بار ها من گفته بودم ترک جام و می کنم
گفته بودم ترک می اما نگفتم کی کنم
سلام خیلی ممنونم که برام کامنت های امید وار کننده گذاشتید خیلی ممنون که منو خوندید. اگه به روز نمی کنم علتش اینه که این روز ها سخت مشغول سمینار های عریض و طویل دانشگاهم و برای روز دفاع از پرو پوزالم ثانیه شماری می کنم . بعدشم هی این وسط باید برم دندونپزشکی و ... دارم سعی می کنم به چهار میلیون پول رهن اضافه امسال صاحب خونه فکر نکنم و باز هم فکر کنم که دنیا جای خیلی جالبی برای زندگی کردن و وقت گذروندنه.اما درست توی روزهایی که به شدت سر گرم تمرین مهارت رانندگی بودم به یه حس جدید رسیدم :و اون اینکه برای انجام کارهای سخت فقط باید رفت تو دل خطر و اصلا قبلش نباید به چیزی فکر کرد ...حتی اگه با رانندگی شکسته بسته ات توی ترافیک میدون آزادی گیر کنی و یه عالم آدم عجول هی پشت سرت بوغ بزنن ...تو باید با جسارت کامل به راهت ادامه بدی.
حمید می گه ماچهار میلیون رو باید توی دوهفته جور کنیم و این نشون می ده که ما خونه داریم!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 21:48  توسط عاصفه اله وردی
|
من یه عیب گنده دارم که با حمید همیشه سرش بحث می کنیم و اون اینکه من تا دو سال آینده رو به طور کامل و با جزئیات توی ذهنم دارم و هی براش غصه می خورم اما حمید خیلی راحت توی حال زندگی می کنه و حال دنیا رو می بره و اصلا هم در این مورد منو درک نمی کنه و فقط فکر می کنه با گفتن این جمله که تیک ایت ایزی مشکل من حل می شه !!!
ما بچه های انقلاب و جنگیم و همیشه به ما گفتن قراره بعدا و در سالهای بعد یه اتفاقهای خوبی بیافته و ما عادت کردیم به انتظار و زندگی در آینده ای نا معلوم که تنها هدیه اش استرسه!!!
حالا هی روانشناسها بیان و نظریه ردازی کنن من که می دونم مشکل از کجا آب می خوره نمی تونم برا خودم کاری کنم . بابا با گوشت و خونم آمیخته شده مگه شوخیه!!یه روزه می شه کندش انداختش دور ؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 17:13  توسط عاصفه اله وردی
|
دو تا پست جدید نوشتم و ثبت کردم اما الان نمی دونم چی شدن کجا رفتن یا من مشکل دارم یا بلاگ فا یا هر دومون
حالا هی من می گم به این تکنولژی نمی شه اعتماد کرد بگید می شه!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 17:6  توسط عاصفه اله وردی
|
چند اپیزود از زندگی این روزهای من:
کابینت قوطی های ادویه رو باز می کنم که کمی زردچوبه و فلفل برای غذایی که دارم می پزم بر دارم. چشمم می افته به جعبه دست نخورده چای کیسه ای که دو سه ماهی میشه خریدمش اما تا الان بازش نکردم . و دلم تنگ می شه برای سفر های ماجرا جویانه با همسرم که به برکت کمبود بنزین کاملا لغو شده .من هیچوقت دنبال این نبودم که با یه زوری برم خارج و بعد پز سفرم رو به این و اون بدم –هر چند خارج هم رفته ام – اما منظورم اینه که برام سفر به گرم ترین و دور افتاده ترین نقاط کشورم از رفتن یه سفر لوکس به اروپا بیشتر ارضام می کنه.اما این تنها لذت زندگیم این روز ها ازم گرفته شده و هیچ جایگزینی نمی بینم...
توی دفتر همشهری محله نشستم ودر حالی که حالم به شدت گرفته است از حق التحریرهای وا قعا غیر قابل باور دبیر .-و در حالی که به هفت جد نیلوفر دعا می کنم به خاطر خوش حسابی هاش – دارم یه گزارشی که اصلا معلوم نیست در صفحه بندی چه بلایی سر اول و آخرش بیادتنظیم می کنم از مانور آتشنشانی امروز صبح ،صدای یکی از بچه هایجدید الورود تحریریه می پراندم با حالت کاملا بشاشی دارد خاطره تعریف می کند و با ساده دلی خاصی می گوید:"من مثل گوسفند به آنها نگاه می کردم و آنها هم مثل گاو جوابمو می دادن!!!"بعد گیر می دهد به من که دارم بهش نگاه می کنم ولی فکر دیگری از سرم می گذرد.و می گوید شما چیزی نمی گویید؟ من که اصلا این روزها حوصله سرو کله زدن با تازه وارد ها رو ندارم و دلم می خواد تو خلصه تنهایی خودم باشم فقط یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش می کنم و تو دلم به روحش می گم دست از سرم بردار، من حوصله یه دوست جدید رو ندارم.اما او ادامه می ده و سعی می کنه حرفهایی رو بزنه که منو به حرف زدن تر غیب کنه یه لحظه دست از سر حسم بر می دارم و باهاش هم صحبت می شم واقعا آدم نمی تونه هیچوقت ذاتش رو نادیده بگیره.و.و....
میگم چرا ؟میگه نکنه از اینکه اسمتون زیر مطالبتون نخورده دلخورین گفتم نه هر چند این هم مساله مهمیه اما الان دیگه بعد از پنج سال روزنامه نگاری دیگه برام مهم نیست تازه اونم توی همشهری محلهیه منطقه تهران که مخاطب آنچنانی هم نداره .اصلا نفس اینکه من اومدم و دارم اینجا کار می کنم به خاطر اینه که از روزنامه نگاری حرفه ای خسته شدم.وفقط می خوام که به اندازه ای که زحمت می کشم در آمد داشته باشم نه بیشتر.منو می بر کنار میزش که از تحریریه جداست و بعد با نشون دادن یه برگه هایی از حق التحریر های گذشته سعی می کنه منو به چیزی که هست راضی کنه و من که حرفم چیز دیگری است نمی دونم به چه زبانی حالیش کنم که بابا داری حق منو می خوری و خودت هم می دونی و این همه توجیه برای چیه؟دست آخر می گه به داداشت اعتماد کن حقتو بهت می ده!!!!
حمید اطلاعات حاصله از پروژه پایان نا مه اش رو از روی جداول به دست آمده از اسپکترو فتو متری می خونه و چون نمی تونه هم زمان بنویسه من براش می نویسم و چون گاهی این وسط معطلم می کنه من مجله زنان رو کنار دستم باز کر دم و همزمان می خونمش .......
رادیو پیام بازه و دایم خبر ها و تبلیغات تکراری می ده هاکوپیان تبلیغ می کنه و من یاد ماه رمضون دو سال پیش می افتم که بعد از دو سه ماه هماهنگی و تلاش برای گرفتن وقت گفتگو از شخص هاکوپیان برای روزنامه و خون دل خوردنها که بتونم یه کار آفرین رو معرفی کنم چطور بعد از کلی معطل کردن من توی دفترش و البته یکی از عکاسهای خبر گذاری فارس چطور ما رو بیرون کرد....
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 17:4  توسط عاصفه اله وردی
|
امروز دارم به عنوان یک انسان –و نه یک ماشین- نفس می کشم!!!امروز خبر های من روی سایت سازمان تو سعه تجارت کار شد و من امروز صبح خبر عدم ادامه همکاریم رو با این سازمان اعلام کردم و به خاطر تصادم میمون بین این دو مناسبت،حس ضد و نقیضی دارم این برام کاملا واضح و روشنه که من هرگز همکاریم رو با این سازمان نخواهم توانست در رزومه کاریم ذکر کنم چون قرار دادی فی مابین ما وجود نداشته و هر گز برای این یک هفته ای که با تمام وجود و لحظه لحظه برای این هدف کار کردم حتی یه قرون هم دستمو نمی گیره !!!اما به عنوان یه آگاه در مسایل بهره برداری از منابع انسانی در یک سازمان یا شرکت اعلام می کنم که به یک فرضیه کاملا زود بازده در زمنه بهره وری مالی رسیده ام .یک صاحب شرکت یا مسئول پروژه به سادگی می تواند با اعلام گسترده در زمینه استخدام در شرکت و مصاحبه از افراد مختلف و به کار گرفتن نیروهای خبره که اتفاقا رزومه های سنگینی را با خود دارند،هر هفته با یکی از این افراد وارد مذاکره شده و به مدت یک هفته تا می تواند کارهای متعدد سر سام آور و غیر ممکن را برای او تعریف کند این راه حل برو برگرد ندارد چون طرف برای اثبات تواناییهای خود ،با شدت هر چه تمام تر سخت ترین کارها را انجام خواهد داد و تبعا بعد از یک هفته با چنان خستگی مفرطی مواجه خواهد شد که بدون طلب هیچگونه پولی عطای شما را به لقایتان خواهد بخشید!!!این کار را با باقی مصاحبه شدگان در تمام طول سال تکرار کنید موفیت چشمگیری در زمینه پس انداز مالی در انتظار شماست .......دارم می رم که زره ماشین رو از تنم در بیارم، می رم کمی آواز بخونم، کمی سه تار بزنم، کمی خط بنویسم، میرم کمی نفس بکشم، آشپزی کنم و بهترین غذایی رو بپزم که تا حالا نپخته ام، می رم یه گوشه می شینم کاری می کنم که دنیا زودتر بگذره اما نیازی به پول پیدا نکنم که نا مرد پشتش ایستاده باشه!!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 15:7  توسط عاصفه اله وردی
|
چند وقتیه که دیگه شروع نمی کنم و اگه هم شروع کنم دنبال زودتر تموم کردنم.دلم می خواد همه چی تموم بشه زودتر وزودتر اصلا چه لزومی داره که یه چیزهایی اینقدر طولانی بشه ؟اینقدر طولانی که واقعا حال آدمو به هم بزنه .شاید خسته ام ...نمی دونم چم شده .دیگه آواز نمی خونم .بیشتر گوش میکنم و می شنوم. دستهام مردن خوشنویسی تعطیله.ساز تعطیله. خیاطی تعطیله .آشپزی بدون اجبار و از سر شوق تعطیله. کار عاشقانه تعطیله. کتاب تعطیله. گردش و تفریح تعطیله.نقاشی تعطیله. زبونم لال خدا هم تعطیله.و یه بغض بزرگ محکم ته حلقمو چسبیده .دیگه سعی نمی کنم کسی رواز اشتباه بی تجربگی بیرون بیارم .تلاشی برای اثبات خودم نمی کنم تبدیل شدم به یه آدم خنثی و هی ثانیه شماری می کنم که روزها زودتر بگذرن زودتر و زودتر تا همه چیز تموم بشه و دیگه هیچ چیز شروع نشه از شمردن ثانیه ها به اندازه استفاده مفید از آنها متنفرم .اصلا از همه چیز متنفرم از کار کردن برای پول متنفرم از کارنکردن برای پول هم . از صحبت از هم دردی از حرکت از .....از زن از مرد از درخت از خیابون از چراغ از مفهوم از یادداشت کردن از نوشتن از به روز کردن وبلاگ و اینو هم مثل تمام چیزهای دیگه به اجبار انجام می دم.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 18:6  توسط عاصفه اله وردی
|
این دفعه با عرض شرمندگی باید از سوتی خودم بنویسم نوبتی هم که باشه نوبت منه . در حالی که حمید تو عروسی خواهرش هیچ سوتی نداد و کاملا معقول بود.من با کمال نا باوری موبایلم رو تو آرایشگاه جا گذاشتم و هر کی که در فاصله جمعه عصر تا شنبه ظهر که اتفاقا زمان پر ترافیکی برای تلفن هاست به من زنگ زده به جای من با خانوم آرایشگر صحبت کرده.کلی تماسهای دور و نزدیک داشتم که اتفاقا خانوم آرایشگر هم لطف کردن و جواب همه رو دادن و به طور کامل آبروی من را برده اند منی که ماه تا ماه پامو تو آرایشگاه و این جور جاها نمی گذارم!!!!منشی محل کار جدیدم هم باید در همین فاصله زمالنی زنگ می زده و خانوم آرایشگر بهشض می گه که شماره ای از من نداره و ازش می خواد که اگه با من تماس گرفت خاطر نشان کنه که موبایلم تو آرایشگاه منتظرمه واینطوریه که آبروی یه نفر تو محل کار جدیدش میره .و حالا بیا و درستش کن همه هم می دونن که خانوم خبر نگار موبایلشو تو آرایشگاه جا گذاشته و دائم بهم طعنه می زنن که پس تو موبایلو برا چی خریدی؟خانوم موبایلتو تحویل گرفتی؟< و قیافه من هی اینطوری میشه
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 10:58  توسط عاصفه اله وردی
|
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ
شناور باشیم
همیشه بعد از هر مراسم عروسی یه حس گنگ و مبهم می آد سراغم .حسی که نمی دونم چیه فقط حس می کنم از قالو بلی اولی که گفتیم آب می خوره و اینکه من خودم رو جای عروس می ذارم و به تمام مسئولیت های احتمالیش فکر می کنم!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 10:31  توسط عاصفه اله وردی
|