محاله این آرزوها!!
حالا می بینم که بد جور دعوت شده بودم به آرزوهای محال و محل نداده بودم .....
پس ای همه ی کسانی که دلتون گرفته که چرا درستون رو ادامه ندادین ببینین که درس آدمو از همه چیز غافل می کنه!!!!
اما دوست دارم دعوت دوستان خوبم نیلوفر و انسیه رو اجابت کنم و آرزوهای محالم رو بگم!!
هر چند باید اعتراف کنم که اولش با دیدن کامنت نیلوفر فکر کردم انجام عمل معرفی دو آدم به هم برای ازدواج بازی آرزوهای محاله که من بهش دعوت شدم!!! چه کنم که تو کامنت دونی پست قبلی دیدمش و مشغونل تمتحان بودم و سرسری خوندم و به هم ربطشون دادم!!!
واما!!
۱- یه آرزوی محال دارم که خیلی محاله واقعا محاله که بتونم تو مدرسه ای که تو رویاهای نیلوفر سه سال پیش بود درس بدم و داغش آنچنان به دلم مونده که نگو
۲- محاله که بتونم باقی عمرم رو تو تهران زندگی کنم!!
۳- محاله که هم دکتری بخونم و هم زندگی معمول و روابط اجتماعی قبلم رو حفظ کنم(در واقع محاله که دکتری بخونم و آدم هم بمونم و هنوز نمی دونم باید کدوم رو انتخاب کنم!!!)
۴- محاله که یه خونه داشته باشم که هم بزرگ باشه هم حیاط داشته باشه هم خوش آب و هوا باشه هم تو تهران باشه و هم دوستام دورو برم باشن و فراموشم نکنن!!
۵- محاله که یه کار ثابت پیدا کنم و مثل آدم حقوق بگیرم!!
۶- متاسفانه محاله که یه روزنامه نگار اوریانی باشم(منظور چیزی در سطح اوریانا فالاچی)
۷- محاله که بتونم به بچه دار نشدن فکر کنم یا به بچه دار شدن فکر نکنم!!! در ضمن شاید هم محال باشه که بچه دار بشم!!!
از عشق سخن باید گفت!! خاصه در بهار!!!
وقتی این جمله رو دوبار و با آخرین حد از اطمینان گفت دستم که گوشی تلفن رو سفت چسبیده بود می لرزید ! "دوستش دارم "احساس کردم چقدر نیروی عشق قویه که از پشت سیم تلفن می تونه دل یه نفر دیگه رو بلرزونه !!
و به این ترتیب برای اولین بار در تاریخ مچ میکینگ من و حمید می ره که به حقیقت بپیونده!!! (ببخشید که اصلا ادبیات فارسی رو رعایت نکردم جمله فیالبداهه اومد بی تقصیرم!!)
بهار
بهار انگار فقط با عطر شکوفه های زرد آلوست که بهار می شه حداقل برای من که چند سالی گمش کرده بودم و امسال غرقش شدم توی یه ده بالای بلندیهای بلوار پژوهش نزدیکیهای پیکان شهر به نام وردیج که از اکتشافات جدید حمید بود!!!
پ.ن.( این مطلبی بود که روز چهارم عید هر چی تلاش کردم ارسال نشد!!!)
