تبليغاتX
مثل درخت در شب باران

مثل درخت در شب باران

طنز روز نوشت داستان

حنجره هم قهر میکنه

"می گه بخون دیگه یه چیزی بخون "

دوست حمیده بعد از یه سال که ندیدیمش با خانومش اومده تهران

بهش می گم آواز فقط صدا نیست حس هم هست ....

بعد از یه ساعت دوباره می گه برامون نخوندیا می گم مثل اینکه فقط تو این دنیا یه نفره که دلش می خواد من بخونم ...حمید هم هست و از دستش شکایت می کنم که تشویقم نمی کنه منم ول کردم

و بهد از یه چند دقیقه بعد کع دوباره می گه بخون : می گم شجریان که داشت می خوند گوش کنین دیگه او که خیلی بهترمی خونه تازه اگه من نخونم کسی ککش نمی گزه اما شجریان مگه می شه؟با این همه طرفدار؟ وبعد مجبور می شم قضیه ی خوندنم رو در جمع خانوادگی و قهر کردن حنجره ام رو براش توضیح بدم....شاید مسخره به نظر برسه ولی همیشه ساز که با آدم قهر نمی کنه حنجره هم....

می بینم که چقدر تغییر کردم باید یکی تشویقم کنه؟ باید یکی بخواد؟ باید یکی گوش کنه که من کاری کنم ؟نه این من نیست!!!!اون من قبلی چی شد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:21  توسط عاصفه اله وردی  | 

عشگ و عشق

دوستم به تازگی عاشق شده؟ شایدم کسی رو که بهش معرفی کردیم پسندیده. به هر حال روی دیوار اتاقش نوشته :

البته با اجازه از قیصر امین پور:وگاف حرف آخر عشگ است آنجا که نام کوچک من آگاز می شود ....

دوستم ترک نیست اما چاره ای نداره چون اسمش با گ شروع می شه منم دیدم بی ربط نگفته و منم با اجازه ی قیصر:

و ع حرف اول عشق است آنجا که نام کوچک من آغاز می شود.... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:5  توسط عاصفه اله وردی  | 

نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها

میام می شینم اینجا این پشت پشت این کامپیوتر یادم میره چیا می خواستم بنویسم

تا پیش از این فکر می کردم روزهایی که درس می خونم و امتحان دارم کمتر به دنیای دیجیتال سر می زنم الان می فهمم که روزهایی که مشغول کار بدنی -از هر نوعی که باشه هستم- کمتر فرصت می کنم دیروز باکتریها رو کشت دادم اما محیط هام آلوده بود و مجبور شدم نصفشو بریزم دوربا این اوضاع که برای اتوکلاو کردن باید منت یه گروه رو بکشم برای اتاق کشت منت یه گروه دیگه رو و برای هر ماده ای از محیط کشت کلی خیابون گز کنم و ولیعصر رو از چهار راهش بالا و پایین برم ....فکر کنم تحقیق هم کار سخت و بی نتیجه ای باشه کاری که من دارم می کنم روی کاغذ و به زبون خودم قشنگه و احتمالا یکی دو تا مقاله ی درست و حسابی از توش درآد اما نه به درد مردمم می خوره نه چاره ای برای علم می شه...اگه چند وقت پیش یکی از استادا آب پاکی رو روی دستم نریخته بود که تحقیق های دانشگاهی فقط یه تمرین اند .الان فکر می کردم به خاطر عبس بودن کارام باید ترکشون کنم!!!!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 15:52  توسط عاصفه اله وردی  | 

افرا

افرا تئاتر قشنکی بود از نظر تکنیک

و تئاتر خسته کننده ای بود از نظر نمایشنامه

و تئاتر پر مخاطبی بود به خاطر جلوکیری های چند ساله از اکرانش

و تئاتر پر سرو صدایی بود به خاطر چند کلمه حرف حساب توش

و در یک کلمه یه سک کشی دیکه بود که اینبار سکها نبودن که می مردن ......

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:45  توسط عاصفه اله وردی  | 

زنان بی زنان

از وقتی شنیدم که مجوز چاپ نشریه ی زنان لغو شده دیگه دست و دلم به هیچ کاری نمی ره.....
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 15:11  توسط عاصفه اله وردی  | 

برای روزهایی که گم شده اند....

قومی متفکرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از آن که بانگ آید روزی

کای بیخبران راه نه آن است و نه این!!!

خیام

انقلاب انگار فقط برای ما بود که مفهوم داشت از خواهر متولد ۶۵ ام که می پرسم پهلوی یه چیزی رو تو کتاب تاریخ به یادش می آره و هیچوقت حس نزدیکی رو با سرود برادر غرق خونه درک نمی کنه....

ولی من نمی دونم چرا بعد از اینهمه سال و این همه تحلیل هنوزم وقتی میشنوم: شد جمهوری اسلامی به پا... اشک تو چشمام جمع می شه!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 14:56  توسط عاصفه اله وردی  | 

یه خانوم مثل یه موش یا هر چیز دیگه ای.....

دیشب آخر شب بود که رادیو پیام رو باز کردم  داشتیم شام می خوردیم ...که یک دفعه مجری یه خبر خوند:

به یک حاشیه پر جنجال از فوتبال توجه کنید:

من و حمید گوش تیز کردیم ببینیم تو اهواز چه اتفاقی افتاده مثلا این دفعه تماشا چی ها چی کار کردن یا داور چی گفته...

که مجری ادامه داد: یک دختر با لباس ملبس پسرانه در استادیوم  اهواز دستگیر شد.....

لقمه تو گلوی هر دو مون موند...و بعدش من داشتم جریان رو تو ذهنم باز سازی می کردم مثل اون تیکه از فیلم باز مانده که کنار ایستگاه قطار بودن و مسئولای صهیونیست فلسطینی ها رو شناخته بودن و هی می گفتن : اینا عربن اینا مسلمونن اینا عربن....

و ورزشگاه رو داشته باشین که پلیس با سر افرازی داد می زنه: یه خانوم تو ورزشگاه بود خانوم  یه خانوم یه خانوم.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:4  توسط عاصفه اله وردی  | 

علی معظمی دیگه نمی خواد بنویسه

وبلاگ تازگی مال مهدی سلطانی خوندنیه

مامان هانی عکس هانیرو تو وبلاگش گذاشته

حامد اژدری یا نمی نویسه مثل حالا یا می ترکونه مثل دو هفته پیش

آقا حامد کلایی از زندان در اومد؟

مارو بی خیال اگه داریم تو مطبوعات دولتی می نویسیم به خدا فقر پدر مادر نداره می گیدنه؟فکر نکنم حتی یه شب حتی یه شب شکم گرسنه با هزار جور قسط و قرض رو بالشی که معلوم نیست تا کی توی اون اتاق هست و مال شماست گذاشته باشین خیلی بی معرفتین که به من خورده می گیرین آقا پول دکتری هنوز نرسیده و این دانشگاه آزاد ما رو دو قبضه کرده!!!

..........

......

.....

....

دنیا چه خبره ؟

من فقط می خوام بخونم

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:9  توسط عاصفه اله وردی  | 

امروز تولدم بود و... من همچنان دارم می خونم
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:2  توسط عاصفه اله وردی  |