تبليغاتX
مثل درخت در شب باران

مثل درخت در شب باران

طنز روز نوشت داستان

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

از دنیای آدم بزرگا خسته شدم .

هی باید دم یکی رو ببینی! هی باید بری یکی رو ببینی!!! هی باید ژست آدمهای همه چیز دون به خودت بگیری! یا بعضی وقتها هم ژست آدمهای هیچی ندون!

یا یه موقع هایی باید از یکی یه چیزایی کم بیاری یا بعضی موقع ها از هیچکس چیزی کم نیاری!!

 هی باید وانمود کنی که بهار و ۲۸ و ۲۹ ام برات مهم نیست و می خوای جون بکنی و یا گاهی هم یادت بره که حتی متاهلی!!

از دنیای آدم بزرگا بدم میاد.

 اما چیکار کنم که منو پرتم کردن تو این دنیا و هی می گن برو جلو!!

هی باید همه چیز و حساب کنم هی باید حواسم به همه چیز باشه....هی باید این دکمه ها رو فشار بدم ... 

دارم با سال ۸۶ خداحافظی می کنم و نمی دونم حتی سال ۸۷ چیکاره ام ...هنر مندم منتقدم نویسنده ام دانشجو ام کنکوری امخواننده ام محققم همسرم  دوستم فامیلم  دخترم مادرم.....

دیروز دوباره خل شده بودم فقط به حمید گفتم بریم یه دوری بزنیم..تو راهمون یه پسر و پدر رو سوار کردیم و از سرما نجات دادیم بعد رفتیم فرحزاد توی پارک دو نفره ای که ۲ سال پیش کشفش کرده بودیم نون سنگک سق زدیم با ماست...و به تمام رستوران دارایی که به ما می گفتن مهندس از این طرف مهندس در خدمت باشیم.. خندیدیم.......بید مجنون ها تماشایی اند این روزها .. سال خوبی رو شروع کنین!!!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:11  توسط عاصفه اله وردی  | 

 

دوستی بود که می گفت:

" حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن!!!!"

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 18:0  توسط عاصفه اله وردی  | 

دوش

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن        چون خمشان بی گنه چهره بر آسمان نکن

باده ی خاص خورده ای جام خلاص خورده ای        بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن.....

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 12:27  توسط عاصفه اله وردی  | 

همه چیزمان به همه چیزمان می آید....

بهش می گم:نه ممکن نیست یعنی بابا و مامانت خبر ندارن که تو دو ساله با محسن دوستی؟

می گه مامانم می دونه بابام.......

دوباره می گه:ما که اونطوری دوست نیستیم فقط با هم می ریم سینما و گاهی تو پارک بدمینتون بازی می کنیم...یا کوه می ریم .... یا کنسرت...

یاد خودم می افتم که اسم و مشخصات تمام همکارام وهمکلاسی های پسرم تو دانشگاه یا محل کار  رو هم مامانم دقیق می دونست هم بابام تازه کلی  با بابام بحث می کردم که چرا آقای الف فلان کار رو کرد چرا ب اینو گفت و .....

دوستم رو با همونی که گفتم بهش معرفی کردیم تو مهر شهر گرفته بودن خانوم مهندس رو باآقای دکتر هیات علمی دانشگاه که میانگین سنشون ۲۷ ساله به محض اینکه به دوستم می گن الانه که به خانواده تون اطلاع بدیم کم نمی یاره و می گه خودم الان به پدرم زنگ می زنم تا بیاد اینجا و موضوع مشخص بشه ....معلومه که نیروی انتظامی کم میاره و کار به جاهای باریک نمی کشه!!!!

باور کنید  کاری که دوست اولم می کنه نمونه ی کامل ایرانه مردم کلی خلاف می کنن هر روز کلی فیلم خارجی چنین و چنان ردو بدل می شه هر ساعت یه معتاد میمیره  هر ثانیه یه دختر اغفال می شه و فقط خبر نباید به گوش مسئولین برسه چون اگه برسه مثل اون پدره است که تو شمال شهر تهران نمی خواد بشنوه دخترش با یه پسری به قصد یا بدون قصد ازدواج ارتباط داره....خدا اون روز رو نیاره!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:27  توسط عاصفه اله وردی  | 

امروز هوا خیلی سرده و باد می آد درختها خم شدن

از در دانشگاه که وارد می شم صدای یک مرد که می گه خانوم کجا میخکوبم می کنه

سعی می کنم بی توجه باشم چون مطمئنا اشتباه کرده اما صدا تند تر و تحکم آمیز تر میشه

می ایستم و با لحن بسیار توهین آمیزی به من میگه کجا؟ و من می گم می رم دانشگاه (انگار می کنم که اونها جزئی از دانشگاه نیستن) و از من با همون لحن می خواد که بیام تو دفتر نگهبانی

کنار خانوم مقدسی که اونهم با لحن توهین آمیزی می پرسه کجا می رین؟

و من بازم می گم دانشگاه !!! انگار که مکالمه بین ما نمی تونه دوام داشته باشه ازم کارت می خواد و با تردید می پرسه که دانشجوی اینجا هستی؟

کارتم رو نشون می دم و توهین دوم رو سرم خراب می شه

شما که دانشکده ی کشاورزی باید برین اینجا چیکار دارین؟

و من خیلی صادقانه تو چشماش نگاه می کنم (و اون خستگی رو تو چشمای من نمی بینه نمی ینه که از این مکالمات خسته شدم از این همه توهین فقط به خاطر ورودم به جایی که حق منهکه براش تاوان دادم ) یاد روزی می افتم که تو دفتر روزنامه سردبیر رو به ما حقالتحریری ها - که ازش حق استفاده از ناهار اینتر نت و یک جو احترام برای ورودمون به محیط کاری که براش زحمت کشیده بودیم بدون مقررات سخت آفیش و صدا و سیمایی رو خواسته بودیم -کرد و گفت :شما حق ورود به ساختمون رو ندارین شما فقط باید مطلب رو بنویسین و تحویل بدین !!!!

سعی کردم که برای این سوال جوابی پیدا کنم داشتم توی ذهنم لابلای نگرانیها برای امتحان تافل که دادم و جوابش معلوم نیشت کی اعلام بشه و امتحان دکتری و مقاله برای کنگره و این روزها که سر گرم پیدا کردن یه خونه ی اجاره ای دیگه هستیم و گزارشهایی که باید برای عید سریعتر به روزنامه تحویل بدم و اینکه مادرم چرا اینروزها اینقدر لاغر شده وقرص ضد پوکی استخوانشو نمی خوره....چی؟

گفتم دارم میرم جزوه بدم برای کپی و دیگه داشتم جزوه ها رو از تو کیفم در می آوردم که برگشت بهم  گفت: خانوم وقتی می آین این دانشگاه می دونین که باید مانتوی بلند تری  بپوشین

به فکر فرو رفتم و تحلیل این کلمه برام سخت بود یعنی قوانین دانشگاه با دانشکده ای که بهش تعلق داره متفاوته؟

و وقتی برای بار سوم زیر فشار توهین قرار گرفتم که سه مرد حاضر در اونجا با خانوم مقدس همراه شدن که مانتوی من رو از لحاظ طولی ور انداز کنن و من نگاهم تنها نگاه کسی بود که سه هفته است وقت  نکرده مانتو اتو کنه و خجالت می کشه که همین یه عیب بزرگه !!!

همچنان که خانوم مقدس داشت برام توضیح می داد که مانتو باید در چه طولی باشه و چقدر بلند تر من پایینش رو از زیر کشیدم و اندازه ی طول واقعی مانتوم که زیر کاپشنم جمع شده بود بر همگان هویدا شدو این خانوم مقدس بود که حالا حس مادرانه اش گل کرد :آهان مانتوتون جمع شده ؟ گفتم به خاطر سردی هوا این زیپ رو بستم اجازه بدین بازش کنم و مانتوم رو کشیدم پایین و توهین چهارم خاتمه پیدا کرد...

دیگه لحن خانوم مقدس مهربون شده بود شاید لحنی که ممکنه با یه فلسطینی دور از وطن داشته باشه و دلسوزی که من چقدر ضعیف بودم و جز این چه می تونستم باشم وقتی که اجازه ی ورود به دانشگاهی برام صادر شد که حتی یک لحظه هم نمی خوام ریختشو ببینم....  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 9:36  توسط عاصفه اله وردی  |