امروز هوا خیلی سرده و باد می آد درختها خم شدن
از در دانشگاه که وارد می شم صدای یک مرد که می گه خانوم کجا میخکوبم می کنه
سعی می کنم بی توجه باشم چون مطمئنا اشتباه کرده اما صدا تند تر و تحکم آمیز تر میشه
می ایستم و با لحن بسیار توهین آمیزی به من میگه کجا؟ و من می گم می رم دانشگاه (انگار می کنم که اونها جزئی از دانشگاه نیستن) و از من با همون لحن می خواد که بیام تو دفتر نگهبانی
کنار خانوم مقدسی که اونهم با لحن توهین آمیزی می پرسه کجا می رین؟
و من بازم می گم دانشگاه !!! انگار که مکالمه بین ما نمی تونه دوام داشته باشه ازم کارت می خواد و با تردید می پرسه که دانشجوی اینجا هستی؟
کارتم رو نشون می دم و توهین دوم رو سرم خراب می شه
شما که دانشکده ی کشاورزی باید برین اینجا چیکار دارین؟
و من خیلی صادقانه تو چشماش نگاه می کنم (و اون خستگی رو تو چشمای من نمی بینه نمی ینه که از این مکالمات خسته شدم از این همه توهین فقط به خاطر ورودم به جایی که حق منهکه براش تاوان دادم ) یاد روزی می افتم که تو دفتر روزنامه سردبیر رو به ما حقالتحریری ها - که ازش حق استفاده از ناهار اینتر نت و یک جو احترام برای ورودمون به محیط کاری که براش زحمت کشیده بودیم بدون مقررات سخت آفیش و صدا و سیمایی رو خواسته بودیم -کرد و گفت :شما حق ورود به ساختمون رو ندارین شما فقط باید مطلب رو بنویسین و تحویل بدین !!!!
سعی کردم که برای این سوال جوابی پیدا کنم داشتم توی ذهنم لابلای نگرانیها برای امتحان تافل که دادم و جوابش معلوم نیشت کی اعلام بشه و امتحان دکتری و مقاله برای کنگره و این روزها که سر گرم پیدا کردن یه خونه ی اجاره ای دیگه هستیم و گزارشهایی که باید برای عید سریعتر به روزنامه تحویل بدم و اینکه مادرم چرا اینروزها اینقدر لاغر شده وقرص ضد پوکی استخوانشو نمی خوره....چی؟
گفتم دارم میرم جزوه بدم برای کپی و دیگه داشتم جزوه ها رو از تو کیفم در می آوردم که برگشت بهم گفت: خانوم وقتی می آین این دانشگاه می دونین که باید مانتوی بلند تری بپوشین
به فکر فرو رفتم و تحلیل این کلمه برام سخت بود یعنی قوانین دانشگاه با دانشکده ای که بهش تعلق داره متفاوته؟
و وقتی برای بار سوم زیر فشار توهین قرار گرفتم که سه مرد حاضر در اونجا با خانوم مقدس همراه شدن که مانتوی من رو از لحاظ طولی ور انداز کنن و من نگاهم تنها نگاه کسی بود که سه هفته است وقت نکرده مانتو اتو کنه و خجالت می کشه که همین یه عیب بزرگه !!!
همچنان که خانوم مقدس داشت برام توضیح می داد که مانتو باید در چه طولی باشه و چقدر بلند تر من پایینش رو از زیر کشیدم و اندازه ی طول واقعی مانتوم که زیر کاپشنم جمع شده بود بر همگان هویدا شدو این خانوم مقدس بود که حالا حس مادرانه اش گل کرد :آهان مانتوتون جمع شده ؟ گفتم به خاطر سردی هوا این زیپ رو بستم اجازه بدین بازش کنم و مانتوم رو کشیدم پایین و توهین چهارم خاتمه پیدا کرد...
دیگه لحن خانوم مقدس مهربون شده بود شاید لحنی که ممکنه با یه فلسطینی دور از وطن داشته باشه و دلسوزی که من چقدر ضعیف بودم و جز این چه می تونستم باشم وقتی که اجازه ی ورود به دانشگاهی برام صادر شد که حتی یک لحظه هم نمی خوام ریختشو ببینم....