امروز تمام مدت توی خونه درس خوندم و فردا تمام مدت میرم سفر !!!چه زندگی از این بهتر؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17:44  توسط عاصفه اله وردی
|
رفتیم زنجان با حمید ودوستان برفتیم زنجان با حمید ودوستان به این شهر یه جور دیگه نگاه می کردم نه با خاطرات محوی که از سالهای کودکی ام هنوز هم بر شانه های خیالم سنگینی میکند .
رفتیم -یک روزه -زنجان ومن مثل یک مسافر که دنبال آثار باستانی یه شهر می گرده از رختشوی خانه این شهر لذت بردم دوستمون می گفت زنجان چیزی برای دیدن نداره وعجیب راست می گفت چون ما جمعه اونجا بودیم و بازار هم بسته بود شهر به کل بسته بود!!!! البته نه مثل اون روزها!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:9  توسط عاصفه اله وردی
|
دیدن کویر یه حس عجیب به آدم میده شاید همون حسی که وقتی آدم اولین بار دریا رو میبینه .و چقدر من از پدر ومادرم ممنونم که دریا رو برام به عنوان یه سورپریز بزرگ- تا وقتی که من بزرگ بشم ومعنی این چیز ها رو بفهمم -نگه داشتند !!!شاید اگه تو بچگی می دیدمش این حس عجیب وپیچیده ای که اولین بار با دیدنش بهم دست داد میمرد و دریا هم مثل خیلی چیز های دست یافتنی دیگه که تا وقتی داریشون قدرشون رو نمی دونی -و یا حتی هیچ خاطره ای از بار اولی که دیدیشون نداری -می شد .کویر برای اولین بار همین حس رو به من داد .درست وسطهای اردیبهشت بود که معمولا چون هوا به گرمی میره هر کسی سعی میکنه یه جای خنک ودلچسب برای مسافرت پیشنهاد بده . اما من با پیشنهاد حمید برای رفتن به کویر مواجه شدم وچون همیشه پیشنهاداتش مثل خودش منحصر به فرده با اشتیاق دو چندان هم قبول کردم یه چیز که از همه جاذبه های دیگر کویر برام ارزشمند تر بود خوابیدن شب در زیر گنبد نیلی آسمان ودر جوار یک کاروانسرای قدیمی در نطنز بود از خود کویر تنها حسی که به کلام میاد اینکه تا چشم کار می کرد خاک بود و افق که مثل یک خط در بی نهایت خود نمایی می کرد .و تنهایی انسان در این زمین تنگ واشک وشب و سکوت و کویر !!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:49  توسط عاصفه اله وردی
|
اینو برای این گفتم که قبل از اینکه برسم خونه فقط فکرو ذکرم شده بود: برای گوشتهای توی فریزر چیکار کنم وترجمه های مقاله های کذاهی دانشگاه رو با چی تایپ کنم وفیلم با چی ببینم شاید هم بهتر بود بگم :مرسی آقای ادیسون چون به عمق فاجعه بی برقی داشتم نزدیک میشدم و پی می بردم اون قدیما که مادر بزرگم دائم ازشون حرف میزنه زندگی واقعا چه طور بوده؟هیچی ذیروز اختاریه قطع برق اومد دم درمون .یه وقت فکر نکنی ما ۷دفعه بود که پول برقمون رو نداده بودیم چون برق از سرت میپره .بعد هم گمون برت نداره که صاحبخونه هم از جریان با خبره فقط ما رو (من وحمید رو )تصور کن که بعد از یه روز جنجالی داشتیم با آ رامش فیلم می دیدیم که پسر صاحب خونه آورد اختاریه رو گذاشت کف دستمون تازه از ما خواسته شد تا فردا ۷ صبح پرداختش کنیم واگه پول نداشتیم اونها به ما قرض می دادن . حمید هم به روش خودش صابخونه رو قانع کرد که این به خاطر بی پولی نبوده بلکه ما از بانک رفتن خوشمون نمی آد!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:43  توسط عاصفه اله وردی
|
این دو دوست رو ما از زمان دانشکده می شناختیم عشق اونها به هم ودرجه علاقمندیشون قابل وصف نیست !! همون بس که با هم جلوی گروه ما می نشستند و در فضایی کاملا روحانی یکیشون ساز می زد واون دیگری تصنیف ها رو زمزمه می کرد !! دو سال بعد با هم ازدواج کردند !!دو سال بعد به طور اتفاقی ما به اونها بر خورد کردیم و دوستیمون محکم شد وکمتر از ۵/۱ سال بعد خبر جدایی وطلاق اونها به طرز فجیعی تکونمون داد !!! هر دو استاد دانشگاه و هر دو دانشجوی پی اچ دی بودند روز های آخری که ما اون دو تا رو دیدیمسر این قضیه بحث داشتند که آقا می خواستند سمتی تمام وقت در شهر دوری که در اونجا بورس بودند بگیرند و خانم مخالف ۱۰۰ در صد قضیه!! خانم مانع پیشرفت آقا بودند !بعد ها هر وقت که آقا به خونه ما می اومد کلی از مشکلات خانوادکی که همه ریشه در اخلاقیات بد خانم بود بر ما هویدا می شد .دوستی ما با خانم خیلی زود تموم شد وبا آقا به طرز گسترده تری ادامه پیدا کرد !!!آقا معتقد بود که بعد از ......من دیگه با هیچ کس دیگه ای نمی تونم زندگی کنم !وخانوم مجبور شد برای طلاق توافقی مقدار ناچیزی از مهریه را طلب کنه که با صفر برابری می کرد !در ضمن به گفته آقا خانوم با اصرار فراوان تمام جهیزیه خانه را -که هر چند روزگاری با خودش آورده بود - به طرز کاملا توهین آمیزی تصاحب کرد و چیزهای کم و به درد نخور تر را برای آقا گذاشت!تازه بعد از همه این مسائل باز هم آقا رضایت می داد که اگه خانمو وایل باشه بر گرده حاضره ببخشدش!!! حالا شما هم مثل ما فکر می کنید که چقدر در حق این آقا اجحاف شده وخانوم چقدر وقیحانه این زندگی مشترک رو به هم زده؟؟؟؟دو هفته پیش آقا بعد از ۷-۸ ماه که ازش بی خبر بودیم زنگ زد و گفت دارم میام پیشتون !! وما خو شحال بودیم چون خبر ازدواج مجددش رو در روز های عید نوروز شنیده بودیم وحالا فقط مونده بود که این خانوم رو ببینیم که نسیم خوشبختی رو به صورت دوستمون حواله کرده بود!!دوستمون اومد بدون همسر جدیدش !!بهانه این روزها مثل آب خوردنه . وکلی در کرامات خانوم جدید صحبت کرد ما که کنجکاو شده بودیم که بدونیم چطور همه چیز اینقدر سریع اتفاق افتاد ازش پرسیدیم و اونهم این طور جواب داد:من این خانوم رو از همون اول که کار بورسم توی دانشگاه اون شهر درست شد می شناختم دختری تنها وبی کس که همسرش در یه حادثه رانندگی کشته شده بود و بعد هم که من مسئوول .......دا نشکده شدم علی رقم تمام مخالفت ها با کار کردن اون با مدرک فوق لیسانس در دانشگاهمون موافقت کردم.خیلی طول کشید که اون بتونه روی من به عنوان همسر آینده فکر کنه همه توی دانشگاه می دونستند که من ازدواج کردم واز طلاق من کسی خبر نداشت خیلی برام سخت بود که بخوام خبر ازدواجم با این خانوم رو برای همه جا بندازم !!! تازه الان می فهمم که دلیل مخالفت های خانوم اول با گرفتن پست جدید شوهرش چی بود!!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:26  توسط عاصفه اله وردی
|
در سایه سوز و ساز هم می خندیم
با آه درون گداز هم می خندیم
چون لاله نو شکفته ای در باران
از گریه پریم و باز هم می خندیم!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:48  توسط عاصفه اله وردی
|
یکی از دوستان ما که با عشق و علاقه خاصی بعد نا امیدی چند ساله در مورد درس ومشکلات جهان سومی که ما همیشه و همه جا با آن در گیر هستیم توی یه عالمه کلاس زبان فرانسه وانگلیسی و ......شرکت کرده بود و علی رقم اینکه تیز هوش نبود و دانشجوی تاپ هم نبود و توی دانشگاه آزاد با بدبختی لیسانس وفوق لیسانس گرفته بود ودر عنفوان جوانی در پی یک عشق خام هر ماه داره یه سکه برای مهریه خانوم سابقش می ده .با کلی دوندگی کلی مدرک جور کرده بود که بره توی فرانسه همون رشته ای رو که دوست داره بخونه و چند بار هم با در های بسته مواجه شده بود بالاخره جواب مثبت به اپلایش شنید اما دیگه لازم نیست برای دانشگاه جدیدش کیف بخره چون بچه های ایرانی از تحصیل در این رشته که اسمش بیو تکنولوژی باشه در هر کشوری خارج از ایران محروم شدن !! عجب جمله بلندی فکر کنم بلند ترین جمله عمرم رو نوشتم جای سر دبیر سرویس دانش روزنامه جام جم خالی!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:46  توسط عاصفه اله وردی
|