تبليغاتX
مثل درخت در شب باران

مثل درخت در شب باران

طنز روز نوشت داستان

رفتم تئاتر

ملاقات با بانوی سالخورده و خوب بود در این بی دوره ی بی سوژه!!

می نویسم اما این روزها دارم بیشتر می خونم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:25  توسط عاصفه اله وردی  | 

اینهمه کلاس به ما نمی یاد

از دوستان ممنونم که اینقدر لطف دارن و من رو با این القاب صدا می کنند

دق دلی ام خالی شد فکر کنم دیگه بهتره که همون عاصفه یا همون لیلا باشم و سرم به نوشتن گرم باشه الان دارم وبلاگمو تو سایت حمید اینا به روز می کنم و ایشالله تا یک ساعت دیگه حمید می ره رو تشک و یه دفاع جانانه ی نفس گیر۵/۱ ساعته داره دیروز بق کرده بود تو خودش .گفتم چی شده؟ گفت الان حس عجیبی دارم چون هیچوقت بین سالهای تحصیلم وقفه نیافتاده بود و هر سال اول مهر می رفتم مدرسه حالا یعنی همه چی تموم شد؟

بهش می گم تو رو که نافتو با دانشگاه بریدن ولمون کن حداقل تا شروع ترم جدید که تازه کاراتم بیشتر میشه به عنوان استاد یه ذره استراحت کن!!!....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 9:55  توسط عاصفه اله وردی  | 

..

درست روزی که قرار بود همسرمان دفاع کنند آن برف سنگین بارید و همه چیز را به هم ریخت!!!

از آن روز به این ور همسرمان هر روز هزار بار تلفن می کنند به این استاد و آن استاد و یا برف نمی گذارد یا اساتید محترم جمعشان جمع نمی شود...

خلاصه روزگار غریبی است ....و من به ایشان می گویم که نمی شود به جای دفاع حمله بفرمایید؟ وایشان با لبخندی بر لب می فرمایند که شما نگران نباش کاراتو انجام بده ...و من هم با کمال تعجب می بینم همه ی کارهای مهمم را برای بعد از دفاع همسر محترم گذاشته ام دستم به هیچ کاری نمی رود ...خداوند خانه ی ما را از زیراینهمه مقاله و کتاب و جزوه سر افراز بیرون آوراد و ما را در راه خانوم دکتر شدن مساعی فرمایاد ..خدا را چه دیدید شاید خانوم دکتر شدم و دیگه درس رو گذاشتم کنار شایدم دیگه اونقد کلاسم بالا رفت که به جای وبلاگ یه چیز دیگه نوشتم.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:18  توسط عاصفه اله وردی  | 

این پست مخصوص خاله مرضیه(با اجازه از حامد که سبکش رو دزدیدم)

خاله مرضی ای که برام فقط خاله ی همسرم نیست

از خاله ی خودم بهم نزدیکتره و خودم هم بهش احساس نزدیکی می کنم که حرفهایی رو که به خاله ام نمی زنم بهش می زنم

می دونم که کسی بود که تونستم سخت ترین حرفهای نگفتنی ام رو تو روزگاری که خیلی دوست بودیم بهش بزنم و می دونم اصرار های بیش از حدش من رو داره ازش دور تر و دور تر می کنه .......

درست کسیه که هیچوقت نتونستم به سبک درودیانی(رک وپوست کنده بشورم بذارمش کنار) باهاش بر خورد کنم و عکس العملش در عین حال برام مهم بوده. کسیه که می دونم داره عمرش رو صرف یاد دادن به دیگران می کنه و حاضره از پول موبایلش بگذره تا بتونه ساعتها باهات حرف بزنه و آرومت کنه برات انرژی میفرسته نگران عزیزانته که بیمارن و راههای زیادی برای درمانشون ارائه می ده شایدم خودت رو بر علیه خودت بشورونه کسیه که وقتی پنج سال پیش قبل از ازدواجم با حمید شناختمش و احساس کردم دنیاهامون -حداقل تا وقتی که مربوط به کودکی ها می شد چقدر به هم نزدیکه

کسیه که می دونم کودک درونش مثل مال من حسابی خراشیده شده و ......

کسیه که وقتی به مدت دو سال و هر دوهفته یک بار به من گفت : خاله تو کلاسهای بنیان شرکت کن حرفشو زمین ننداختم و با اینکه معتقد بودم این کلاسها برای من و حداقل برای من دیگه خیلی دیره و من خیلی چیز ها ش رو به تجربه و لابلای یه عالمه کتاب پیدا کردم، رفتم و ثبت نام کردم و اجازه دادم یه عالمه آدم به ترتیب ذهنی رو که بند زده بودم بخراشونن و صدام در نیاد .حداقل برای من !!!! که نسبت به شناخت خودم بی تفاوت نبودم که کلی وقت صرف خودم کرده بودم که فکر خودکشی رو خودم از ذهنم بیرون کرده بودم که به زندگی با یه شیوه ی جدید سلام کرده بودم .....

نه نمی خوام بگم که بنیان برای هیچکس کارگر نمی افته بارها به خاله گفتم که برای 80 در صد آدمها که تو چیزهایی به غیر از خودشون گرفتارن لازمه و حتی ضروریه و دیدم و لمس کردم که اعتقادم درست بود و اگه به چیزی با تمام وجود اعتقاد نداشته باشم نمی گمش!!

اما من رفتم سه روز از اسفند پارسال رو در حالی که هزینه اش رو دوشم سنگینی می کرد. و برام مثل یه سفر بود یه سفر که برام تمام دستاورد های کلاس مثنوی و فلسفه ودانشگاه و هویت و  فروغ و شاملو و موسیقی و کار و کودکی و رنج و درد رو تازه می کرد. برگشتم و اگه برای خیلی ها تولدی دیگه بود برای من مرور بود. باور کن خاله تو هیچوقت منو باور نکردی و چون باورم نکردی حالا دیگه نمی تونیم با هم حرف بزنیم حالا هم ترجیح می دم مثل هر درودیان دیگه ای که منو نمی فهمه فقط بهت لبخند بزنم و گاهی سری تکون بدم دیگه نمی خوام باهات بحث کنم!!!

باورت نمی شه اما من کتاب کودک درون رو درست قبل از اینکه اون فیلم کذاهی اکران بشه  لابلای کتابای مامان پیدا کرده بودم و خونده بودم تمام تمریناتش رو مو به مو انجام دادم برام یه تجربه ی شاد بود اما نمی تونم بگم که مثل خیلی های دیگه کودک درونم رو به من نشون داد!!

 من قبول دارم برای یاد گرفتن ساز خوشنویسی آواز علم و... باید کلاس رفت :

هیچکس از پیش خود چیزی نشد

 هیچ آهن خنجر تیزی نشد

 هیچ قنادی نشد استاد کار

تا که شاگرد شکر ریزی نشد!!

اما نمی تونم اینو هم قبول کنم که یه آدم اون ور دنیا هر چه قدر هم که جهد و تلاش بکنه می تونه به تمام زوایای ذهنی یه آدم این ور دنیا برسه و براش کتاب بنویسه!! و مگه خودش نگفته که همه ی حرفها رو بشنوین و بهترینشو انتخاب کنین؟بهترینشو بهترینشو!!

می دونم اون ور دنیا توی ینگه ی دنیا روانشناسا می گن هر کسی باید برای هر خدمتی که بهش می شه پولی پرداخت کنه تا قدر بدونه و با جون و دل پذیرا باشه اما توی جامعه ی ما اگه بتونی فقط به یکی کمک کنی تا  نون شبش رو در بیاره کلی هنر کردی ! ما با اونها مگه قابل مقایسه ایم؟؟ که اینطور دارن ذهن مارو پر می کنن از یه عالمه تز روانشناسی تجربی؟

من کودک درونم رو که خیلی خسته است و رنجوره و تازه سر پا شده و یه عالمه کم و کاستی داره می شناسم خاله! من می دونم که اگه هر روز براش یه درنای کاغذی درست نکنم باهام قهر می کنه اگه براش کتاب نخونم وحشی میشه و اگه شعر نخونم می میره و اگه نقاشی نکشم عقده ای می شه و اگه ساز نزنم و موسیقی گوش ندم ناله می کنه و اگه نرقصم و بازی نکنم پر پر می شه و اگه گاهگاهی براش کیک نپزم و غذاهای ابتکاری بهش ندم که بخوره می ذاره میره می دونم باید پای گریه هاش وایستم می دونم دلش پره غمه .می دونم هر روز صدام می کنه و بهم قول داده اگه درناهای کاغذی به هزار تا برسن پرواز می کنه و میره. راستی تو اون درناها رو که به سقف خونه مون چسبیده بودن ندیدی؟ می خوای برات تابلو بکشم ؟می کشم می خوای گریه کنم؟ می کنم می خوای درد دل کنم؟ تو که خیلی شنیدی بازم می خوای بشنوی؟ میخوای برات برقصم؟ میرقصم می خوای دوباره از جاش بلندش کنی که بسوزم و نمی خوای همین طور که آروم رو تخت خوابیده ببینیش؟ می خوای اسمشو بدونی؟ میخوای برات چیکار کنم که مجبورم نکنی بیام سر این کلاسا بشینم؟ هر روز صداش رو می شنوم  از دور صدام می کنه گاهی داد می زنه گاه نعره می کشه گاهی هم آرومه و سعی می کنه با خنده سرم و گول بماله نمی خواد از اخبار چیزی بشنوه چون می دونه توی این کره ی خاکی کوچیک خبری از خبر های خوب نیست میدونه که همه اش سر کاریه دیگه چشم هاش از بس گریه کرده سو ندارن می خواد آرومش بزاری می خواد تو تنهایی خودش بمونه نمی خواد مثل یه آتشفشان بزنه بیرون و همه چیز رو بسوزونه.......تو فقط منتظر هزارمین درنا باش.....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:14  توسط عاصفه اله وردی  | 

"کلاغها نگاهشان عمیق و شاعرانه است

 میان قار قار شان هزار و یک ترانه است

به اعتقاد من کلاغ قدیمی و عتیقه است

 دلی که با کلاغ نیست چقدر بی سلیقه است"

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:48  توسط عاصفه اله وردی  | 

کمی برای فرهنگ

یه گزارش از فعالیت های جدید شرکت بابا (سداد ماشین)شرکتی که سازه فلزی برج میلاد رو ساخته  البته به دعوت بابا می گیرم و بعد که می فرستم برای چاپ در روزنامه متوجه می شیم که با کلی ایراد تایپی چاپ شده و اسم یه آدم مهم که حتما باید توش می بوده از قلم افتاده .

بابا ناراحته و سعی می کنه به روی من نیاره اما من هم کاری از دستم بر نمی اد من دیگه خودم رو با مسائل فنی و چاپ روزنامه در گیر نمی کنم .وقت اینکارا رو ندارم. در ضمن تقریبا از قبل پیش بینی می کردم که این اتفاق بیفته. این کارا تو روزنامه های دولتی خیلی عادیه اگه کم کم زبون فارسی هم عوض بشه تقصیر اینهاست!!! دقت نمی کنن این چیزها براشون مهم نیست کارمندا همه خوابن و فقط مسئولای طراز اول به فکر تبلیغات و فروش بیشتر هستن ....

اما حالا وقتی دقت می کنم از متن نوشتاری شهروند امروز کیف می کنم تمام قواعد ویراستاری و تمام علائم نوشتاری توش رعایت میشه درسته این یه هفته نامه است و نمیشه با روزنامه مقایسه اش کرد اما اینهمه دقت برای تحویل یه کار خوب آدم رو دلگرم می کنه ....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:47  توسط عاصفه اله وردی  | 

دوباره رفتم سفر انگار که فقط سفر می تونه زندگی رو در رگهام جاری کنه

 انگار .....

و دوباره تونستم با بخش جدیدی از خودم و زندگیم به توافق برسم .

 

و دیدم که قرار نیست من اون آدمی باشم که در غربت زندگی می کنه و مطمئن شدم که قراره اون آدمی باشم که تو سفر زندگی می کنه!!!

 

قبلا قرار بود بعد از سی چهل سال زندگی وقتی که زمان مرگمون نزدیک بود با حمید بریم نوک یه قله و بریم از اونجا تا یه دنیای دیگه اما الان فکر می کنم تو جاده مردن هم بد مرگی نیست مخصوصا جاده های شمال....

تمام اضطرابها و دلهره های این چند ماه اخیرم با درک این مطلب کوچیک گم و گور شد فهمیدم که برام نوشته شده9 تو سفر زندگی کنم درس بخونم کار کنم بچه دار بشم دفاع کنم و ....بمیرم

دیگه نگران غربت شهری نیستم که غریبی زندگیم رو به رخم بکشه شری با آدمهای متفاوت که به تو به عنوان یه غریبع بد نگاه می کنن و سعی می کنن همه چیز رو حتی نگاهت رو .....

 

به من نمی آد روی یه صندلی آروم و آسوده بشینم و کتاب بخونم ...باید کتابارو جمع کنم برای تو اتو بوس بهم نمی یاد که یه خونه با حیاط پر از گل داشته باشم و همه چیز دورو برم باشه همیشه باید بدوم و ....

 

کسانی که از ایران رفتن و دیگه برنگشتن و کسانی که موندن و با محدودیت ها ساختن هر دو گروه ضرر کردن ...اما فقط یه گروه به خودشون و کشورشون کمک کردن تا یه تکونی بخوره و اون گروهی بودن که بین چند کشور همیشه در سفر بودن.....

 

سهروردی بود تو عقل سرخ می گفت: هیچ جا منزل نگیرید؟ دیدین چقد سخته که آدم بعد از ایستادن توی اتوبوس که تازه یه جا خالی پیدا می کنه دیگه دلش نمی خواد پیاده بشه؟

 

عادت می کنیم به همه چیز حتی بی احترامی که تو سمینار میکروبیولوژی لاهیجان موج می زد

 آره من کسی نیستم که بخوام شهر وند اونجا بشم....سفر رو ترجیح می دم!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:21  توسط عاصفه اله وردی  |