خانومی با یه ساک سنگین پر از جنس فروشی وارد واگن ما می شه و دختر دوباره بلند بلند می گه اینم معتاده نگاش کن نگاش کن!!!
که خانوم از همون دری که اومده بود تو می ره بیرون!!!
تا چند ثانیه هیچکدوم از ما چیزی نمی گیم و بعد از چند لحظه انگار که بخواد منو شگفت زده کنه می گه: خواهرم یه روز می ره تو خونه شون می بینه شوهرش روی یه زن دیگه است.
من چیزی نمی گم. چیزی هم ندارم که بگم .فقط سرم رو به حالت تاسف تکون می دم ودر حالی که لبم رو با دندونام می گزم چند تا آخی آخی می کنم.
و توی ذهنم سعی می کنم یه راه حل آنی برای نجات این دختر که همینطوری یه دفه ای مقابل من با اینهمه درد و بد بختی داره حرف می زنه پیدا کنم و مثل پیرزن هایی که بخوان نصیحت کنن از خوبی های ادامه ی تحصیل براش می گم که یه دفعه حرفم رو می بره و میگه من درسمو خوندم اما مامانم دوست نداشت می خواست منو هم شوهر بده.
میگم تو که قبول نکردی؟
اینو با حالتی می گم که انگار انتظار دارم یه دختر مستقل تو یه خانواده ی مسئول بزرگ شده باشه و حق داشته باشه اظهار نظر کنه .
می گه: چرا مجبور شدم اما وقتی نامزد بودیم فهمیدم معتاده و....به هم زدیم.
دیگه نمی تونم اون صندلی رو با تمام آدمهایی که دورو برم هستن و هر کدوم ممکنه بالقوه معتاد باشن تحمل کنم. و تصور چنین زندگی ای با این جزئیات فقط برای یه دختر 17 ساله برام.....
نشستم و تند تند بدون توجه به اینکه می فهمه و جاش اونجاست یا نه راجع به اینکه چطور باید درس خوند و موفق شد درست همونطور که برای برادر کنکوری یا دختر خاله ام می گفتم گفتم فقط می خواستم حالا که شاید یه کمی به من اعتماد کرده فقط شاید بشه که با این ترفند ها به یه راه درست از بین تموم این راه ها کشیده بشه
براش توضیح می دم که چطور صبح ها ورزش می کردم و تا ساعت چند درس می خوندم وبه مادرم تو کار خونه کمک می کردم و چقدر تلویزیون نگاه می کردم......
و او مشتاقانه گوش می کنه و....ور مشکوک ذهنم می گه اصلا حواسش به من نیست و فقط می خواد وقت بگذره.
هر لحظه که به ایستگاه صادقیه نزدیک تر می شیم. احساس می کنم به اظطرابش اضافه می شه شایدم این یه حس درونی خودم باشه که نمی دونم تو ایستگاه آخرچه چیزی منتظر اون و منه؟
ازش می پرسم : بعد از صادقیه کجا می ری؟
میگه: پیش خواهرم و دیگه هر چی می پرسم جواب مستقیم تری نمی ده.
دو خانوم حدود 50 -60 ساله دیگه به ما دو تا با حالت مشکوک نگاه نمی کنن و دارن تند تند راجع به سریال های ماه رمضون صحبت می کنن و هی از دورو بری ها می پرسن که آخرین قسمت اغما امروز ساعت چند پخش می شه؟ و دخترک با آب و تاب خاصی وارد بحث اونها می شه. و آنچنان راجع به تمام کاراکتر ها و هنر پیشه ها صحبت می کنه انگاردیدن این سریالها مهم ترین کار دنیا براش بوده.
و یهو می بینم که داره می گه: نکنه الیاس الان اینجا باشه؟ یعنی کی میتونه باشه ممکنه هر کدوم از شما الیاس باشین . و پیرزن ها فقط دعوتش می کنن که صلوات بفرسته و از این حرفها نزنه. دلم می خواد فقط یه پنجره ای چیزی پیدابشه و من از این فضا خارج بشم. خوشبختانه قطار به آخرین ایستگاهش می رسه ولی ترس از نوع دیگر وجودم رو می گیره .
ور خوش بین با ور بد بین دوباره با هم وارد بحث می شن.
در قطار که باز می شه من و دخترک که دوباره کنه ی من شده خارج می شیم و دستم رو آنچنان محکم از ساعد گرفته انگار مادری بخواد راه رو به بچه اش نشون بده و هی ازم می پرسه از این ور؟
چند قدم که با سرعت طی می کنیم بهش می گم دستمو ول کن خودم میام و احساس یه زندانی رو دارم که یه بازجوی سمج دائم سر به سرش بذاره. به جایی می رسیم که دیگه امیدوارم راهمون از هم جدا بشه می گم خواهرت کجا منتظرته؟
می گه: تو صادقیه!!!
راهو بهش نشون می دم خوشبختانه طرف مقابل منه و می تونم جون سالم به در ببرم اما میپرسه تو از کدوم طرف می ری؟ و دنبال من راه می افته ...
حالا دیگه مطمئنم که یه دختر فراریه که تا چند لحظه ی دیگه ازم با اصرار می خواد برای شب یه جایی ببرمش ...
تو این شیش و بش ام که به محل اتوبوسها می رسیم می گم خوب دیگه خداحافظ که با یه حالت مظلومانه می گه: میشه با موبایلت یه زنگ بزنم؟
تو دلم با موبایل خداحافظی می کنم...و می گم شمارتو بگو خودم بگیرم و از توی دفتر چه ای که در دست داره تند تند شماره رو می خونه و من بهش گوشزد می کنم که بجنبه که اتوبوسم داره می ره!!! سلامی و علیکی و بعد از کسی که پشت خطه می پرسه تو کجایی؟ برام عجیبه یعنی اون طور که نشون می داد این کار (دنبال خواهرش رفتن) براش خیلی عادییه و حالا حتی نمی دونه خواهره کجا وامیسته.
در لحظه چند حالت رو بررسی می کنم: حتما خواهره امشب با این کار داشته و اولین بارشه داره می آد اینجا و یه دفعه یادم می افته که خواهرش ازش بزرگ تر بود مگه می شه که این بره دنبالش یاد صحبت هاش تو مترو می افتم که می گفت: خواهرم شب تنهایی می ترسه بیاد خونه من میرم دنبالش...نکنه خواهره می خواد اینو بفروشه؟ شایدم قضیه ی خواهر به کل دروغ باشه و داره می ره پیش دوست پسرش!!
که مکالمه تموم میشه ...و اون الان باید بره تا شهروند مترو.
موبایل رو پس می گیرم و بهش میگم تو خیلی خوشگلی مواظب خودت باش !!! نمی دونم چرا این حرف کاملا دروغ رو بهش می زنم شاید بازم دنبال تلنگر و بیداری در عرض یه شب باشم!! و بهش می گم بدو تا زودتر ببینیش.
به اتوبوس می رسم که خدا رو شکر نرفته و به شماره ای نگاه می کنم که روی صفحه ی موبایلم افتاده و کاملا غریبه است هنوز نفس تازه نکردم که با خودم فکر می کنم این شماره معلوم می کنه طرف با کی قرار داشته.
ور منطقی ذهنم می گه تو کار دیگران نباید تجسس کرد و ور عاطفی می گه:باید ببینم پسر بود یا دختر فقط همین!! وور مشکوک می گه: نکنه اگه مته به خشخاش بذاری ول کن معامله نباشن و مزاحمت بشن؟
اماحس مرد شوربرده ی خبر نگاری دستم رومی بره روی دکمه ی ری دایل! منتظر می مونم در حالی که قلبم تند تند می زنه و بعد از ده بار زنگ کسی گوشی رو بر نمی داره!!! سوالام بی جواب می مونن
چند روزی از قضیه می گذره و من با تلفن عمومی شماره رو می گیرم و یه مرد با صدای کلفتی گوشی رو بر می داه و میگه : الو؟..........