سلام آقای دزد
می خواستم کمال تشکر رو از شما داشته باشم که تو ی این ولوشو زندگی ما که شمار روز ها و هفته ها از دستمون در رفته یه خسارت جبرن نا پذیر به ما نزدی و تو هم مثل بقیه کار ما رو زیاد تر از قبل نکردی .شاید می دونستی که ما داریم تو یه خونه ۴۵ متری زیر هم کف با کمترین امکانات زندگی می کنیم و من توی تزم غرقم و حمید هم باید تا آخر شهریور از پایان نامه اش دفاع کنه شاید می دونستی یا حدث زده بودی که ما داریم ماهی ۴۰۰ هزار تومان قسط وام می دیم و کل حقوق حمید تو فیش حقوقی اش ۳۰۰ هزار تومنه شاید هم شنیده بودی که معلوم نیست من هر ماه چقدر در میارم و کدوم سر دبیر یادش می ره رقم درست حق التحریر منو رد کنه و شاید هم می دونستی که من حساب کتاب نمی کنم که چقدر بهم پول می دن و از روی محبت دارم کارم رو با دوستان ادامه می دم.و شاید هم یکی بهت خبر داده که آخر این هفته عروسی عقیله است و منو حمید به شدت درگیریم و حتما تو وبلاگ من خوندی که ما قرار معلوم نیست با کدوم پول بریم فرانسه به هر حال از همکاری شما سپاسگزارم . ما دیشب تمام مدت سوییچ ماشینمونو روی در سمت راننده جا گذاشته بودیم!!!!!(و البته صبح چند ساعتی دبالش گشتیم و صابخونه رو دیدیم و فهمیدیم که باید یرای سال جدید نرخ کرایه خونه رو بالا تر ببریم!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 13:19  توسط عاصفه اله وردی
|
اووووف هنوز دارم پیشنهاد کارهای جدید تری رو می گیرم.....به حمید می گم تا حالا نشده بود که در عرض یک ماه ۵تا کار بهم پیشنهاد بشه و فعلا معلوم نیست چیکار می کنم و فقط حمید تشویقم می کنه و دلداریم میده....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 15:55  توسط عاصفه اله وردی
|
دوباره بهم کار پیشنهاد شده ایندفعه دبیر سرویسی ضمیمه خانواده در مجله مشعله که مال شرکت نفت نمی دونم چرا این روزها اینقدر نسبت به پول در آوردن بی میل شدم هر چند که انگیزه کافی وجود داره مثلا اینکه ممکنه شهریور بریم فرانسه و اصلا پول نداریم اما باز هم تو کله ام نمی ره که بخوام دوباره با یه سری از آدمهای جدید در یه فضای جدید کاری رو شروع کنم که برام از نظر حرفه ای خیلی ایده ال نیست و همینطور هم شروع کردن با یه سری افراد جدید که هیچ نسبتی باهاشون ندارم و هیچ پیشینه ای هم در ذهن من ندارند خیلی سخته اما به رقم تمام این حرفها به خاطر یه دوست قدیمی که اتفاقا خودش من رو به دبیر تحریریه معرفی کرده بود رفتم تا ببینم اوضاع از چه قراره تا شاید به جای خودم کسی رو معرفی کنم .بعد از چند ساعتی که تو تحریریه مشعل با هم صحبت کردیم ومن می دونستم که دارم برای پستی فکر می کنم که چندی پیش دوستان خودم براش خون دل خوردن و دلیل رفتن اونها هم تنها مشکلات مالی بیان شد. دبیر تحریریه منو به حضور پذیرفت و رفتم اتاقش اونقدر تو این کار سابقه دارم که دستو پام رو گم نکنم و خیلی راحت با ایشون صحبت کردم اما با کمال نا باوری ایشون تمام سابقه ۵ساله کاری من رو نادیده گرفت و از من به طرز عجیبی مصاحبه گرفت که مثلا برای این مطلب تیتر بزار و آیا این شرح عکس درسته ؟ و سوالاتی در مورد کمیت و کیفیت کل نشریه به عنوان کسی که من بعد می خواد مسئولیتشو داشته باشه و چه ایده های نو آورانه ای دارید برای بهبود.که البته من که خودم رو آماده این برخورد نکرده بودم اول یه کمی جا خوردم و بعد هم جوابهایی بهش دادم که در لحظه به فکرم می رسید ....حالا هم مثلا دارم تو خماری(!) به سر می برم که آیا من و انتخواب می کنن یا نه؟ و کاملا دعا می کنم که انتخواب نشم!!!!خیلی خنگم نه؟
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 17:17  توسط عاصفه اله وردی
|
مدتی بود که فر صتی دست نمی داد تا بتونم یه پست جدید برا وبلاگم بزارم علت اصلی شاید امتحانات پایان ترم بود اما مسائل حاشیه ای هم مثل مهمونی نگار و بر گشتن مادر بزرگ از سفر کربلا و ماجراهایی که برا بر گزاری مهمانی و..... داشتیم وقتی برام نذاشته بود.این دفعه نمی خوام از سوتی حمید بگم چون طفلی سوتی هم نداده اما یه اتفاق خیلی جالب برامون افتاد اینروزهای سهمیه بندی سوخت خودرو ها که کمتر اتفاق می افته و تداخل این روز مادر با این قضیه که خاله حمید مخ همه ما رو به کار گرفته بود که همگی برای تدارک یه هدیه بین الخانواده ای بسیج بشیم .خلاصه خاله یه سی دی پیدا کرده بود که یه آهنگ مناسب برای روز زن و در مورد زن هم توش داشت و صد البته که خواننده هم زن بود اسمش یادم نیست چون فکر نکنم خیلی هم معروف باشه .قرار بر این بود که من طرح روی جلد رو نقاشی کنم و زودتر به دستش هم رسوندم . بعد می موند خریدن تعدادی قاب که مسئولیتش رو داده بود به عقیله که دو هفته دیگه عروسیشه و معلوم بود که حتما سر وقت آماده می شه !!!و خود خاله هم سی دی ها رو رایت کرده بود . شب روز مادر در حالی که هیچ چیز آماده نبود با تلفن های پشت سر هم خاله مواجه شدیم و به خاطر آماده نبودن هیچ چیز خاله هم حسابی از کوره در رفته بود و البته من بعدا فهمیدم که طفلی امتحان داشته و اینطوری یه جورایی برای همه خواسته فداکاری کنه به هر حال از اونجایی که خاله خیلی عصبانی کنار میدون ونک منتظر ما بود و هر دو تا پاشو کرده بود تو یه کفش که الا و بلا باید همین امشب این سیدی آماده بشه و برای مادر شوهر فلانی توی شهر ری فرستاده بشه ما هم با وجود تمام ترافیک وشلوغی اون شب راه افتادیم سمت خیابون هایی که به قول معروف غلغلغه بود که اگه سوزن می انداختی زمین نمی رسید!البته حمید اولش کلی ناز کرد و بعد که تلفن های خاله امان ما رو برید و فقط مونده بود که به حسن کرد توصل کنه راه افتاد و یه فکر بکر هم داد که از تراوشات مغزی مخصوص حمیده !!!ماشین ون باباش که تازه تحویل گرفته بودش رو برداشتعیم که با یه تیر دو نشون زده باشیم و با کارت سوخت خودمون یه حال اساسی هم به ون بابا بدیم .خلاصه اکیپ امداد مرکب از عقیله من و حمید با ون به اون بزرگی راه افتادیم تو خیابونشریعتی خدا رو شکر دیگه پمپ بنزین شبیه چیزی که روز های قبل بود نبود و ما تونستیم دقایقی بعد با یه باک پر راهی میر داماد بشیم و تو راه هم عده زیاد افرادی که جلوی ماشینها رو میگرفتند و با التماس ازشون می خواستن که تا یه جایی برن یه فکر کاملا متفاوت رو در ذهن حمید زنده کرد اول به ما گفت که می خواد صلواتی مسافر بزنه اما بعد از مدت کمی که مسافرا قصد پیاده شدن کردن با توجه به نبود بنزین کرایه مختصری از اونها گرفت و البته یه خانومی که تا ونک با ما اومد هی یه صد تو منی رو به ما پس میدا دو میگفت کرایه که سیصده شما چرا دویست می گیرین؟ و من هم که نگران بودمخ حواس راننده -که حمید باشه -پرت نشه دائم به خانوم می گفتم حالا شما یه بار دویست بده اشکالی نداره بی خیال !!!و عقیله چپ چپ نگاه می کرد. به قول معروف چها شاخ گادان خانومه وقتی برید که فهمید آقای راننده استاد دانشگاهن و پی -اچ-دی دارن !!!! وقتی رسیدیم از عصبانیت خاله کم شده بود و دیگه قصد کشتن ما رو نداشت .حمید هم کم نمی آورد و می خواست تمام مسیر خونه خاله رو مسافر کشی کنه!!!
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:53  توسط عاصفه اله وردی
|
از سوتی های اخیر حمید:
با عجله اومد خونه و هر کاری کردم حرف نمی زد .بعد از نیم ساعت که دیه کم از اون حال وهوا خارج شد ازش سوال کردم چی شده گفت:اگه واقعا این بگیره من یه اختراع کردم!!
تمام اون روز فکرش مشغول بود که این اختراع رو چه طوری پی گیری کنه و با کی صحبت کنه و ......
برام توضیح داد که اختراعش در مورد اینه که حالا که بنزین داره جیره بندی می شه راننده هر لحظه بفهمه که داره با سرعتی که میرونه چقدر بنزین مصرف میکنه و یه گیج دیگه مثل سرعت شمار و مقدار بنزین در معرض دید راننده قرار می گیره .
متاسفم که من بهش گفتم امکان نداره آمریکایی ها به این چیز ها بی توجه بوده باشن اما به حرف من توجهی نکرددرست مثل یه بار دیگه در فکر اختراع کردن یه چراغ بود که به نور خورشید حساس باشه و با طلوع خورشید خاموش شه وشبها روشن باشه.و باز هم به فکر کردن ومشورت با اهل فن ادامه داد تا اونجایی که به برادرش که از این چیز های فنی بیشتر سر در میاره زنگ زد و سراغ یکی از دوستان قدیم رو که در کارخانه خودرو سازی کار می کرد گرفت . حالا سعید داشت یه ساعت توضیح می داد که این دوست قدیمیش بوده والان از کجا باید گیرش بیاره وهی بال بال میزد که برای چی می خوای ؟
حمید هم بعد از تلاشهای مزبوحانه بعدی برای یافتن یه کمک در انجام این اختراع بزرگ که می تونست بشریت رو از مرگ حتمی نجات بده . با سوالهای پی در پی سعید مبنی بر فاش کردن اختراع مواجه شد و بالاخره بهش گفت موضوع از چه قراره .وسعید هم در چشم به هم زدنی آب پاکی رو ریخت رو دست حمید که این الان خیلی وقته که اختراع شده خودت و خسته نکن!!!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 11:50  توسط عاصفه اله وردی
|
امروز با گلاره حرف میزدم .حرف زدم حرف زدم......اما هیچی نتونستم بهش بگم.فقط بعد از مدتها دو خط شعر گفتم:
برای عشق
درمانی نمی شناسم
قفسه دارو ها را ببند!!
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:25  توسط عاصفه اله وردی
|