تبليغاتX
مثل درخت در شب باران

مثل درخت در شب باران

طنز روز نوشت داستان

از این شغل متنفرم!!

آخرین هفته سال قبل قرار بود همکاری من با روزنامه همشهری توی ضمیمه همشهری محله تموم بشه این در حالی بود که ۶ ماه براش زحمت کشیده بودم و راهو از چاه تشخیص داده بودم اما با کمال نا باوری به من گفته شد که یا باید باهاش خدا حافظی کنم یا صبر کنم ببینم آیا سر دبیر بعدی منو می خوادیا نه؟ به هر حال حتی اگه اون منو می خواست من اونو  .....درست روزهای آخر اسفند ۸۵ از من خواسته شد مطالبی رو که همیشه برای همشهری حاضر می کردم برای یک هفته وفقط یک هفته دیگه آماده کنم وبا تمام بدبختی هایی که آخر سالی دامنگیرم بود نه نگفتم ......درست اول هفته دوم عید بود که سر دبیر دوباره زنگ زد و گفت از ما خواسته شده که یه شماره دیگه رو هم در بیاریم ظاهرا آقایون هنوز نتونستن کسی رو جای ما بذارن !!و چون تمام دوستان تو تعطیلات تشریف داشتن من مجبور شدم بار کارهای اضافه والبته نا خواسته رو هم به دوش بکشم روز ششم عید راه افتادم توی میادین وپارکهای مهم تهران که اغلبشون هم توی منطقه شش واقع شده واز مردم میپرسیدم که از شهردار آینده چه انتظاراتی دارند و مردم هم که مثل همیشه نا امیدم می کردن خیلی ها حوصله صحبت نداشتن خیلی ها چون من یه روزنامه نگار بودم ودوربین نداشتم تحویلم نمی گرفتن و برای خیلی ها هم باید توضیح میدادم که اصولا چه طور باید نظر داد و اصلا کار شهردار چیه وانتظار داشتن از مقاماتی که دارن از مالیاتهایی که تو بهشون میدی زندگی میکنن اصلا یعنی چی؟با یه دانشجوی طراحی داخلی جلوی موزه هنر های معاصر صحبت میکردم ‌در نهایت بر گشت وگفت توی کدوم شبکه پخش میشه !!!و البته اگه با خبرنگاری آشنایی داشته باشی و مسائل و مشکلات جهان سوم هنوز چشماتو نبسته باشه می دونی که این چیزها توی کار ما چندان هم عجیب نیست .اما من نمیفهمم این دیگه چه صیغه ایه که تو با تموم عواملی که باهاشون در مورد روزنامه ارتباط داشتی خداحافظی کنی ودرست روز بسته شدن افسانه ایه روزنامه که داری سعی می کنی فراموشش کنی دوباره صبح علی الطلوع سر دبیر زنگ بزنه وبگه نیم ساعت دیگه میره برای چاپ هنوز مطلبتو نفرستادی؟اینجوریه که نمیشه روی هیچ حرفی حساب کرد وحتی وقتی که نمیخوای کار کنی و خودت رو برای چند وقت استراحت فکری آماذه کردی همه چیز به هم میریزه!تازه الان بیشتر از خودم دلم واسه کارگرای بدبخت شهرداری می سوزه که به جای بستن قرارداد باهاشون دادنشون دست پیمانکار وکلی رو هم بیرون کردن اما این زبون بسته ها فقط منو دارن که مشکلاتشون رو بهش بگن والبته که پیمانکار وشرکت خصوصی توی این جهان سوم یه معنای دیگه ای داره!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 16:47  توسط عاصفه اله وردی  | 

بگذار

بگذار عاشقانه بگریم

مثل درخت

در

شب باران!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 13:55  توسط عاصفه اله وردی  | 

اتفاقات نا خوشایند

گا هی وقتها برای دوستان خوبمان اتفاقاتی می افتد که قابل گفتن نیست  .دلت میخواهد فقط ساعتها

 به اتفاقی که افتاده فکر کنی و دست آخر هم که کاری از دستت بر نمی آید.حتی گاهی به راه حل هایی

 هم فکر می کنی اما وقتی عملی نیستند!!آنهم در بهار .فکرم کار نمی کند به خاطر همین است که از

پریشان گویی پرهیز می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 13:40  توسط عاصفه اله وردی  |