تبليغاتX
مثل درخت در شب باران

مثل درخت در شب باران

طنز روز نوشت داستان

امروز فقط سمینار دادم و این تنها کار آرامش بخشی بود که کردم.فقط باید بگم :

 

 !!!!!!!!!!!I just did it

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:33  توسط عاصفه اله وردی  | 

یه وقتهایی فکر میکنم که یه جور غبطه یا شایدم بشه بهش حسادت گفت برامون خیلی لازمه مخصوصا اینکه وقتی داری با یکی رقابت میکنی یه نیروی محرکه داری که میکشونتت برای انجام کار ....

فکر میکنم حسابی کتابی نوشتم چطوره تعریف فیزیکی کار رو از دوره دبیرستان یه مروری بکنم

نه باید بگم یه دوره تو زندگی آدم هست که هیچ وقت تکرار نمی شه و هر چه زودتر تموم بشه بدتره .

یه دوره که تو همه کاری میکنی و از هیچ چیز نمی ترسی قدرت رقابت با آدم و عالم رو داری و کارهای خارق العاده میکنی .یه نیرویی داری که می کشونتت جلو و خودت رو نسبت به انجام هر کاری توانا می دونی .....اما درست در اوج این احساستی، که دوره بعدی فرا میرسه و تو میمونی و همه نخواستن ها و نتونستن ها و بی انگیزگی ها البته محیط هم با هدایایی که بهت میده به این مسئله دامن میزنه و برات زمان رو میندازه جلو .

الان من، تو این دوره بد جوری گیر کردم و انگار هیچ راه فراری ندارم .احساس نمیکنم که یه کاری باید حتما انجام بشه برای کسب مهارتهای بیشتر اینرسی وحشتناکی پیدا کردم دیگه حوصله آدمهای جدید رو برای دوستی ندارم .برای انجام هر کاری از جمله کارهایی که در گذشته برای انجامشون یه لحظه هم فکر نمی کردم کلی این دست اون دست میکنم و دست آخر هم خسته می شم و ولش میکنم .در نهایت باید بگم که دچار یه اینرسی لعنتی شدم که زندگی رو و نفس کشیدن رو برام سخت کرده .

سعی میکنم بدوم  یا گاهی با یه کارهای احمقانه بچه گانه خونه رو تو رگهام به جریان در بیارم .شما چی فکر میکنید شما هم به این سندرم بی تفاوتی دچارید ؟شده تا به حال برای کاری که حتما باید انجام بشه جسمتون رو به زور از در خون به بیرون پرتاب کنید و برای انجام یه کارهایی که زمانی از بدیهیات زندگیتون بوده، یه عالم فکر کنید و بعد هم از انجامش صرف نظر کنید ؟یعنی اینقدر عاقل شده باشید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 13:8  توسط عاصفه اله وردی  | 

چاقاله ی ممنوعه

۷ سالم بود و تو فضای مومنانه اون سالها ۷ سالگی هم فرصت خوبی برای اثبات دینداری بود و روزه که از اهم واجبات!!!!مجبور نبودم روزه بگیرم اما انگار باید یه چیزی از استقامت رو تو اون سن بازی می کردم انگار باید نشون میدادم که همانطور که بزرگتر ها می خوان زودتر از موعد بزرگ شدم .روز ه بودم و افطار خونه عمه فاطمه دعوت بودیم . خونه عمه فاطمه خیلی به باغ و مزرعه و باغ نزدیک بود و کافی بود چند نفر با هم تصمیم بگیرن بزنن به طبیعت با دختر عمه ها و ژسر عمه ها گروه کوچکی بودیم که راهی دشت و دمن شدیم اردیبهشت بود اما تو هوای سرد خرمدره می شد چند چاقاله بادوم ریز روی شاخه درخت پیدا کرد.باید بگم برای اولین و آخرین بار در عمرم فراموش کردم روزه دارم و با بچه های دیگه همراه شدم و چاقاله چیدیم و خوردیم.....

سفره افطاری از هر طرف گسترده بود .به برکت سالهای جنگ خیلی چیزها تو سفره یا پیدا نمی شد یا کم و جیره بندی بود .یه رسم قدیم هم بود که فقط روزه دارها چای شیرین می گرفتن و من هر چی منتظر موندم کسی به من چای شیرین نداد و فکر کنم برای اولین بار و آخرین بار در مورد این مساله سوال کردم و همه شهادت دادن که:تو باغ کی بود تند تند چاقاله بادوم میخورد؟و حسرت یک استکان چای شیرین به دلم موند الان شاید هزار بار دیگه افطاری دعوت شدم و شکر هم بوده و فراوون. اما من چایم رو شیرین نمیکنم . هیچ چای شیرینی نمی تونه حسرت اون روز رو از دلم ببره ...

مامان میگه برای تو اون چاقاله بادومها نقش سیب حضرت آدم رو داشتن !!! اما من فقط ۷ سالم بود به خدا فقط ۷ سال ....

 

و من  انکار می کنم هر روز،

تلخی گزنده زیستنم را،

با حبه های قند اضافه ،

در چای صبحانه ام ..... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:21  توسط عاصفه اله وردی  | 

زنان ترکمنی با آن روسری های گل گلی و جور واجور با پیراهن های رنگ و وارنگ حسرتی بزرگ به ارمغان می آورند وقتی به شهرم بر می گردم و فوج رنگ مشکی تمام وجودم را پر از اندوه می کند .

 راستی برای یک بار هم که شده بروید گنبد راببینید و ببینید که سنی ها چه شهری ساخته اند!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 14:13  توسط عاصفه اله وردی  | 

موبایلم توی گرگان سوت و پوت شد.... ببخشید اگه تمام این مدت زنگ زدید و بی جواب موندید و یا اس ام اس هاتون بی جواب موند .اونقدر هم سرعتی نیستم که بتونم به این زودی ها یکی دیگه بخرم
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 14:10  توسط عاصفه اله وردی  | 

تعداد نمازگزاران هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود سیل جمعیت کار و بار مسئولان حراست را به هم می ریزد .مسئولان بازرسی بدنی همچنان سخت گیرانه و بی توجه به چهره های در هم رفته ی منتظر به کار خود ادامه می دهند .عده ای عطای نماز اول وقت با جماعت را به لقایش می بخشند و می روند و عده ای هم چنان دیگران را هل می دهند .جمعی هم با ناباوری در صف طویل و پر فشار انتقاد می کنند. زیارت به واژه ای پست و پر از عناد تبدیل می شود و زائر بی حرمت می شود .........

 

آنسو تر دخترکی با چادر مشکی یک ساعتی با موبایل در دست از گنبد و بار گاه فیلم بر می دارد.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 14:8  توسط عاصفه اله وردی  | 

سلام من از سفر بر گشتم و متاسفانه در هیچ شهری نتونستم به اینترنت دسترسی داشته باشم .
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 14:2  توسط عاصفه اله وردی  | 

ای با با یه سوال پرسیدم هیشکی جوابمو نداد.

یعنی اینقد سخته و فکر کردن می خواد که بگین اگه توی یه جزیره تک و تنها بمونین بدون هیچ امکاناتی اولین کاری که به ذهنتون خطور می کنه چیه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 19:17  توسط عاصفه اله وردی  | 

 از سوتی های جدید حمید :

از دندونپزشکی بر میگشتیم تو خیابون جردن بنزین تموم کردیم و من موندم حمید رفت با یه دبه و بر گشت سه لیتر بنزین خریده بود بعد رفتیم دنبال فاطمه و علی مهمونی خاله زهره اکباتان با هم بر گشتیم ساعت دوازده شب بود و ما هم دم در فاطمه اینا و تعارف برای یه فنجون چای دیدیم اول شبه رفتیم بالا خونشون که کمی گپ بزنیم ساعت دو و نیم راه افتادیم بریم حمید هی می گفت تو بشین که من هم از بنزین مطمئن نبودم و خوب شد نشستم . هنوز به سر کوچه نرسیده بودیم که بعله بنزین تموم شد و با دنده ی خلاص بقیه ی راه رو تا خیابون اصلی رفتیم و چون ما داشتیم ورود ممنوع می رفتیم چند تا راننده ی مست برامون بوغ های بنفش کشیدن بعد از چند ثانیه یه آقای پروتون سوار با رنگ سفید سر رسید و اول گفت:باتری تموم کردی؟ -نه  -بنزین نداری؟ - آره -شلنگ داری؟ - نه  -بیا با هم بریم تا پمپ بنزین همین نزدیکی ها .... بعد از چند ثانیه نظرش عوض شد اومد پشت ماشین ما و گفت خلاصش کن بشین پشت فرمون تا پمپ بنزین راهی نیست و البته راهی هم نبود(!) کل خیابون ستارخان رو طی کردیم و آقای پتروس فداکار تمام راه رو با ما همراهی کرد در حالیکه هر وقت می ایستادیم با ماشینش یه هلی به ماشین ما می داد  یه ربع ساعتی تو راه بودیم و حمید هی می ترسید که خال بیفته به ماشین صفرش بعد هم جلوی پمپ بنزین حمید در گوشش چیزی گفت و اون هم گازش رو گرفت و رفت.از حمید پر سیدم چی بهش گفتی ؟ 

 - گفتم بیاد حد اقل بجاش باکش رو پر کنه قبول نکرد!!!

 

خلاصه معلومه تو این بی بنزینی آدمهای خوبم پیدا می شن!!  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 18:52  توسط عاصفه اله وردی  | 

راستی دارم میرم سفر هفته ی آینده

مرغ آمین کار خودشو کرد و........

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 12:37  توسط عاصفه اله وردی  | 

سلام به همگی

اگه به طور نا گهانی در یک جزیره دور و بی سکنه و بدون هیج امکاناتی گیر بیفتید و با هیچ جایی هم ارتباط نتونید بگیرید .اولین کار یا اولین چیزی که به ذهنتون خطور می کنه چیه ؟فکر می کنید چیزی درست کنید یا دنبال چیزی برای خوردن می گردید؟ یا....

 

اشتباه نکنید من با شرکت سازنده فیلم "کست اوی"=ساحل دور .هیچ قرار داد جدیدی امضا نکردم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 12:31  توسط عاصفه اله وردی  |