تبليغاتX
مثل درخت در شب باران

مثل درخت در شب باران

طنز روز نوشت داستان

اسم من لیلاست اما تو دانشگاه ومحل کار هر جایی که اسم شناسنامه ای لازم باشه منو عاصفه صدا می کنن داستان این دو تا اسم مفصله اما الان نمی خوام راجع به اونها صحبت کنم .

کل زندگیم و در دانشگاه تا قبل از اینکه وارد فاز تاهل بشم بین این دو اسم هیچ رابطه ای بر قرار نبوده .

یعنی من فی نفسه اسم لیلا رو سانسور میکردم چون یه جورایی بوی معشوق بودن می ده اونم تو فرهنگ ما که صد در صد با عشق و این چیز ها گره خورده به هر حال من تو اون دوران  با مسائلی ما فوق بشری دست و پنجه نرم می کردم و اصلا دوست نداشتم که معشوق کسی باشم به خصوص که این عشق به تعبیر غلط رایج ‌‌ٍ زمینی هم باشه!!!

این بود که عاصفه انتخاب برتر من بود و اجازه نمی دادم کسی در محیط کار یا دانشگاه و جاهای جدی بویی از این اسم ببره.مشکلات من از همینجا شروع می شد که نمی دونستم پای تابلو های خط و نقاشی رو چی امضا کنم برای اداره ی پست کدوم اسمم رو بنویسم اسمی که با تمام خانواده آشناست یا اسمی که از نظر اداری به نظرم جدی تره؟

این مشکل الانم باهامه تازه بدتر چون با ورود حمید به زندگی من دیگه شکاف بین این دو اسم شکسته و حالا وقتی با کسی تماس می گیرم مطمئن نیستم که خودم رو با چه اسمی معرفی کنم بچه های روز ناتمه هر کدوم هر چی دوست دارن صدام می کنن یکی از خواهر ای حمید بهم میگه لیلا و دیگری عاصفه صدام می کنه ...عمه های حمید هم گیج شده بودن و تا مدت ها اصلا نمی دونستن بهم بگن لیلا یا عاصفه و از همه بدتر دوستان دانشگاهی هستن که الان تبدیل شدن به دوستان خانوادگی تضاد در این دو اسم اونها رو هم گیج کرده..... 

دیروزداشتم فکر می کردم که چرا برابری زن و مرد اینقدر برای ما آرزو شده و هیچوقت هم بر آورده نمی شه فکر به این قضیه وقتی بیشتر سراغ آدم می آد و دست بردار نیست که با دوستانی که به دیار فرنگ رفته اند صحبت می کنم .

در نهایت بعد از دو روز کلنجار با خودم به این نتیجه رسیدم که تو فرهنگ ایرانی زنها یا همون خانوم ها (کلمه ی خداپسندانه ای هم حتی برای جنس خودمون نداریم) همیشه معشوق بودن همیشه خودشون رو از این وجه ارزیابی کرده اند همیشه به خصوص بعد از ازدواج فکر کردن که باید در خدمت شوهراشون باشن و حتی اگه هیچکس هم اونا رو به این کار مجبور نکرده باشه بازم خودشون ترجیحش می دن به حس استقلال حالا اینو اضافه کنید به اینکه بیشتر همسران اونها هم تحصیل کرده اند و چنین انتظاری از همسرشون ندارن اما ما خانوم ها با خودمون چه می کنیم!!!!!!

نمونه اش اغلب دوستان دوران لیسانس من که بعد از ازدواج اصلا نمی شه با هاشون ارتباط بر قرار کرد و اگه بشه هم به سختی میشه اونا رو از دایره ی زندگی خانواده ی همسر بیرون کشید .

خود ما زنها برای خودمون خط قرمز هایی طراحی کردیم چقدر هم دقیق و ظریف که توش گیر کردیم.

چند روز پیش با یکی از دوستان دیرین شب رو به صبح رسوندیم .....تقریبا تمام زندگی ش شده پیدا کردن راههایی برای حفظ همسرش !! تازه اگه بیشتر پای صحبتش بشینی می فهمی که اونقدر ها هم از زندگیش راضی نیست ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:54  توسط عاصفه اله وردی  | 

اونقدر می ترسیم از این تهمت که نکنه به ما بگن مرده رست دیگه سعی می کنیم اگه کسی هم مرد اسمی ازش نبریم این شده کلاس!!!!

منظور از این انتقاد مرده رستی به ما ایرانی ها این نیست که نام نیک بزرگان رو پنهان کنیم. بلکه نباید فقط در فراغشون به گریه و ناله و افغان اکتفا کنیم وگر نه با یه مشت آدم بی تفاوت چه فرقی داریم ؟ من اگه از قیصر نوشتم نه برای این بود که بعد از مرگش به یادش افتادم بلکه برای این بود که رفتنش خیلی ناگهانی بود!!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 17:8  توسط عاصفه اله وردی  | 

تا اطلاع ثانوی

 

 

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند            محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند.........

من به شدت در گیر پایان نامه ام........ازیرا ندارد بر کس شکوه.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 13:0  توسط عاصفه اله وردی  | 

بدون شعر نمیشه زندگی کرد.....

 

ناراحتم

اما حس می کنم اشک برای چنین شاعری و چنین انسانی کافی نیست .

تازه دارم می فهمم که اگه دیگه قیصر امین پور شعر نگه چقدر کم شاعر به درد بخور داریم .

دقت کردین که هر روزمون با شعر هاش می گذشت و بعضی شعر هاش ضرب المثل شده بود؟......

هنوز هم یه تیکه شعرش که من سخت ترین روز های عمرم رو با خوندنش گذروندم روی کابینت آشپزخونه ام میدرخشه:

"ای روز های خوب که در راهید

                                     ای جاده های گم شده در مه

ای روز های سخت ادامه

                      از پشت لحظه ها به در آیید!!!!!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:39  توسط عاصفه اله وردی  | 

و اما بقیه ی داستان....

خانومی با یه ساک سنگین پر از جنس فروشی وارد واگن ما می شه و دختر دوباره بلند بلند می گه اینم معتاده نگاش کن نگاش کن!!!

 که خانوم از همون دری که اومده بود تو می ره بیرون!!!

تا چند ثانیه هیچکدوم از ما چیزی نمی گیم و بعد از چند لحظه انگار که بخواد منو شگفت زده کنه می گه: خواهرم یه روز می ره تو خونه شون می بینه شوهرش روی یه زن دیگه است.

من چیزی نمی گم. چیزی هم ندارم که بگم .فقط سرم رو به حالت تاسف تکون می دم ودر حالی که لبم رو با دندونام می گزم چند تا آخی آخی می کنم.

و توی ذهنم سعی می کنم یه راه حل آنی برای نجات این دختر که همینطوری یه دفه ای مقابل من با اینهمه درد و بد بختی داره حرف می زنه پیدا کنم و مثل پیرزن هایی که بخوان نصیحت کنن از خوبی های ادامه ی تحصیل براش می گم که یه دفعه حرفم رو می بره و میگه من درسمو خوندم اما مامانم دوست نداشت می خواست منو هم شوهر بده.

 میگم تو که قبول نکردی؟

 اینو با حالتی می گم که انگار انتظار دارم یه دختر مستقل تو یه خانواده ی مسئول بزرگ شده باشه و حق داشته باشه اظهار نظر کنه .

 می گه: چرا مجبور شدم اما وقتی نامزد بودیم فهمیدم معتاده و....به هم زدیم.

دیگه نمی تونم اون صندلی رو با تمام آدمهایی که دورو برم هستن و هر کدوم ممکنه بالقوه معتاد باشن تحمل کنم. و تصور چنین زندگی ای با این جزئیات فقط برای یه دختر 17 ساله برام.....

نشستم و تند تند بدون توجه به اینکه می فهمه و جاش اونجاست یا نه راجع به اینکه چطور باید درس خوند و موفق شد درست همونطور که برای برادر کنکوری یا دختر خاله ام می گفتم گفتم فقط می خواستم حالا که شاید یه کمی به من اعتماد کرده فقط شاید بشه که با این ترفند ها به یه راه درست از بین تموم این راه ها کشیده بشه

براش توضیح می دم که چطور صبح ها ورزش می کردم و تا ساعت چند درس می خوندم وبه مادرم تو کار خونه کمک می کردم و چقدر تلویزیون نگاه می کردم......

و او مشتاقانه گوش می کنه و....ور مشکوک ذهنم می گه اصلا حواسش به من نیست و فقط می خواد وقت بگذره.

هر لحظه که به ایستگاه صادقیه نزدیک تر می شیم. احساس می کنم به اظطرابش اضافه می شه شایدم این یه حس درونی خودم باشه که نمی دونم  تو ایستگاه آخرچه چیزی منتظر اون و منه؟

ازش می پرسم : بعد از صادقیه کجا می ری؟

میگه: پیش خواهرم و دیگه هر چی می پرسم جواب مستقیم تری نمی ده.

دو خانوم حدود 50 -60 ساله دیگه به ما دو تا با حالت مشکوک نگاه نمی کنن و دارن تند تند راجع به سریال های ماه رمضون صحبت می کنن و هی از دورو بری ها می پرسن که آخرین قسمت اغما امروز ساعت چند پخش می شه؟ و دخترک با آب و تاب خاصی وارد بحث اونها می شه. و آنچنان راجع به تمام کاراکتر ها و هنر پیشه ها صحبت می کنه انگاردیدن این سریالها مهم ترین کار دنیا براش بوده.

 و یهو می بینم که داره می گه: نکنه الیاس الان اینجا باشه؟ یعنی کی میتونه باشه ممکنه هر کدوم از شما الیاس باشین . و پیرزن ها فقط دعوتش می کنن که صلوات بفرسته و از این حرفها نزنه. دلم می خواد فقط یه پنجره ای چیزی پیدابشه و من از این فضا خارج بشم. خوشبختانه قطار به آخرین ایستگاهش می رسه ولی ترس از نوع دیگر وجودم رو می گیره .

 ور خوش بین با ور بد بین دوباره با هم وارد بحث می شن.

در قطار که باز می شه من و دخترک که دوباره کنه ی من شده خارج می شیم و دستم رو آنچنان محکم از ساعد گرفته انگار مادری بخواد راه رو به بچه اش نشون بده و هی ازم می پرسه از این ور؟

چند قدم که با سرعت طی می کنیم بهش می گم دستمو ول کن خودم میام و احساس یه زندانی رو دارم که یه بازجوی سمج دائم سر به سرش بذاره. به جایی می رسیم که دیگه امیدوارم راهمون از هم جدا بشه می گم خواهرت کجا منتظرته؟

می گه: تو صادقیه!!!

 راهو بهش نشون می دم خوشبختانه طرف مقابل منه و می تونم جون سالم به در ببرم اما میپرسه تو از کدوم طرف می ری؟ و دنبال من راه می افته ...

حالا دیگه مطمئنم که یه دختر فراریه که تا چند لحظه ی دیگه ازم با اصرار می خواد برای شب یه جایی ببرمش ...

تو این شیش و بش ام که به محل اتوبوسها می رسیم می گم خوب دیگه خداحافظ که با یه حالت مظلومانه می گه: میشه با موبایلت یه زنگ بزنم؟

تو دلم با موبایل خداحافظی می کنم...و می گم شمارتو بگو خودم بگیرم و از توی دفتر چه ای که در دست داره تند تند شماره رو می خونه و من بهش گوشزد می کنم که بجنبه که اتوبوسم داره می ره!!! سلامی و علیکی و بعد از کسی که پشت خطه می پرسه تو کجایی؟ برام عجیبه یعنی اون طور که نشون می داد این کار (دنبال خواهرش رفتن) براش خیلی عادییه و حالا حتی نمی دونه خواهره کجا وامیسته.

 در لحظه چند حالت رو بررسی می کنم: حتما خواهره امشب با این کار داشته و اولین بارشه داره می آد اینجا و یه دفعه یادم می افته که خواهرش ازش بزرگ تر بود مگه می شه که این بره دنبالش یاد صحبت هاش تو مترو می افتم که می گفت: خواهرم شب تنهایی می ترسه بیاد خونه من میرم دنبالش...نکنه خواهره می خواد اینو بفروشه؟ شایدم قضیه ی خواهر به کل دروغ باشه و داره می ره پیش دوست پسرش!!

که مکالمه تموم میشه ...و اون الان باید بره تا شهروند مترو.

موبایل رو پس می گیرم و بهش میگم تو خیلی خوشگلی مواظب خودت باش !!! نمی دونم چرا این حرف کاملا دروغ رو بهش می زنم شاید بازم دنبال تلنگر و بیداری در عرض یه شب باشم!! و بهش می گم بدو تا زودتر ببینیش.

به اتوبوس می رسم که خدا رو شکر نرفته و به شماره ای نگاه می کنم که روی صفحه ی موبایلم افتاده و کاملا غریبه است هنوز نفس تازه نکردم که با خودم فکر می کنم این شماره معلوم می کنه طرف با کی قرار داشته.

ور منطقی ذهنم می گه تو کار دیگران نباید تجسس کرد و ور عاطفی می گه:باید ببینم پسر بود یا دختر فقط همین!! وور مشکوک می گه: نکنه اگه مته به خشخاش بذاری ول کن معامله نباشن و مزاحمت بشن؟

اماحس مرد شوربرده ی  خبر نگاری دستم رومی بره روی دکمه ی ری دایل! منتظر می مونم در حالی که قلبم تند تند می زنه و بعد از ده بار زنگ کسی گوشی رو بر نمی داره!!! سوالام بی جواب می مونن

 

چند روزی از قضیه می گذره و من با تلفن عمومی شماره رو می گیرم و یه مرد با صدای کلفتی گوشی رو بر می داه و میگه : الو؟..........       

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 13:56  توسط عاصفه اله وردی  | 

شاعری که درد را سرود.....

...ادامه ی داستان ناقص موند چون خبر در گذشت قیصر امین پور بد جوری تکونم داد و دیدم نمی شه راجع بهش بی تفاوت موند

از تمام دوستانی که مرا به نرم افزار ورد توصیه کردند متشکرم اما باورتون نمی شه اگه بگم که کامپیوتر مرکز کامپیوتر دانشگاه ورد نداشت!!!

 

 

 

......مردمی که نام هایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

                                      درد می کند.......

.....من ولی تمام بودنم

لحظه های نازک سرودنم

 درد می کند...............دفتر مرا دست درد می زند ورق

 شعر تازه ی مرا درد گفته است

                                       درد هم شنفته است.............

هنوز دامنه دارد

                    درد

                        هنوز دامنه دارد................

 

اولین باری که رو در رو دیدمش توی آسانسور ساختمان سروش بود سال 80 که داشتم اولین گزارشم رو از وضعیت افغانی های ساکن شهرک گلدشت در نزدیکی های حصارک کرج می بردم برای برو بچه های سروش جوان آن سالها ... چه حس آشنایی قشنگی بود حتی نتونستم بهشسلام کنم با تمام حس احترامی که براش قائل بودم . دلم می خواست تواین فاصله ی چند طبقه ای  براش از شعر های قشنگی که ازش حفظ بودم بگم اما وقت تنگ بود و آسانسور هم خراب .....دائم شکایت می کرد از وضع بد آسانسور های سروش و اینکه کی می خوان درستش کنن و من محو هیبت شاعری بودم که شعر هاش مثل یه پرنده ی کوچولو روی قلبت می نشست و بیرون نمی اومد....

 

اون بیماری نفس گیر که سالها با هاش بود و امروز که خبر رفتنش رو شنیدم چقدر برام عجیب بود که با شنیدن خبر رفتنش اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که اون دنیا هم می تونه جای جالبی باشه با بودن این آدمهای خوبی که دور و اطرافمون می رن و........

 

 

به هر حال :      

                   گلها همه آفتابگردانند..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 13:47  توسط عاصفه اله وردی  | 

.....و حالا ادامه ی داستان :

 

همینطور بی مقدمه میگه: خواهرم با یه مردی ازدواج کرد بعد از یه مدت فهمید طرف معتاده!!!

با حالتی که هم دردی منو تداعی می کنه میگم : آدم باید خیلی قبل از ازدواج تحقیق کنه خواهرت این کار رو نکرد؟

می گه: نه !!!

و ادامه می دم: تحقیق در مورد غریبه هاخیلی مهمه نمی شه راحت آدم ها رو شناخت !!! تازه خیلی ها ظاهرشون یه چیزو می گه و باطنشون یه چیز دیگه.

در حالی که برای پسر بچه شکلک در می آره مادر پسرک بد جور نگاه می کنه و دختر با من عین یه دوست صمیمی برخورد میکنه که حرصم رو در میاره می گه: تو چه طوری ازدواج کردی و دستش رو از پشت من بر می داره حالا بهتر می تونم نفس بکشم.

می گم: "ما توی دانشگاه با هم آشنا شدیم."و تو دلم خوشحالم که خبری از خطر سوزن ایدزی و یاهر نوع دزدی دیگه تهدیدم نمی کنه!و به خودم می گم خیلی خنگی که این فکر ها به سرت زده و فکر می کنم مسخره است که بترسم یه نفر می تونه تو مترو به من آسیب بزنه

با یه نگاه تند بهم می گه مواظب باش! نکنه معتاد بوده و بهت نگفته ؟

میگم: ما اول خوبهمدیگه رو شناختیم بعد.....وسط حرفم می پره و می خواد قضیه رو داغ کنه: پس مواظب باش شاید یه روز بیای ببینی معتاد شده...سرم سوت می کشه و برای اینکه دست از سر خانواده ام بر داره بحث داغی رو پیرامون اینکه تو مدرسه ها چقدر معتاد ریخته باز می کنم. با ناباوری می گه : تو از کجا می دونی ؟

می گم: مادرم معلمه و خیلی هاشون رو می شناخت. ادامه می ده: تو مدرسه؟ و چند بار رژلبش رو می خوره. البته به نظر نمی رسه که واقعا تعجب کرده باشه. انگار بیشتر مایله که صحبت هامون با هم ادامه داشته باشه. مترو هر لحظه از لحظه ی قبل شلوغ تر می شه و احساس امنیت بیشتر به دونه دونه ی سلولهام میدوه.با بیشتر شدن تعداد خانم های واگن  تعداد چشم های مشکوکی که ما دو تا رو زیر نظر دارن هم بیشتر می شه. سنگینس نگاه ها اذیتم می کنه اما هیچ حرکتی نمی تونم بکنم.

یهو بی مقدمه بر می گرده و میگه: یه روز برادرم یه دختر فراری آورد خونه و بعد هم با هم ازدواج کردن ...دختره معتاد بود

می گم : نمی دونست معتاده؟

می گه: نه

قطار تو ایستگاه می ایسته و خانومی سی سی و پنج ساله با پسر بچه ای 5 ساله وارد می شه.احساس مس کنم زوم کرده رو خانومه:ببین ببین این معتاده شرط می بندم.

می گم : بی خیال و بیشتر حس میکنم که تهمت دوستی با اون روم سنگینی می کنه

و با یه لحن تند تری می گه نگاه کن نگاه کن دور چشمهاشو ببین!یه حلقه زده ! خانومه انگار که متوجه صحبت های ما باشه بیشتر پشتشو به ما می کنه

می گه: صبر کن بر گرده تو چشماش نگاه کن

پیش خودم می گم عجب کار سختی و سعی می کنم نگاهی بندازم . با خودم می گم اگه این نشونه ی خوبی برای این مساله باشه که به هر کسی می شه شک کرد.

و بعد می گه : حتی می تونم بگم چی مصرف می کنه. به اون زن دقیق می شه و بعد از چند ثانیه می گه: کراک کراک میکشه ببین ببین چطور با بینیش نفس های کوتاه میکشه و به خانومه نگاه می کن می بینم راست می گه. خانومه مثل سرما خورده ها بینیش رو بالا می کشه.

می گه: تازه هم زده -با خنده- خیلی حال کرده!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 16:20  توسط عاصفه اله وردی  | 

امروز روز بد شانسی ام بود صبح زود با قوری دستم سوخت اون هم از نوع درجه ی ۲ که هنوزم می سوزه !! بعد هم به سرم زد برم حق التحریر روزنامه ی همشهری رو که ماهها بود انتظارم رو می کشید بگیرم لعنت به این همشهری که همه جا دفتر دستک داره . از راه همیشگی قصد کردم برم که اتوبوسی باشه - چون ۵۰۰ تومن بیشتر توی کیفم نبود- با اتوبوس اشتباه رفتم راهم طولانی تر شد و تمام میدانهای مهم شهر مثل انقلاب و ولیعصر و فردوسی رو گز کردم حتی تاکسی هم سوار شدم که آقاهه ازم زیاد گرفت بعد هم فهمیدم که اصلا اونجا نباید می رفتم .... دوباره سر خرو کج کردم و رفتم تا ۷۰ هزار تومان ناقابل که به نظر خیلی کم می آد اما برای من تو این وضعیت یه عالمه پوله گرفتم و تو راه سعی کردم از هر نوع سوتی در زمینه ی مالی پر هیز کنم . اومدم دانشگاه و توی سایت نشستم بقیه ی داستانم رو نوشتم ولی ای دل غافل ......همه اش در چشم به هم زدنی پرید.....مجبورم بعد دوباره بنویسمش ....

چند شبه که همش خواب جنک می بینم یه بار خواب دیدم اعلام جنگ شده و  دارن برای کم شدن تلفات بچه ها رو می برن خارج پشت سر خواهر زاده ام چنان گریه ای کردم که تمام عمرم نکرده بودم تازه بعدش که صبح بیدار شدم بازم گریه کردم بس که خوابم بد بود یه بار دیگه هم خواب دبدم دارم میرم خونه ی مامانم مهر آباد تو راه بودم که ۷-۸ تلا هواپیمای جنگی زمینو بابمباشون شخم زدن و من هر جا می رفتم آتش و بمب بود نمی دونم تو خواب حمید رو چطوری تکون دادم که طفلی از خواب پرید و رفت برانم آب قند درست کرد

یه بارم خواب دبدم در یه مراسمی که شبیه عید فطر بود یه بچه رو نشون دادن گفتن بچه ی توست باورم نمی شد که خواهرم برام تضیح داد به خاطر اثرات جنگ بچه ات سرطان خون داشته و تو هم که دچار افسردگی زایمان بودی نتونستی قبولش کنی و حالا بیا اینم از بچه ات ومن بازم تاخود صبح گریه کردم و این بار تا ظهر فرداش هم .. ....

راستی فکر می کنید خطرجنگ جدی باشه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:16  توسط عاصفه اله وردی  | 

بقیه ی این داستان رو می نویسم اگه این اینتر نت بذاره
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:33  توسط عاصفه اله وردی  |