+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 18:35  توسط عاصفه اله وردی
|
جمعه علی رغم اینکه فکر می کردم به خاطر امتحانم نمی شه اما دعوت فریبا رو برای رفتن به باغشون قبول کردم ایندفعه چون فاطمه ومینو هم بودن و چون دختر فریبا - هستی خیلی با مینو -دختر فاطمه اخت شده بود والبته شهره هم که چند ماهیه یه مهمون تو راهی داره بود یه حال و هوای دیگه داشتیم گذشته از گیلاسهایی که با فروتنی هر چه تمام تر به ما لبخند می زدن و حس عجیبی رو برای من که تا به حال نتونسته بودم به این راحتی و هر چه قدر دلم می خواد گیلاس بچینم ارضا می کردن ِبه یه حس قشنگ رسیدم -اگه داستانهای سرخپوستی رو دنبال کرده باشین حتما دیدین که بزرگترین حس که مردونگی رو تداعی می کنه حس هم پیمان شدن با شکاره!!!اون کسی به افتخار اصلی در افسانه های سرخپوستی نائل می شه که علاوه بر شکار جسمی یک خرس با روحش هم ارتباط بر قرار کنه الان من همچین حسی دارم حس می کنم با خودم و زندگیم به اتحاد رسیدم .حمید هم در ادامه سوتی های گذشته ۴-۵ کیلو - به گفته خودش گیلاس خورده و فکر کنم در زمینه خوردن گیلاس با شکمش به توافق رسیده البته بگذریم که کارش به دکتر کشید و .....
از فریبا برای همه چیز ممنونم و شرمنده ام که قابلمه هاش رو که پر از گیلاس به ما داده بود هنوز بهش پس ندادیم!!!!!امروز امتحانمونهم تشکیل بر گزار نشد بعد از پی گیری های تلفنی و غیر تلفنی کاشف به عمل اومد که ایشون دارن اسباب کشی می کنن رییس محترم آموزش پیشنهاد داد که برامون سوالها رو فکس کنن اما خوب استاد که با یه یخچال تو یه دستش و یه کمد توی دست دیگه اش نمی تونست فکس پیدا کنه !!هر چند به قول رییس آموزش ما که پامون رو بیرون می ذاشتیم تمام اطلاعات مغزی مون که همه رو یه شبه کرده بودیم توی کله مون می پرید اما باز هم ما کوته اومدیم !بعدش فکر کردیم برای عدم تلف شدن وقتمون که پا شده بودیم صبح زود تو این تهران شلوغ اومده بودیم دانشکده کلاس ی رو که قرار بود فردا تشکیل بشه بندازیم امروز اما تماس با استاد محترم اون درس هم نتیجه بخش نبود وتلفن اتا قشون بوغ اشغال می زد .بعد که رفتیم تو اتاق نبودن و با موبایلشون تماس گرفتیم ری جکت شدیم و رییس محترم آموزش معتقد بودن که کاری از پیش نمی بریم چون به هر حال استاد عزیز ما دیشب درسش رو نخونده و حاضر نمی شه کلاس بر گزار کنه!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 18:32  توسط عاصفه اله وردی
|
دیروز که مطلب قبلی ام رو می خوندم با خودم فکر کردم کسی از حرفهای من سر در می اره؟ وبعد دیدم اونقدر تو لفافه همه چیز رو نوشتم که عمق قضیه اصلا معلوم نیست مثل اون روزها که برای روزنامه مطلب میدادم و باید پیش از سر دبیر اول خودم اون رو سانسور می کردمو گاه این سانسوره خیلی بیشتر از آنچه باید می شد دلم می خواست همون لحظه بندازمش توی سطل آشغال وخلاص شم اما صفحه باید بسته می شد !من بیش از حد ایده آل گرام فکر کنم به خاطر همین اخلاق گندم همین روزها کار روزنامه رو از دست بدم کاری رو که ۵ سال پیش با جون کندن شروع کردم وبا خون دل به جای درستش کشوندم اما انگار این از همون حس ایده ال گرایی من آب می خوره که هر وقت یه کار رو به اوج کمالش می رسونم ازش خسته می شم ودلم هوس یه سوژه جدیدبا همه دردسر های جدید می کنه !!!ودرست وقتی که همه دردسر ها تموم شد ودوره استفاده از تجربیات فرا رسید رهاش می کنم .شاید فکر کنین این کار خوبیه و اگه همه آدمها اینطور بودن دنیا هر لحظه در حال نو شدن بود اما خودم چی ؟ هر لحظه احساس می کنم دارم بیشتر وبیشتر له می شم و هیچ چیزی برام توی این دنیا طبیعی و عادی نیست هیچ چیز برام عادی نمی شه وهیچ روزی نمی رسه که احساس کنم دارم راحت نفس می کشم وپام روی یه تکیه گاهه محکمه!!! یادش به خیر آقای میرزایی )معلم کلاس مثنوی خوانیمون (که هر وقت ازش میپرسیدیم چه طور میتونیم بفهمیم که توی را ه درست قدم بر میداریم بهمون می گفت همین که این سوال رو می کنید یعنی اینکه توی راهید!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:4  توسط عاصفه اله وردی
|
بالاخره بعد از کلی کلنجار با خودم رفتم و به اون شرکت که گفتم سری زدم البته طبق قرار قبلی .ولی وقتی رسیدم با یه اتاق خالی مواجه شدم و یه فنجون چای وبعد از نیم ساعت که مجله وروزنامه ورق می زدم بلند شدم رفتم یه عریضه که برای مسوول مورد نظر نوشته بودم دادم به منشی ودر یک آن در اتاق مدیر عامل باز شد که معلوم نبود تا اون موقع چی کار می کرد علی رغم عجله من برای رفتن واینکه کلاسم دیر شده بود از من خواست تا چند لحظه ای با هم صحبت کنیم و سعی کرد تا اونجایی که میشه از موضع بالا با من صحبت کنه وبهم برای کارها یی که تو ذهنش بود دستور بده آخرش هم من با تاکید بر نوشته های توی کاغذی که بهش داده بودم گفتم در حال حاضر من هیچ تعهدی نسبت به شما ندارم و سعی کردم بهش بفهمونم که من کارمند شما نیستم تو راه با خودم مرور می کردم که بد قولی تمام روسایی که نن تا امروز از دستشون کلی حرص خوردم لاز همون روزهای اول معلوم بوده و همشون مثل هم ان که می خوان اول حس هم دوستی ونوع دوستی تو رو که قربونش برم خیلی هم زود بر انگیخته می شه یادت بیارن ودر حالیکه برق سکه ها توی چشماشون می در خشه از تو بخوان که باهاشون همکاری کنی !و تو ندونسته توی یه هچل می افتی که در اومدن از توش کار ..........امروز هم استاد عزیزمون بدون اطلاع قبلی نیومد و من همهاش دارم به این فکر می کنم که چقدر ایرانیها خوش قولند وچقدر وقت دیگران براشون ارزش داره فقط کافیه احساس کنن کسی یه جایی منتظرشونه که یه جلسه ای چیزی برا خودشون دست و پا کنن!!این روزها حس میکنم پول برام بیشتر از همیشه بی ارزش شده ودلم می خواد در کسوت یه خبر نگار فقط با یه سوزن پول دوستها رو از خواب بیدار کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11:17  توسط عاصفه اله وردی
|
امروز رفتم دانشکده بچه های دکتری امتحان مصاحبه داشتند .غوغا بود بعد رفتم مقاله بابا رو که برای چاپ توی مجله تخصصی دانشگاه رد شده بود پس بگیرم که مسئوولش نبود نمی دونم در طول روز چند بار باید به خودم یاد آوری کنم که اینجا ایرانه .دکتر چاییچی داره فردا بچه ها رو می بره اردوی پلور .با حمید هر چی فکر کردیم باهاشون بریم خجالت کشیدیم از خودمون که داریم تو درس کم کاری می کنیم و تصمیم گرفتیم مثل بچه آدم بچسبیم به کارهامون.یه شرکت فیلمسازی از من برای کمک به عنوان خبر نگار وکار شناس محیط زیست دعوت کرده برای کار . هنوز تو شیشو بش رفتن ونرفتنم .حمید که تا چند لحظه پیش داشت کار خورد کردن نعنا خشک رو انجام میداد حالا به من گیر داده نمی ذاره بنویسم برام بستنی آورد و همه اش رو خودش خورد.حالا هم دنبال منت کشیه که اینا رو از وبلاگت پاک کن !!رشته افکارم پاره شد یادم رفت چی می خواستم بنویسم.....حمید رفت حیاط ورزش ....
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 23:46  توسط عاصفه اله وردی
|
دیروز برای دیدن جاریم (خانوم برادر همسرم)به روستای پناه آباد در استان قزوین رفتیم.براش تولد گرفتیم واگه می خواین بدونین چرا اونجا به خاطر اینکه جاریم یه پزشکه وداره دوره طرحش رو اونجا میگذرونه جالب این بود که تو این فاصله به شهر آبگرم در چند کیلومتری همدان هم سر زدیم ودیدیم یه شهر با یه خیابون ویه حمام بزرگ چه طوری می تونه باشه !!! جالب اینکه جهت تبلیغ بالای سر در حمام آبگرم زده بودند:(پارسال گروهی از مسافران خارجی از این آبگرم دیدن کردند وبه ما گفتند نظیر چنین آبگرمی را در هیچ جای دیگه دنیا ندیده ایم!!!)به حمید می گفتم فکر کنم اشاره خارجی ها به وضع اسفناک اطراف حمام بوده نه به خود آب!!!!!ولی کلا در دشت قزوین به ما لابلای شقایش های وحشی خیلی خوش گذشت و این مسافرت رو به یه تجربه ورای ارتباطهای اجباری خانوادگی تبدیل کرد. من هم تونستم بیشتر و بیشتر عادله رو(جاریمو) بشناسم.اون و سعید الان چند ماهیه که عقد کردن ولی به خاطر جمیع شرایط عروسیشون به تا خیر افتاده.وقتی که به شهر آبگرم فکر می کنم می بینم که دوران کودکی ام به اقتضای نزدیکی خرم دره به این شهر خیلی صحبت اون بودو مادر بزرگ وعمه ها همیشه به امید روزی بودن که برن و این آبگرم و ببینند وفکر کنم که هیچوقت هم نرفتند!!! اما اون روزها همدان توی ذهن من یه شهر خیلی دور وآبگرمش یه رویای دست نیافتنی بود اما چه فایده که در این اولین دیدار به جای دیدن مناظر زیبای یه روستای توریستی وآبگرم طبیعی یه خیابون با مغازه های بونجول فروشی دیدم ویه حموم که فقط آقایون همراه ما رقبت کردن برن توش!!!
همینجا از دوستان خوبم که زحمت می کشن و برام نظر می ذارن ممنونم!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 14:53  توسط عاصفه اله وردی
|
از همسر عزیزم که بالاخره به وبلاگ من یه سری زد ممنونم .اما باید بگم این سفر آخری برام یه تجربه جدید با آدمهای جدید بود و هیچکس حتی همسر آدم نمی تونه احساسات عمیق فلبی آدم رو در شرایط کاملا تازه درک کنه بخصوص که محیط خوابگاه اساتید پیش کسوت برای خودشون تکراری وراحته اما برای من به عنوان یه زن که سه روز در یه محیط کاملا مردانه سپری کردم نباید خیلی راحت بوده باشه هر چند به مدد قدرت آداپتاسیون قوی در وجودم خیلی بهم خوش گذشت می خواستم از دست آوردهای سفرم بیشتر بنویسم اما کلاسم داره دیر میشه پس فعلا بای
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 10:58  توسط عاصفه اله وردی
|
اه خدای من اصلا هیچوقت فکر نمی کردم اینقدر به اینتر نت وابسته شده با شم اومدم با حمید لاهیجان البته دو روز دیر تر از حمید چون کلاس داشتم وعلی رغم اصرار های حمید برای اینکه دوتایی روز یکشنبه صبح با هم بریم موندم وسر کلاسهای ملال آور فوق لیسانس نشستم !!! وبعد راه افتادم سمت لاهیجان و خوب حالا مجبورم کلاسهای خود حمید رو تحمل کنم .چون اینجا دوست وآشنای خیلی صمیمی نداریم که بتونم با دیدنشون خستگی در کنم واحساس کنم که رشد کردم .حداقل به اندازه دو روز!!و از طرفی حمید هم مجبوره که بره مزرعه وبا دو تا شاگرداش طرحش رو اجرا کنه وباز هم حتی توی مزرعه من تنهام .دارم شک میکنم باز به این زندگی که با یه عالمه استدلال بهش چسبیدم.نکنه آخرش هم با اینمه در گیری که با خودم دارم احساس کنم باختم!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 15:52  توسط عاصفه اله وردی
|