ساعت ۵/۹ شبه وارد ایستگاه دانشگاه علم و صنعت مترو می شم.یه خانم با روسری ای که هر لحظه ممکنه از سرش بیفته جلوم راه میره که یه دفعه بر می گرده ازم می پرسه :برای صادقیه باید از این جا برم ؟ومن تایید می کنم با حرکت سرم که نگاهم می افته به صورتش بیشتر از ۱۷ سال نباید داشته باشه به طرزناشیانه ای آرایش کرده که صورت ضمختشو بپوشونه و اصلا موفق نشده ابروهای پرش نشون می ده که برای برداشتنشون معذوریت داره و سایه ی آبی پشت پلک هاش با مداد مشکی که همش از خط بیرون زده به سراسیمگی کلی ش دامن میزنه انگار کسی فقط خواسته باشه از لوازم آرایش استفاده کنه و حتی ندونه برای چی سایه میزنن و برای چی خط چشم...شاید نگاه مهربون من باعث می شه که به خودش جرات بده و دنبال من راه بیافته حس میکنم بد جوری بهم کنه شده .قطار در لحظه از مقابلمون رد می شه و ما باید منتظر بعدی بمونیم .صندلی قسمت خانم ها رو نشونش می دم میگم بریم اونجا احساس می کنم می خواد دستم رو بگیره خیلی نزدیک بهم راه می ره ور ایراد گیر ذهنم می گه یه جوری دست به سرش کن اما ور منطقی می گه: بدبخت کاری نکرده بهش نمی اد خلاف یا دزد باشه!!!
موبایلم رو در می آرم که به خونه مامان زنگ بزنم نگرانم نباشهکه نگاهش می افته به موبایلم و می گه :چه قشنگ!! میگم خیلی خورد و خرابه از این ساده هاست مثلا می خوام که خیال دزدیدنش رو از سر به در کنه!!!بهم می گه :می ری دوست پسرت رو ببینی؟ با یه نگاه عاقل اندر سفیه و در حالی که حلقه ی ازدواجم رو نشونش می دم می گم نه من ازدواج کردم ...بعد از خودم بدم می آد میگم نکنه با حالت پز دادن این حرفو بهش زدم اونم بره کار و تموم کنه می گم :یه سادشو انتخواب کردم الان هر کی حلقه می خره چند طبقه و با یه عالمه نگین می گیره اما من ساده دوست دارم .بازم حس می کنم که با این حرف امکان هر نوع دزدی رو ازش سلب کردم اما مطمئن نیستم ازم چی می خواد. می گه پس داری می ری پیشش؟ حوصله ندارم توضیح بدم ـدلیلی هم نمی بینم- که بگم رفته سفر اما می گم: دارم می رم خونه ی مامانم و بعد به جوابی که دادم فکر می کنم نکنه ها به ذهنم هجوم می آرن!!
قطار سر می رسه و اینبار دیگه دستم رو می گیره هیکلی و بزرگه و قدش بگی نگی یه مترو هفتاد هست من در مقابلش خیلی ریزه میزه ام...منو با خودش می کشونه و روی صندلی مینشینیم یه خانمی با بچه ۵ ساله روبروی ماست و دیگه کسی تو اون واگن دیده نمی شه .خانومه با نگاه های مشکوک مارو تحت نظر داره و پسرش از درو دیوار مترو بالا می ره...سوالها ادامه پیدا می کنه و حس می کنم خم شده روی من می خوام خودم روبکشم اون طرف که نمی تونم تو دایره ی دستهاش گیر افتادم بالاخره موفق می شم اما اون هم دنبالم می آد و اینبار دوستانه دستشو می زاره پشتم......
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 16:22  توسط عاصفه اله وردی
|
بالاخره بعد از ماهها تحقیق کتابخونه ای و اینتر نتی امروز وارد قسمت عملی تحقیق فوق لیسانسم شدم.هر چند اینکه امروز تونستم این کار رو شروع کنم به ماهها تلاش و رفتن اومدن بستگی داشت که از مدتها پیش شروع شده بود اما امروز یه حس دیگه ای دارم. چهل تا گلدون رو باید از یه انباری دم گرفته ی گمنام یه گوشه از دانشکده با خودم حمل می کردم و تا محل گل خونه ها می کشوندم و در این طی طریق تقریبا باید دانشکده رو دور می زدم الان دستام دارن دو دو می زنن واقعا چهل تا گلدون۳۰در۵۰ سانت که شوخی نیست ...هر چند منم نازنازی نیستم اما دیگه ورزشکار هم نیستم!!! اولین بار هم بود که وقتی تو دلم ِآرزو می کردم دوستی آشنایی چیزی ببینم کسی رو نمی دیدم و حمید هم که امروز نیومده بود و با مقاله هاش تو خونه مشغول بود...و اولین بار بود که یه فرشته بهم کمک کرد .جبرئیل رو می گم ..خوب موقعی به دادم رسید ...بدون اینکه بخوام یه فرشته یه فرغون آورد و تعدادی از گلدانها رو که دیگه نا نداشتم ببرمشون برام آورد تا گلخونه. همه فرشته ها که خانوم نیستن تازه همشون هم قرار نیست تو اون دنیا به داد برسن بعضی هاشون همین دنیا هم مامور کمک اند و کمک این جبرئیل خیلی به موقع بود.خیلی زود گلدانهای سنگین جابجا شدند و من که واقعا ناهار نخورده ام تا الان که ساعت سه ظهره از این کار سخت معاف شدم .البته جبرئیل آخرش به سختس ۵۰۰ تومنی رو که بهش می دادم قبول کرد و ازم خواست تا موقع کاشت هم اگه مشکلی داشتم صداش کنم .تازه تمام مدت داشت می گفت که چقدر استادا رو می شناسه و برای دکتر سروش زاده زعفرون کاشته و..... براتون سوال شده یا دارین به من حسودی می کنین که یه فرشته دیدم ؟ خوب باشه میگم جبرئیل اسمباغبون مهربون دانشکده است شما هم می تونین اگه یه موقع لازم بود صداش کنین حتما به کمکتون می آد!!!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 15:12  توسط عاصفه اله وردی
|
توی سایت دانشگاهمو دارم دمی نویسم....
بچه های همکلاسی به شدت مشغول رقابت ناسالم (شایدم سالم و ما خبر نداریم )برای قبولی در آزمون دکتری هستند . حالت رو می پرسن تا فقط تونسته باشن یه خبری از برنامه هات برای آزمون تافل یا امتحان کتبی و مصاحبه از زیر زبونت بکشن بیرون ...
همین یکی دو هفته پیش یکی از دوستان نه چندان قدیمی از دانشگاه تهران کل سمینار من رو تایپ شده و آماده همراه با ۲۰ مقاله از ژورنال های خارجی که رسم کشیده شده بود ترجمه کرده بودمشون خیلی راحت به عنوان سمینارش ارائه داد گمونم همین آدم هم امسال حتما دکتری قبول بشه!!! البته کتمان نمی کنم که خودم راست و مسلم سمینارم رو گذاشتم کف دستش!!
امروز هم یک همکلاسی دیگه کتاب نمونه سوالات آزمون تافل رو که کلی براش سلفیده بودم گرفت تا با استفاده از بن دانشگاه و بدون اینکه حق کپی رایتش رو پرداخت کنه برای خودش کپی بزنه .و جالب اینکه بدون اینکه کوچکترین ناراحتی ای احساس کنه از من خواست که خودم ببرم بدم مرکز کپی دانشگاه و حتما تا کید کنم که این کار زودتر انجام بشه و.....
نه من نمی تونم خواهش کسی رو برای کاری که می تونم براش به راحتی انجام بدم رد کنم گمون کنم ما که بچه بودیم یک نفر هایی به اسم حضرت علی و حضرت محمد وجود داشتند که همیشه جلوی چشممون می اومدن و نمیذاشتن دروغ بگیم اما این روزها دیگه کسی سراغ اونها رو نمی گیره به خاطر همین من تردید دارم که این رقابت ها سالمه یا نه!!!
و البته یه چیز ته همه ی این موضوعات و مسائل موج میزنه و اون غم نونه ....فکر نکنم که الانه دیگه کسی به خاطر نفس علم و علم آموزی درس بخونه همه می خوان خودشون رو به یه جایی وصل کنن که پولی در بیارن ..یکی مادر پدرش ندارن . یکی می خواد مستقل بشه وشایدم یکی دیگه می خواد هنوزم که هنوزه خودش رو به خانواده اش ثابت کنه!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:10  توسط عاصفه اله وردی
|
میگه: کجایی این روز ها؟ همشهری جام جم یا....
میگم: هیچ جا فعلا .همین دیروز هم پیشنهاد جدید رو برای کار تو جام جم رد کردم.
میگه:چرا
میگم:خسته ام
میگه:همه ما خسته ایم اما همه هم داریم ادامه می دیم
میگم: خبر نگاری برای من یه شغل نبود هیچ وقت نتونستم به عنوان یه کار پول در آر بهش نگاه کنم .چرا شاید اگه الان لقمه بخور و نمیری تو خونه پیدا نمیشد بازم کار می کردم و این بار برای نون اما الان نمی تونم
میگه:......
میگم:.....
میگه:.....
میگم:....
بچه های ۵-۶ ساله تند تند از پله های خانه هنر مندان بیرون می پرند و چند نفری هم سعی می کنند از اسب فلزی بالا بروند.با چهره هایی گریم شده و هدیه هایی در دست...
ومن باز هم یاد روزهایی می افتم که گزارشهام رو خودم تند تند سانسور میکردم....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 15:19  توسط عاصفه اله وردی
|
واقعا متاسفم همه از دست من شاکی شدن که چرا اینقدر غمگین می نویسم اما وقتی زمان و زمانه غمه نمی شه شاد نوشت به من حق بدین !!! در ضمن یه پست شاد نوشتم که البته به برکت کارهای حمید روی کامپیوتر قبل از اینکه بفرستمش پاک شد خیلی زیاد بود و خیلی شاد .....حیف شد دیگه نمی تونم بنویسمش ...البته حمید از قصد کاری نکرد و ندانسته پست منو پاک کرد ...در یه روز خنک پاییزی.. که داشتم یه پست شاد می نوشتم خیلی شاد اونقدر که دلتو بگیری و از ته دل بخندی ... خودمم خنده ام می گرفت بسکه شاد بود بسکه از همه جا شادی می بارید بسکه زمین و زمان شاد بود بسکه من طناز ماهری بودم ...آره من تو اوج نوشتن بودم که ...حمید یادش افتاد با کامپیوتر یه کار کوچیک داره که البته اونقدر ها هم کوچیک نبود ... ومن چون داشتم یه پست شاد می نوشتم ..اصرار نکردم که بذار اول من اینو بفرستم بعد ...چون حمید برای پایان نامه اش باید دنبال چیزی می گشت ..چون باید زود تر دفاع کنه و چون اگه دفاع کنه حقوقش بالاتر میره و وضع ما خوب می شه و چقدر این مساله شادی آوره که حس کنی باید دفاع کنی و سر و ته علم رو به هم بیاری تا نون شبت بیشتر بشه ... از بس من این روزها شاد بودم ...و دیگه خسته شدم از خبر نگاری و از به هم بافتن از بس که دیگه کار نمی کنم و پیشنها دا رو یکی یکی رد می کنم از بس که ....حمید مجبور شد کامپیوتر رو ری استارت کنه و تمام پست شاد من که اتفاقا شروع یه قصه ی شاد بود که حتما دنباله دار می شد از دست رفت.....و من دیگه حالا اونقدر شاد نیستم که بتونم دوباره بنویسمش و اونقدر شاد نیستم که یه داستان بلند بنویسم ....ولی باز هم باید شاد بود.... حمید می گه فدای سرت و اینطوریه که آخرین سوتی رو قبل از رفتن به لاهیجان میده!!!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 9:42  توسط عاصفه اله وردی
|
"بیهوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند
ما به حقیقت ساعتها شهادت نداده ایم
جز به گونه این رنجها
که از عشق های رنگین آدمیان به نصیب برده ایم
چونان خاطره ای هر یک
در میان نهاده از نیش خنجری
با درختی ......"
شاملو
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 13:46  توسط عاصفه اله وردی
|
همیشه فکر می کردم مجلس ختم گرفتن یه کار بیهوده است.....
و همیشه هم برام سخت ترین کار اینه که برم مجلس ختم .....
آدم انتظار داره برای یه نویسنده یه جور دیگه مراسم بر گزار بشه اما...
آقای روحانی پشت تریبون میگه: من این آقای ابراهیمی را نمی شناسم اما با دیدن کسانی که اینجا جمعند از جمله مصطفی رحماندوست و آقای مسجد جامعی و هنر مندان و نویسندگان مشهور و با توجه به اینکه همین آقایان آمدند سراغ من (!)تا در این مراسم صحبت کنم معلوم است ایشان کرامات زیادی داشته اند:
فقط همین قسمت کافیه که به جای گریه و فاتحه خوندن شروع کنی به حرص خوردن....به حمید می گم نکرد حداقل یه دروغی ببافه بگه بچه هام کتاباشو خوندن من می شناسمش ...با این حرفها آبروی خودشو هم برد!!!!
افشین میگه:اون تنها کسی بود که در ادبیات کودک چند مورد کپی رایت رو رعایت کرد.و ادامه می ده آقای خاتمی قرار بود همون روز آخر بیاد ملاقاتش ...معلوم بود اینا رو از سر اینکه دامادش بوده نمی گه.
پیش خودم فکر میکنم مرگ یه نویسنده به اندازه ی زندگیش غریبانه است حتی اگه هزار تا آدم هم تو مراسم ش شرکت کنن
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 13:44  توسط عاصفه اله وردی
|
اصلا نمی خواستم راجع بهش بنویسم همون حسی رو داشتم که روز خبر نگار داشتم و ترجیه دادم چیزی ننویسم .چون با این چند کلمه بی روح که نمی شه حرف زد. دست آخر هم آدم از کرده پشیمون می شه ....اما احساس میکنم حرف دونی ام پر شده بدجور ..
اول مهر برای من این روزها دیگر معنای خاصی ندارد جز اینکه به حرکات بچه های کلاس اول بخندم(از روش مقنعه پوشیدن گرفته تا شلنگ تخته هایی که تو راه رسیدن به خونه می ندازن .نمی دونم اونا هم مثل اون موقع های ما تشنه کارت صد آفرین هستند؟)تا سه سال پیش که هنوز تو دوره پر انرژی زندگیم بودم اول مهر یه دلهره خاصی می پیچید تو وجودم . مخصوصا به برکت موسیقی وحشتناکی که صدا و سیما مهمونمون می کرد: مدرسه ها وا شده .....غلغله بر پا شده و همشاگردی سلام .همشاگردی سلام و این مساله به یکی از شیطنت های اصلی من در مورد خواهر و برادر کوچکترم تبدیل شده بود که از همون زمالنی که امتحانات خرداد رو می دادن هر مقت براشون می خوندم حس عذاب آور مدرسه ...
.روزهایی رو به خاطر می آورم که برادر کوچکم رو به مهد کودک می بردم و بر می گردوندم و دنیا وقتی رو سرم خراب می شد که بعد از تعطیل شدن مدرسه ها و خسته و کوفته مجبور بودم به تقاضاش مبنی بر سوار شدن به وسایل بازی مهد جامه عمل بپوشونم..بگذریم که در حین بازی او کل معلم های مدرسه می اومدن و بچه هاشون که از سرو کول وسایل بالا می رفتن مثل یه آدم بزرگ با من وارد بحث می شدن و من هی خجالت می کشیدم ...
و مدرسه برای من نیمرو و دورو و سه رو که برای تنوع برای بچه ها درست می کردم چون مامان وقت ناهار پختن نداشت. وکیک تخم مرغ وووو
ویه هفته قرمه سبزی یا سالاد الویه فریز شده که هفته ی جشنمون بود
مدرسه برای من یاد آور مامانه که همیشه خسته بود و هیچوقت آغوشش برای پذیرفتن این دختر زلزله باز نبود و ذهنش که پر بود از آمار بچه های معتاد و بجه های طلاق و بچه های مشکل دار و.....
مدرسه که هیچوقت بر خلاف دیگران دوست نداشتم ترکش کنم و آخرین نفری بودم که ناظم با یه ترفندی منو می انداخت بیرون .فقط به خاطر اینکه تو خونه چیز جذابی برام وجود نداشت جز پشت در موندن و ظرف شستن و سبزی پاک کردن و دختر خوب بودن!!!
مدرسه یعنی که هر سال یه عالمه دوست جدید..و هر سال یه شهر جدید و هر سال یه مدرسه جدید و هر سال یه ناظم جدید و هر سال یه.......جدید
مدرسه یعنی پناهگاه و بمباران
یعنی آش رشته برای کمک به جبهه ها یعنی اسم فامیل به جای زنگ ورزش یعنی .....
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11:56  توسط عاصفه اله وردی
|
سلام اومدم نشستم توی سایت دانشگاه اما انگار امروز همه چی بهم ریخته است .کارام پیش نمیره....
دیروز خبر فوت نویسنده و مترجم خوب دوران کودکیمون تکونم داد:ابراهیمی الوند.
کوههای سفید شهر طلا و سرب و برکه ی آتش یادتونه؟ نوشته های جان کریستوفر و خیلی از کتابهایی که تمام بچه گیمون روبا اونها گذروندیم .....
مراسم بزرگداشتش هم امروز تو تالار وحدت بوده و قراره تو قطعه هنر مندان هم به خاک سپرده بشه .
البته دو سه سالیه که این خانواده رو از نزدیک می شناسم دخترشون فامیل یکی از دوستان بود که بعد شد همسر یکی از بهترین دوستان دیگه مون.....
حال نداشتم تنهایی برم مجلس ختم .به نظر من نویسنده ها هیچوقت نمی میرن اما من امروز گرفتار بودم و حمید هم نبود . دیشب رفت لاهیجان ...
خسته ام دلم گرفته نه برای ابراهیمی الوند که سرطان داشت و به بچه هاش چیزی نگفته بود برای .....دلم می خواد برم خونه و کمی گریه کنم......
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 12:5  توسط عاصفه اله وردی
|
"با ما گفته بودند:
آن کلام مقدس را
به شما خواهیم گفت
لیکن
عقوبتی دشوار تحمل میبایدتان کرد .
.....عقوبت دشوار را چنان تاب آوردیم
آری
که کلام مقدسمان
باری
از خاطر گریخت...."
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 16:18  توسط عاصفه اله وردی
|
توی سایت دانشکده دارم تند تند سمینار بعدی رو به خودم پاس می دم : از ای میلم در میارم تصحصح می کنم می فرسم تو ایمیلم دوباره .....البته بگم که چون رایتر خرابه مجبورم...دیروز با حمید فکر می کردیم اگه مردیم دوست داریم به شکل چه حیوونی در بیایم ؟من گفتم دوست دارم یه پرنده بشم تا خیلی نرم و راحت پرواز کنم و مطمئنم که می شم . و حمید آرزو داره که الاغ بشه !!! کلی باهاش بحث کردم که تو همین الانش یه الاغ به تمام معنایی و اصلا نمی تونی رمانتیک باشی!!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 16:3  توسط عاصفه اله وردی
|
پریروز که سمینارم رو دادم با حمید طبق یه سنت دیرینه رفتیم پارک لاله که بریم نمایشگاه قران که البته جاش عوض شده بود و برای افطاری هم کنار خیابان امیر آباد منتظر موندیم تا اذان بشه و حلیم مشتی بزنیم به بدن!!!!
از وسط پارک هر وقت رد می شیم من می گم بریم و چند دقیقه ای بچه ها رو که مشغول بازی با وسایل هستند ببینیم .حمید میگه باز می خوای بچه های مردم رو دید بزنی؟ ولی واقعا کیف می ده انگار بچه ها هم قشنگ ترین لحظه های زندگیشون رو تو بازی میگذرونن!!
توی زمین بازی این دفعه یه روه ورزشکار تکواندو کار بود که اغلب سن پیش دبستانی داشتند.توی اون لباسها که همیشه ما تن بزرگتر ها دیدیم خیلی با مزه به نظر می رسیدن و ضمن اینکه حواسشون به مربی و مسابقه بود گاهی وقتها هم از سر و کول وسایل بازی بالا می رفتن. نشستیم و من تمتم حرکت بچه هایی رو که برای مسابقه آماده می شدن و در حال مسابقه بودن زیر نظر داشتم .اون وسطها یه دختر چهار پنج ساله با یه پسر همون سنی اومدن تو میدون بسره هی گارد می گرفت که آماده زدن بشه اما دختره عین خیالش نبود و فقط بالا و پایین می پرید همه تشویقش می کردن که بزن ! حمله کن !! اما انگار که نه انگار پسره هم چند بار بهش حمله کرد اما موفق نشد اونو تو حس ورزش بیاره و دخترک فقط بالا و پایین می پرید .....از خنده پس افتاده بودم .. بعد از پایان راند اول کلی مربی دخترک رو تو جیه کرد که داری مسابقخه می دی اما عین خیالش نبود!!! بعد از مسابقه دخترک به سرعت رفت سمت وسایل بازی ....
دو نفر بعدی خوب مبارزه می کردن .اما یکیشون کم می آورد و مربی بهش گفت چرا حمله نمی کنی ؟ حمله بهترین دفاعه!!!!
و من پیش خودم فکر کردم اگه فقط برای شنیدن این جمله بچه ها به این کلاس بیان آینده خوبی در انتظارشونه!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:27  توسط عاصفه اله وردی
|