هر جا که طلبیدمون رفتیم ودیگه در پی سوتی دادن نبودیم !!!رفتیم علی رقم میل اولیه مون حدود ۲۰ هزار تومان دادیم برای یک عالمه نقشه و کتاب و مجله و روزنامه ودلی از عذای فرهنگ در آوردیم.پارک دانشجو رفتیم و وقتی دلمون هوس یه پیراشکی کثیف اما داغ کرد ازش دریغ نکردیم تازه دوتایی توی یه چلو کبابی خیلی غیر استاندارد یه پرس کوبیده رو با هم زدیم تو رگ!!!!میدون فردوسی٬لاله زار ٬توپخونه ٬جمهوری ٬سعدی ٬ولیعصر شلوغ رو هم گشت زدیم .و به حس نوستالژیک من در مورد دید زدن چند مغازه (حداقل چند مغازه )در جمهوری هم احترام گذاشتیم . نمی دونم چرا اگه روزهای شلوغ اسفند رو چند ساعتی تویجمهوری سر نکنم سالم نو نمیشه !!
و دست آخرهم یه تاتر جون دارکه حسن ختام این روز خوب شد :همسایه های آقا .که راجع به یه خانواده است که در جوار یه امامزاده زندگی میکنندو مادر خوانواده خیلی کلاسه شده تمام عمرشو طرف این کرده که برای شهید شدن بچه تربیت کنه و....صحبت های من وحمید بعد از دیدن این تاتر به این ختم شد که هر کس که بالا تر نشست استخوانش سخت تر خواهد شکست!!!وبعد هم اینکه ما اگه بچه دار نشیم بهتره چون کار ما در تربیت بچه صد برابر سخت تر از کار پدر و مادر هامونه!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 23:11  توسط عاصفه اله وردی
|
من یه معذرت خواهی به خودم بدهکارم واون اینکه این دو هفته ننوشتن بیشترش به خاطر این بود که من پسووردم رو گم کرده بودم!!اینم سوتی من!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 20:32  توسط عاصفه اله وردی
|
اصلا فکر نمی کردم که حدود ۲ هفته است که به وبلاگم سر نزدم کلاسهای بنیان (یه نوع کلاس خود شناسی )تمام آخر هفته ام رو پر کرد اگه خواستین راجع بهش بشنوید یه کامنت بزارید!اصولا تصمیم داشتم و دارم که در اینجا سوتی های همسرم رو قید کنم چون تنها چیز هایی هستند که توی این زندگی آهنی باعث می شن گاهی از ته دل بخندم!و چون دوست دارم تعداد آدمهایی که میخندن زیادتر بشه می خوام اونها رو اینجا بیارم یکیش که همین پریروز بود داشتیم از در خونه به قصد مهمونی بیرون می رفتیم که صاحب خانه رو دیدیم توی ماشینشجلوی در پارکینگ نشسته منتظر شما بودید چی کار می کردین؟خوب حمید هم پرید واز در پارکینگ اومد بیرون تا جهت پاچه خوری در پارکینگ رو برای صاحب خونه باز کنه اما در همون لحظه بود که خانوم صاحب خونه اومد وسوار ماشین شد و اونها رفتند ومن وحمید که منتظر آخر ماجرا بودیم بد جوری ضایع شدیم حمید سعی می کرد با خوندن اس ام اس های توی گوشی خودش رو مشغول نشون بده و بدترین قسمت ماجرا جایی بود که باید یکی مون می رفت در پارکینگ رو می بست!!! البته هفته گذشته برای حمید پر کار بود ویه سوتی دیگه هم داده :پیش خودش روشی رو اختراع کرده بود که بدون بستن زنجیر چرخ ماشین رو به یه روش ساده تر تجهیز کنه و در لحظه هم کارش رو عملی کرد چند دور طناب دور چرخ بسته بوده وبعد نشسته پشت ماشین وقتی حرکت می کنه به حقانیت این اختراع ایمان میاره چون ماشین داشته با سرعتی باور نکردنی که تا حالا سابقه نداشته حرکت میکرده بعد که می خواد ترمز کنه تازه می فهمه که ماجرا از کجا آب می خوره بله حمید خان نمی تونه ترمز کنه و فقط این خداست که بهش رحم می کنه !!!اون طناب رو چند دور روی رابط های ترمز پیچیده بوده طوری که تمام روغن ترمز خالی شده بوده فقط شانس آورده که در حظور من این آزمایش رو انجام نمیده وگرنه من الان نمی تونستم وبالگم رو به روز کنم!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 20:29  توسط عاصفه اله وردی
|
آخرین ماشینی که باید سوار می شدم تا به خونه برسم .خسته از دانشگاه بر میگشتم :یه ماشینی بوغ زد برگشتم گفتم مستقیم.
یهو دیدم یه ۲۰۶ ایستاده دو دل بودم سوار شم یا نه ؟
صندلی های پشت پر از جعبه بود
صدای رادیو هم آرومم کرد نشستم کنار صندلی راننده.
راننده:کجا تشریف میبرین؟
من: تا سر اطاعتی لطفا
راننده: اه چه زود مگه عجله داری؟
من که تازه دوزاریم افتاده بود:آقا ببین من ازدواج کردم الان هم همسرم تو خونه منتظرمه
راننده :....
رسیدیم سر اطاعتیو یه اسکناس ۱۰۰ تومانی جلوش دراز کردم: بفرمایید
نمی گرفت
من:خواهش میکنم بفرمایید!
راننده: خواهش نکنید من پول نمی گیرم
منبا اعتماد به نفس: دستتونم درد نکنه !!
مثل یه خانوم پیاده شدم اولین باری بود که خم به ابرو نیاوردم!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:44  توسط عاصفه اله وردی
|
همیشه این رویا توی سرم بود یادمه دو سال پیش یکی از دوستان بعد از اینکه سخنرانی غرای منو راجع به اینکه نمی تونم هر چی می خوام و باید توی گزارشهام برای روزنامه های مختلف بنویسم در جواب بهم گفت: چرا وبلاگ نمی نویسی؟
یک سال پیش وقتی دنبال مواد اولیه یک گزارش بودم وتوی سایت های علمی دست و پا میزدم که هنوزم به روز نبودند فهمیدم که چقدر این وبلاگها مهم اند ....
مهم اینه که بنویسیم و احساس کنیم که هستیم و یکی یه جایی در دور دست داره می خونه!!!
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:32  توسط عاصفه اله وردی
|