تبليغاتX
مثل درخت در شب باران

مثل درخت در شب باران

طنز روز نوشت داستان

یه سوتی وحشتناک

دیروز داشتم با حمید چک می کردم که آزمایش بعدیم رو چه طوری شروع کنم و مرور می کردم که مواد وروشها ش چی بودن....

یه ماده شیمیای که براش ۶ ماهی رو علافی کشیده بودم و دست آخر مشاورم که در واقع استاد راهنمای تز دکترای حمید بود برام از شهرستان و از یکی از دانشجوهاش گرفته بود و با کلی سلام و صلوات به حمید داده بود یکی از کلید های اصلی آزمایش دومم بود اگه استاد مشاورم بهم نمی داد باید یه ۶ ماه تو صف خرید می موندم تا از خارج وارد بشه اونم با قیمتی باور نکردنی...

حمید خان بر میداره این ماده ی ارزشمند رو که حدود یه ماه پیش از مشاورم گرفته می ریزه توی یه کیسه پلاستیک بعد توی یه پاکت نامه می زاره تو داشبورد ماشین و من هم بی خبر از همه جا در حالی که فکر می کردم جای این ماده کاملا امنه یه روز ماشین رو بر حسب اتفاق تمیز می کنم و.با یه پاکت نامه که توش یه کیسه فریزره و ته کیسه هم کمی نمکه مواجه می شم....

حالا نمی دونم اون رو با یه کیسه نمک اشتباه کردم و ریختمش توی ظرف نمک ؟ یا همون جا همراه با زباله های تو ماشین ریختم کنار خیابون که شهرداری ببره؟ یا با خودم بردم تو آشپزخونه و به هوای اینکه نمک یا شکره گذاشتم یه بار ببریم پیک نیک....برام دعا کنین و دعا کنین که این سوتی به یه سال اضافه شدن به موعد دفاعم بدل نشه!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:5  توسط عاصفه اله وردی  | 

فریاد

 

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

                                    دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

                         

                               بیداد گری آمد

                                                 فریاد رسی رفت....

 

                                                                             ه. ا. سایه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:29  توسط عاصفه اله وردی  | 

سوتی های جدید

من دوباره برگشتم باید بگم که به زندگی چند روزی که نه چند هفته ای بود که امید توی قلبم مرده بود و هیچ انرژی برای زیستن در وجودم سراغ نداشتم دائم به این چیز و اون چیز چنگ می زدم و....بازم نمی فهمیدم دردم چیه.....

گاهی وقتها فکر می کردم دارم توی یه دریای بزرگ از بی مفهومی غرق می شم و مثل یه ماهی بال بال میزدم....خودمم نمی دونستم دردم چیه ...

اما بعد از یه سفر یه هفته ای فارغ از همه چیز و همه کس دوباره حس زندگی و هدفمندی توی رگهام جاری شده حالا می فهمم که موتور زندگیم بیش از هر چیز به سفر به عنوان تنها غذاش احتیاج داره

فهمیدم که خیلی بی جنبه ام و باید حتما خیلی بلا سرم بیاد تا از زندگی قشنگی که دارم لذت ببرم و هی مثل ایده آل گراهاناله نکنم  ..

توی این سفر یه دختر بچه ی یک ساله دو سه روزی پدرم رو در آورد و فهمیدم که چقدر راحتم که مادر نیستم...البته هنوز درد کمرم به خاطر بلند کردنش در حالی که از هیچ چیز آروم نمی شد، به جای خودش باقیه .. و صدای مادرش که می گفت خوب برو پیش خاله که من به کارام برسم از هر شکنجه ای برام بدتر بود ....منی که فکر می کردم با هر جور جونوری می تونم بسازم اسیر بد قلقی های یه بچ شده بودم که در عرض یک سال زندگیش فقط پدر و ماردش رو دیده بود و بس البته مادرش می گفت که روز تولدش فامیلا رو دیده اما از آنجایی که تو بلاد غریب بودن و دور از فامیل و مادر بچه خونه دار بود، دیگه خودتون در صد وابستگیش رو به مادرش حدس بزنین و میزان گریه هاش رو به محض اینکه حس می کرد من قصد دارم باهاش بازی کنم و جیغ و دادش رو که تو بغل من یه لحظه هم آروم نمی گرفت و من با کمر درد وحشتناکی فقط دعا می کردم اون روزها بگذره!!!!

 

یکی از قشنگ ترین سفر های دنیا حرکت از تهران به مقصد لاهیجان و رشت و بعد حرکت از اونجا در مسیر جاده ی کناره به سمت ساری یه که من تجربه اش کردم و بعد هم دوباره بازگشت از ساری به سمت تهران از جاده ی هراز!!!!!

 

 

و اما سوتی آخر حمید که واقعا سیرابم کرد و فقط هم از عهده ی حمید بر می آد...:به قصد تهران که از ساری حرکت کردیم، در بین راه بین اینکه از جاده ی فیروزکوه بریم یا هراز کمی تامل کردیم و چون حدود یازده صبح حرکت کرده بودیم قاعدتا با حس ماجراجویی که هر دو مون داریم جاده ی زیبا اما پر خطر هراز رو ترجیح دادیم.....

در میانه ی راه اونجا که بعد از آمل پلیس راه جلوی ماشین ها رو می گیره و اجازه نمی ده که از هراز به تهران برن و بهشون می گه که باید یا برگردن یا تا ساعت 5 بعد از ظهر صبر کنن، جلوی ما گررفته شد و حالمون هم از اینکه دیگه به عشقمون دماوند نمی رسیم هم...

اما چند لحظه ای نگذشت که چشم هر دومون برق زد و راه سومی به غیر از این دو راه جلوی پامون حس کردیم...از جاده چالوس بر می گردیم!!!!

.و رفتیم تا چمستان و نور و بعد هم راهی رو که مردم به سمت کجور و کندلوس نشونمون می دادن طی کردیم و تو جاده های خفنی رانندگی کردیم.....

 ما همینطور که تو جاده پیش می رفتیم و نقشه ی البرز مرکزی که جلومون بود رو می خوندیم و هی تو جاده های پیچ و وا پیچ جلو می رفتیم سوتی حمید از همین جا شروع شد که، از یه نفر محلی پرسید راهی که می ریم به بلده می خوره؟ و جواب مثبت بود چوپانهای زیادی تو راه برامون دست تکون می دادن و حتی یکیشون جلوی ماشین رو گرفت و با یه گونی پهن اومد سوار شد صندلی عقب.... و کمب بالاتر توی یه گردنه پیاده شد و می نالید از خشکسالی امسال که همه ی گاو و گوسفند ها رو تلف کرده...

با کمال ناباوری اون چیزی که درست مثل ویلاهای ثروتمندا می دیدیم چیزی نبود جز ییلاق های همین چوپانها که تازه فقطم تو فصل گرما می اومدن اونجا یه لحظه احساس کردیم که چقدر بالاییم از مراتع و حتی ابر ها هم زده بودیم بالا تر و جاده گاهی اوقات آنچنان باریک می شد و گاه آنچنان خاکی که هر لحظه ممکن بود پنچر بشیم و داغ سفر تو دلمون بمونه....باز هم تو پبچ جاده بالا و بالا تر رفتیم و حمید داشت فکر می کرد که چطور همچین کوهپایه هایی قراره که دوباره به باغهای کندلوس برسه؟که من تو نقشه نگاه کردم و گفتم ما داریم می ریم سمت بلده که از گچسر سر در میاره و حمید باور نمی کرد او می گفت ما از مرزن آباد وارد جاده چالوس می شیم ....حق با حمید بود توی نقشه جاده ای با مشخصات راهی که ما می رفتیم وجود نداشت ...یه محاسبه ی سر انگشتی نشون میداد که اگه ما از فیروزکوه برمی گشتیم و یا حتی اگه از ساعت یک تا پنج منتظر باز شده هراز می موندیم حالا الان خونه بودیم ..در حالی که ما هنوز تو کوههای در هم و بر هم می چرخیدیم ...تنها یک چیز آنچنان قدرتی به ما داد که کل راه رو تا یازده شب تا خونه تحمل کردیم...دیدن قله ی زیبای دماوند از پس کوههای                          

 

 

دماوندی که دیدنش تنها دلیل ما برای رفتن ازجاده هراز بود.

 

ما به نقطه ی برف رسیدیم اونم در روزهای آخر اردیبهشت و در بهاری که گرماش تو چند سال اخیر بی نظیر بود و یخ زدیم ....

هر چی داشتیم پوشیدیمو ادامه دادیم به بلده رسیدیم و فهمیدیم نقشه ای که سال قبل از سازمان نقشه برداری خریدیم تا چه اندازه کهنه و غیر قابل مصرف بوده راهی به این بزرگی توی این نقشه پیدا نیست راهی که به گفته ی ساکنای محل هشت سال پیش آسفالت شده بود.....

 

و بقیه ی مناظری که دیدیم اصلا قابل وصف نیست از زیبایی....

 

از همه مهمتر قبر نیما یوشیج شاعر برگ و پدر شعر نو بود توی یه دهکده که فرسنگها راه داشت تا جاده ی چالوس و فکر نمی کنم که به خاطر دوری و سختی جاده چندان رفت و آمدی داشته باشه...ما از ده یوش تا خود جاده ی چالوس حد اقل 5/2 ساعتی تو راه بودیم بدون وقفه .... و مردمی رو دیدیم که از معدن ذغالسنگ بر می گشتن حتی یکیشون رو سوار کردیم...و اون برای ما از یوش گفت و از نیما....همه ی این مرد ها بوی سیگار می دادن نمی دونم به خاطر معدن ذغالسنگ بود یا.....

 

لحظه ای رو که دماوند برای ما دلبری کرد با یه فیلم کوچیک ثبت کردم درست بعد از یه سر بالایی و حمید بر گشت و دوباره اومد تا بتونم همه شو فیلم بردارم ...فکرشو بکنین که جاده تا چه حد خلوت بود که ما می تونستیم با وجود پیچ در پیچ بودنش شلنگ تخته بندازیم و توش پارک کنیم.....

درست تو همین اثن بود که از روزنامه با من تماس گرفتن و پرسیدن که کی گزارش رو می دم...و من تمام شب رو روی گزارشم کار می کردم با خستگی تمام تا صبح ای میلش کنم ...البته این گزارش ربطی به سفر نداشت اما حتما از این سفر هم چیزی خواهم نوشت...حمی می گه حتما بنویس تا پول کبابی رو که توی جاده چالوس خوردیم در بیاد!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:59  توسط عاصفه اله وردی  | 

آه اگر

آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک.....همچون یکی.....
هر چی فکر کردم این شعر تمام و کمال یادم نیومد...

بابا مردم چقدر به اصلاح این مملکت امیدوارند...
من دیگه حوصله ندارم به خوب امید و از بد گله ندارم....

آرزوهای محال دوستان پر شده از امید به درست شدن وضع و وقتی پای صحبت اونا می شینم همه شون دم از رفتن می زنن!!!!

این دل گرفتگی مداوم
 شاید
 تصویر سایه ی من است
که اینگونه سنگوار
 بین خدا و خودم ایستاده ام
 ومن دلم میگیره این روزها فقط دلم میگیره به هیچ صلاحی امید ندارم نه صلاح ما نه اونا که می رن که همشون نه از سر بی دردی سودای رفتن دارن میگن که مجبوریم و این اعتقاد به جبر آزارم می ده.....

اختیار است اختیار است اختیار.... 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:58  توسط عاصفه اله وردی  | 

شمشیر

چون دلارام می زند شمشیر             سر ببازیم و رخ نگردانیم......
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:38  توسط عاصفه اله وردی  |