تبليغاتX
مثل درخت در شب باران

مثل درخت در شب باران

طنز روز نوشت داستان

این ایرانی های خوشگل!!!

یه چیز دیگه تو سفر فهمیدم و اون اینکه ژاپنی ها به چهره های قشنگ ایرای ها حسودیشون می شه .اینو یکی از همون ژاپنی هایی که با حمید ازشون مصاحبه کردیم گفت و با چه شکسته نفسی ای هم برید و کیف کنید....

و یه دستاورد دیگه: یه جیپ می تونه با۷ نفر توی ماشین و سه نفر روی کاپوت حرکت کنه و این کاری بود که یکی از دوستای حمید توی همون داماش کرد باید بگم که دیدن این آدمهای آشنا توی اون روستای دور افتاده واقعا اتفاقی بود نمی دونم اگه من و حمید بخوایم بریم سیستان بلوچستان هم این همه آشنا ببینیم ؟....این سفر به اندازه ی تجربه هاش با نمک و سنگین بود و من رو کلی از این دنیا برید ....

 

و اما شب دو شنبه تهیه کننده ی محترم زنگ زد که آقا فیلمتون آماده است برای پخش قسمت اولش بیایین تلویزیون ما هم که از قبل همچین قراری نداشتیم جا خوردیم به نیلوفر دوستم که مسبب تمام این اتفاقاته زنگ زدم و پرسیدم قضیه از چه قراره تنها صحبتی که کردیم راجع به این بود که فردا مانتوی بلند بپوش و چاک نداشته باشه و شلوار جین و کتان هم ممنوع ....اما هر رنگی که دلت خواست بپوش...و البته کلی صحبت کردیم که مقنعه بپوشم یا شال و نیلوفر گفت که فکر نکنم فرقی داشته باشه!!!! و خودش هم هنوز شال رو امتحان نکرده بود !! عصر با سحر و مینو و فاطمه توی فرهنگسرای نیاوران بودیم که پوستر سحر رو تو نمایشگاهش پذیرفته بودن ..... بعد هم پارک نیاوران برای اینکه مینو بازی کنه ..بعد هعم خونه ی علی و فاطمه تا حمید بتونه فوتبال ببینه....و بعد آقای تهیه کننده آب پاکی رو ریخت رو دستمون که با لباس مشکی بیایین دکور ما خودش به اندازه ی کافی شاد هست حمید هم یه پیرهن قهوه ای پوشید  که اتفاقا با لباس آقای نوروزی هماهنگ بود و باعث دردسر شد!! منم بلند ترین ایرانی ترین گشاد ترین و قهوه ای ترین مانتویی که داشتمو پوشیدم تا دیگه بهم تذکر ندن ....حمید اصرار داشت که مانتوی مشکی بپوشم ... هر کدومش یه مشکلی داشت یکی چاک بلند داشت یکیش تنگ بود یکیش کوتاه ....با یه آرایش ملایم و حمید که برای اولین بار داشت بدون دعوا و هر گونه صحبتی به موهاش ژل می مالید حرکت کردیم سمت میدان آرژانتین انتهای خیابان الوند....

 

از اونجایی که من قبلا توی صدا و سیما (رادیو) برنامه داشته بودم می دونستم که آفیش دم در چقدر برای یک زن آزار دهنده ست و گذشتن از انواع اشعه ها و گشتن های مداوم و حتی خصوصی ترین مسائل حالا این که دیگه پخش زنده هم بود.... اما جالب بود برام که شبکه ی دو خیلی محترم تر از صدا و سیمای جام جم با مهمونها بر خورد می کرد....و من کمی آروم شدم ....آقای گریمور داشت به صورت حمید کرم پودر می مالید و  رو به من می گفت که خانوم شما باید آرایشتون رو پاک کنید...و خاطر نشان شد که اینجا  درست بر عکس همه جای دنیاست که خانوم ها رو آرایش می کنن و با آقایون کمتر کار دارن و ما دائم از این اتاق به اون اتاق می رفتیم...و یه خانوم ناظر باید لباسای منو برای پخش مستقیم و البته اجازه ی پخش می دید و با اینگه مامنتوم تا روی کفشم اومده بود از آویزای زیرش ایراد گرفت می خواستم بگم که این ایرانی ترین مدلی ه که ممکنه پیدا کنین و(مانتوم ترکمنی بود)اما خودش گفت که می گم از پایین لباستون نگیرن!!!!یه آقای که اسمشو یادم رفت مسئول بریدن نیمرخ از چهره ی مهمونا بود و در ایکی ثانیه نیم رخ من و حمید رو تو هوا و روی کاغذ در آورد نیم رخ من بیشتر شبیه جادو گرها شد اما مال حمید خیلی زیاد به واقعیت شبیه بود....و بعد ما وارد یه فضایی به اسم استدیو شدیم که نصفش سیاه تیره و تاریک بود و عوامل پشت صحنه اونجا مشغول بودن و مهمونها باید اونجا منتظر وقتشون می شدن....دیشبش تا ۵/۲شب فوتبال نگاه می کردیم و صبح هم ۵/۵ بیدار شدیم و به خاطر مصاحبه من و قبلش مسافرت زیاد وقتی برای استراحت نداشته بودیم ....هر چند بی خوابی بهم فشار می آورد اما هیجان پخش زنده چیز دیگه ای بود ...در طی اجرای برنامه وقتی میان پرده ها پخش می شد استدیو می رفت رو هوا و همه با هم حرف می زدن و به محض اینکه یه نفر می گفت مثلا ۵۰ ثانیه همه می رفتن سر جاهاشون سه تا فیلمبردار در آن واحد مشغول بودن و ...اونقدر که اونجا شلوغ بود و دائم در حال صحبت با این اون بودیم ..من هنوز فیلمی رو که مستند گرفته بودیم خودمم ندیدم ....بین میان برنامه هاقرار می ذاشتیم کعه از یه چیزی حرف بزنیم و تا دوربین زوم می کرد از چیز دیگه ای صحبت می کردیم ..من که کلا خواب بودم و اصلا نفهمیدم چه طور گذشت. همین الانم از بی خوابی دارم میمیرم اما کلی کار دارم!!!دست آخر هم یکی از فیلم بردارا ازم پرسید که رشته ی زراعت چطوره و پسرم داره می خونه ادامه بده؟........با حمید که اومدیم خداحافظی کنیم خبر نگگاره داشت با آقای خسروی حرف می زد...آقای گریمور با ما اومد و تو راه ما رو برای صبحانه ی صدا و سیمای دعوت کرد و از اونجایی که حمید هیچ چیز مفتی رو رد نمی کنه رفتیم تا صبحونه بخوریم....و من که موبایلمو روشن کردم در آن واحد ۲۰ تا اس ام اس نازل شد و از لطف دوستان و آشنایان بهره مند شدیم ...خواب بهم فشار می آورد و اصلا نمی دونستم تو کدوم دنیام تا اینکه به خونه رسیدیم ساعت ۵/۹ بود و من خوابیدم ....تا خستگی چند روز کاری وحشتناک پشت سر هم رو از سرم به در کنم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:58  توسط عاصفه اله وردی  | 

مصاحبه دکتری با ادویه سفر

سلام به همه ی دوستانی که تمام این مدت پست هاشون رو می خوندم و کامنت نمی گذاشتم -چون کامپیوترم خراب بود- و به همه ی دوستانی که اصلا وبلاگ ندارند و همه ی دوستانی که وبلاگ دارن مال منم می خونن و کامنت نمی ذارن!!!

من امروز امتحان مصاحبه ی دکتری رو دادم تا یه ساعت پیش دلم داشت شورش رو می زد و الان احساس آزادی عجیبی دارم و به تنها چیزی که فکر نمی کنم نتیجه ی کارم که از اینجا به بعدش با خداست!!

الان خیلی نمی تونم بنویسم اما دلم نیومد که نگم آخر هفته ی گذشته با یه فیلمبردار از شبکه دو برنامه ی روز از نو رفتیم سمت داماش و جشن سوسن چلچراغ و من و حمید تبدیل به دو تا هنر پیشه در یک برنامه ی ادونچری و مستند شدیم همین بس که بگم ما با دو تا چادر دو تا کیسه خواب دو تا کوله پشتی سنگین و البته یه عالم وسایل فیلم برداری با اتوبوس و چند جور ماشین محلی دیگه رفتیم و قرار بود که هر چه بیشتر زجر بکشیم فیلممون بهتر از آب در بیاد و از همه بدتر اینکه نصف شب جمعه رسیدیم و فرداش من امتحان مصاحبه داشتم ....-تازه فهمیده بودم عجب ابله ای هستم- ...اما خدا بهم رحم کرد و در قرعه کشی روز یکشنبه برام تعیین شد تا بتونم کم خوابی های دو سه روز رو جبران کنم آقای فیلم بردار خانومش رو هم آورده بود که تو کار صدا برداری کمکش کنه و خانومش مثل بلور نرم و نازک بود و هیچ فکر نکده بود که برای خوابیدن شب تو کوهستان لباس گرم می آرن!!!  و تنها چیزی که اونا آورده بودن یه کیف کوچیک بود  البته حق داشتن چون سه پایه و دوربین خودش کلی مکافات داشت و خوب اون خانوم فقط می تونست یه کیف نهایت تا دو کیلو رو بلند کنه و خلاصه چه دردسرتون ندم که ما شب که شد دو تا کیسه خواب داشتیم دو تا چادر و چهار نفر آدم بودیم که تو سرمایی که محلی ها بخاری روشن می کردن شب رو به روز رسوندیم ...

حالا با من موافقین که خیلی ابله هستم !! و فکر می کردم که می تونم سر جلسه ی مصاحبه هم با افتخار بدرخشم!! البته لطف الهی چند بار شامل حال ما شد و بعضی ها بعضی جاها دلشون سوخت و ما رو به ماشینشون دعوت کردن و گرنه الان من و حمید باید می رفتیم آرتروز و شکستگی کمر و گردنمون رو درمون می کردیم ...و ابته شرایط طوری نبود که من بتونم نطق بکشم و بگم که من تحمل کشیدن اینهمه بار رو ندارم!!! و کشیدم.......

خلاصه آقای دکتر حسین زاده رو خدا از آسمون برامون فرستاد که مرد نازنینی است و پزشک است و ما در روزنامه ی سلامت با هم همکار بودیمسه سال پیش .. و اون با پیک آپش ما رو نجات داد وگرنه عصر جمعه که هر کسی می خواست بره سر کار خودش نمی دونم کی ما رو از روستای داماش که فاصله اش تا جاده ی اصلی خیلی زیاده و جاده ی خاکی داره می رسوند رودبار و البته مصدوم رو هم درمون می کرد...منظور از مصدوم خانوم آقای فیلم بردار است که متولد ۶۶ بود و بسیار نازک و حساس.... و صد البته که من در این سفر چیزهای جالبی یاد گرفتم فهمیدم که ۸ نفر می تونن توی یک عدد پیک آپ سوار شن و یکیشون هم روی سر راننده باشه و فهمیدم که راننده با ۷ نفر مسافر می تونه از روی تپه ها مانور بده ...البته اهالی مرکز بهداشت بره سر-یعنی جایی که دکتر حسین زاده توش کار می کرد- خیلی مهمان نواز بودن و برای ما بره قربانی کردن و کباب کردن و من هم کمکشون کردم در پخت کباب اما اصلا نمی تونستم با همون ولعی که اونا کباب می خوردن بخورم چرا که همش توضیح می دادن که این بره ه خیلی جوون بوده و گوشتش لطیف بوده و من دلم هی براش می سوخت ...

دست آورد دیگر من در این سفر دیدن مارهای آبی بود که وقتی برای سر زدن به تپه های مارلیک توی رستم آباد از لابلای برنج کاری ها گذشتیم از سر و کولمون بالا مس رفتن من تا بحال اینهمه مار ور یه جا ندیده بودم البته کپ نکنید مارهای آبی کاملا بی خطرند نیش می زنن اما زهر ندارن!!!

تو این سفر فهمیدم که مردم چقدر به دنبال کشف آثار باستانی و فروش آنها به خارج از کشور هستند بدون اجازه ی سازمان میراث فرهنگی و این رو حق مسلمشون می دونن چه در تپه مارلیک چه در داماش!!

و فهمیدم که کسی که برای تلویزیون خارج از سازمان برنامه می سازه اگه خیلی کلفت نباشه چقدر فحش می خوره!!!

و فهمیدم که زباله دونی کردن طبیعت اصلا مهندس و دکتر و کمالات و علم و ...نمی شناسه هر کسی حق مسلم خودش می دونه که طبیعت رو با زباله ای که در دست داره آلوده کنه!! ادامه دارد......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:30  توسط عاصفه اله وردی  | 

برای نادر ابراهیمی گریه نکردم

 

دلم برای سولماز و گالان گرفت برای آلنی ....

ابن مشغله و ابوامشاغل

بار دیگر شهری که دوستش می داشتم....

یک عاشقانه ی آرام

و....................

دیروز عصر جلد های جدید آتش بدون دود رو دیدم که بازم گالینگور چاپ شده بود ...کمتر کسی می تونه همشو یه جا بخره!!! اما همین روزهاست که نایاب بشه این بهترین رمان ایرانی من در دوره ی پشت کنکوری!!

 

امروز صبح ....می دونستم که باید برم خانه ی هنر مندان ...نا سلامتی یه روزهایی نویسنده ی نامبر وان من بود...اما نمی دونم چرا تو مراسم تشییع هیچ اهل قلمی نمی تونم شرکت کنم ....برای من هنوز زنده ان ....حمید اصرار می کرد برسوندم اما ....نرفتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 19:5  توسط عاصفه اله وردی  | 

 

دیروز با حمید تمام کیسه هایی که آرشیو های گزارشهای من بودن از انباری کشیدیم بیرون و من روی بعضی هاش بی اراده گریه کردم.... مخصوصا در مورد گزارش که برای باز سازی بم سال ۸۴ گرفته بودم و با چه سختی ای و در چه شرایطی .... و دیگه گزارشی که عنوانش این بود : "خاتمی امروز برای سلامت به مجلس می رود... "و یا اون گفتگو با امیدوار رضایی رییس کمیسون پزشکی مجلس که چقدر سرش تحقیر شدم و صدام در نیومد....باورم شد که روزگاری تو زندگی ام بوده که برای چیزهایی فراتر از مادیات در زندگی خودم تلاش کردم خون جگر شدم و خون دل خوردم ...باورم شد یه چند ماهی برای کشورم مفید بودم که حق بیمه روستایی وقتی تصویب شد که با همکارای روزنامه نگار تو مجلس و وزارت خونه این در و اون در می زدیم...باورم شد که اگه بمیرم شاید فقط به خاطر همون روزهای قشنگ که فقط خدا تو دلم بود و بس کمتر عذابم می کنن....دیگه اینکه عکس ا ح م دی نژاد رو زمانی که شهر دار بود کنار یکی از گزارشام دیدم و یادم افتاد که چقدر با علیرضا آشوری تو تحریریه همشهری به قیافه اش خندیدیم و نمی دونستیم کی و با چه سلیقه ای و با چه انگیزه ای  برای این منصب انتخابش کرده .... یا فردای روز عروسی ام که برای گرفتن عکس روی جلد نسل سوم بچه ها غافلگیرم کردن و.... مجبورم کردن با یه دسته گل برم روزنامه و دست آخر هم موافقت نشد اون عکس برای روز خبر نگار بره صفحه ی اول و روز جوان که رفت من توی مترو و لابلای روزنامه های مچاله ای که از زیر صندلی های انتظار کشیدمش بیرون عکسم رو دیدم و حمید که از قهقه مترو رو گذاشته بود روی سرش و همه بر گشته بودن ما رو نگاه می کردن .... یا اون روز که تو تحریریه جام جم از زندانی در تایلند یه نامه برای من رسید از یه زندانی که دلش گرفته بود تا مدتها منتظر بودم که یه روز آزاد بشه بر گرده ایران و به قول خودش بیاد روزنامه دیدنمون....و دست آخر یادم افتاد که با چه خفتی از روزنامه سلامت در اومدم ....اونا حتی به کسی که چند ماه براشون گزارش اول می نوشت و دائم برای توضیح وضعیت بهداشت جامعه تو مجلس و وزارت خونه سگ دو می زد احترام یه سگ رو هم نذاشتن.....به حمید می گم مگه این گزارشها اصلا به چشم هیات علمی می آد که منو تو مصاحبه قبول کنن؟ اونا دنبال ISIکشور های غربی ان ...و اشک می ریزم و حمید بهم امید می ده ....می گه این همه گزارش و مقاله بالاخره اگه کیفیت نداشته باشه کمیت که داره و من بازم مثل ابر بهار گریه می کنم ....من برای اینا زجر کشیدم صبح تا شب نخوابیدم...گیرم که به خاطر حق التحریر آخر ماهش بود....اما نیتم این وسط چی می شه؟

و یاد اون روز می افتم که استاد راهنمام من رو به خاطر سوابق روزنامه نگاریم تحقیر کرد...."پس شما هم حزب باد بودین هی این ور اون ور می رفتین و هی این روزنامه اون روزنامه؟"

تحقیر تو جامعه ما مثل آب خوردنه کافیه که زن باشی و بر حسب اتفاق مثل من حاضر جواب هم نباشی .....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:52  توسط عاصفه اله وردی  | 

زندگی و بادکنک

 

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که ترس از ترکیدنش لذت داشتنش را از بین می برد!!!

اینو در طی گشت و گذاری لابلای وب ها دیدم و چقدر برام دلنشین بود ...

وقتی بچه بودم و بهم یه ظرف با چند تا میوه می دادن اول از اونی شروع می کردم که کمتر دوستش داشتم ..شما چی؟ الان هم انگار بر طبق همون اصل زندگی می کنم و به جای اینکه از اصل زندگی لذت ببرم دور و بر فرعیات می چرخم!!!!

اما حمید این طور نیست!!! نمی دونم بچه هم بوده همین طوری بوده یا الانه که حمله می بره به ظرف میوه و اول از همه از چیزی که واقعا دوست داره لذت می بره منم خودم رو اصلاح کردم اما می گم اصلاح کردم یعنی تو خونم نبوده!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:21  توسط عاصفه اله وردی  | 

دو تا دل خوشی کوچیک!!!

امروز دارم گندمهام رو برداشت می کنم  تا بتونم میزان فسفر رو عتو شاخ و برگ و خاک و ساقه و ....اندازه گیری کنم با حمیدم و از صبح کله سحر مثل کشاورزا زیر آفتاب داغ کار کردیم فقط فرقش اینه که گرمای گلخونه خفمون می کرد نه آفتاب مستقیم !!!

من از بچگی عادت کردم زیاد حرف نزنم یعنی تا حرفی رو با عمق وجودم درک نکردم به زبون نیارم ووقتی چیزی رو می گم واقعا بهش اعتقاد داشته باشم به همین خاطر حرف زدن برام سخت شده .....

اما الان می تونم در مورد دردی که مردمم می کشن برای امرار معاش با افتخار حرف بزنم چون من یکی از اونها هستم .....و سعی می کنم که اوضاعم بهتر باشه از این که هست..

امروز نیمچه نصفه نتایج قبولی دکتری رو دادن من تو لیست قبولی ها بودم اما برام دعا کنین تو مصاحبه کم نیارم....وقتی فهمیدم قبول شدم از ته دل خوشحال شدم باورم نمی شد قبولی این آزمون برام اصلا اهمیتی داشته باشه منم مثل بیشتر بچه هایی که سرشون به تنشون می ارزه از درسخوندن تو این شرایط و با این اوضاع خسته شدم اما از طرفی احساس می کنم برای هدف مقدسم که واقعا برام مقدسه باید تلاش کنم حالا الان با امکاناتی که در اطرافم دارم و بعد با کمک چیزهایی که خدا در اختیارم می ذاره .... احساس می کنم کمی از استرس نا خود آگاهی که این روز ها داشتم کم شد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:5  توسط عاصفه اله وردی  | 

من موفق شدم که سوسن چلچراغ رو ببینم توی یه روز آفتابی حوالی داماش اول ترسیدم چون می گفتن هنوز به گل نرفته اما یه پیرزن و پیرمرد در حوالی چشمه ی داماش بودن که تو حیاط خونه شون مخفیانه گل نگهداری می کردن البته ازهمین راه پول هم در می آوردن....سوسن چلچراغ که براش جشن گل میگیرن رو باید حوالی ۲۰ تا ۳۰ خرداد دید و ما زودتر رفته بودیم این گل فقط تو ایران و یه کشور دیگه رشد می کنه. و در ایران فقط در محل داماش دیده شده و البته توسط سازمان حفاظت از محیط زیست قرق شده و به هر کسی اجازه داده نمی شه که وارد محوطه ی رشدش بشه... اون پیرمرد می گفت پیازش رو از زمان سپاه دانش آورده تو حیاطش کاشته و خانومش از گلها نگهداری می کرد....و البته با کسی عکس نمی گرفت چون می گفت من که خوشگل نیستم با هزار تا خواهش و تمنا باهاش عکس گرفتم و قول دادم که پخشش نمی کنم اونا هم که دستشون رو بو نکرده بودن با یه خبر نگار طرفن قبول کردن اما من زیر قولم نمی زنم....فقط اگه کسی خواست به صورت شخصی نشونش می دم...دیگه اینکه آخر همین هفته بالای بلندی های گردنه ی الماس خدا رو دیدم ی جایی درست وسط جاده ی اسالم خلخال به شدت از دستم کفری بود ..اما خوب این خاصیت خداست که آدم رو نه راهنمایی می کنه و نه درست می گه آدم چشه . یادمه فقط گفت تو کم دعا می کنی چرا چشم امیدت رو از آسمون بریدی؟.....و من یه تکونکی خوردم!؟!؟

مریناز عزیزم باید بگم که با وجود تلاشهای فراوونی که کردم نشد بهت سر بزنم چون برنامه صبح تا شب بود و بعد هم شبونه راه افتادیم تهران ....بازم وقت هست. من حتما برای دیدنت می آم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 11:31  توسط عاصفه اله وردی  | 

امان از سوتی بی موقع

آخه من چرا باید اینقده پشت سر هم سوتی بدم؟

 

کرجم و به اطلاع برسونم که پل روگذر گوهر دشت بالاخره راه اندازی شده و سه راه گوهر دشت از شکل قبلی خودش در اومد و یه عالم حس نوستالژیک ریخت تو دل من ....

 

با گلاره بودم و منتظرآقای نامزد تازه....(همون مچ میکینگ) باید بگم که برای عوض کردن آب و هوا رفته بودم کرج و دوباره مثل اون موقع ها تا نصفه شب با گلاره بیدار بودیم و دلمون نمی اومد بخوابیم .....

صبح فهمیدم که دیشب گوشی م توی ماشین جا مونده حمید ماشین رو یه جایی تو کرج پارک کرد و همون دیشب رفت لاهیجان...منم موندم پیش گلاره البته بدون گوشی و ....

امشب قرار بود توی مهمونی ولیمه حج بنفشه شرکت کنم و دیداری با بچه های روزنامه داشته باشم..علی رغم میلم تنها و بدون حمید!!!!....با عجله از گلاره و آقای نامزد خداحافظی کردم و به سمت مترو حرکت..... و باید بگم که ایستگاههای مترو بین شهری به شدت زیاد و اعصاب خورد کن شده و من که دیر کرده بودم و موبایل نداشتم که خبر بدم صبر کنن منم بیام، فقط خدا خدا می کردم که وقتی از مترو پیاده می شم اتوبوس زود گیرم بیاد و ترافیک نباشه...و.....

بالاخره به تقاطع ولی عصر- طالقانی رسیدم ...و از اونجایی که دقیق نمی دونستم که رستوران مهاراجه کدوم وره رفتم که از یه مغازه دار بپرسم ساعت 5/9 بود و دیگه داشت دیر می شد...

آقاهه در جوابم گفت بله دست چپ و...ودوستش که کنارش ایستاده بود پرسید شما خودتونم هندی هستید؟ و من گفتم نه

-خیلی شبیه هندی ها هستید!

دستم اومد که طرف داره زیاده روی می کنه تشکر کردم که برم باز گفت:

-در خدمت باشیم!!!اگه افتخار می دین همراهی تون کنم با هم چیزی بخوریم!!!

در لحظه می خواستم تمام شیشه های مغازه اش رو جلوی چشمش بریزم تو خیابون .....

 

راه افتادم و بالاخره به رسیدم به رستوران و با اعتماد به نفس رفتم پایین و یه آقای پیری همراهی ام کرد...همون جا بود که فهمیدم دیشب یه نفر از مشهد زنگ زده و روز رزرو رو تغییر داده !!

بله خبری از دوستان نبود فقط چند مرد گوشه ای با هم آرام آرام شام می خوردن....

آقای گارسون  در حالی که نشون می داد بوی دماغ سوخته ی من رو به هیچ وجه استشمام نمی کنه گفت : حالا در خدمت باشیم بستنی ای چایی چیزی؟؟؟

منو می گی؟ سعی کردم اون روم بالا نیاد!!!

دیگه نمی گم که فقط یه لحظه چشمام رو بستم و خودم رو تصور کردم تو سه سال پیش که مجرد بودم و حس ترس ریخت تو تمام وجودم....یه ترس که باید بگم در تمام این سه سال فقط تو ماجرای حمله به چادرمون توی یکی از سفرها حسش کرده بودم انگار دوباره لیلا رو پرت کردن توی سه سال پیش که باید صبح زود از کرج سه ساعت راه رو با اتوبوس و مترو می اومد میرداماد روزنامه و بازم عصر سه ساعت تا کرج بر می گشت... و اگه ساعت 10 شب تنها کسی بود که تو اتوبوس قسمت خانوم ها می نشست و تا آخر حصارک و بعد هم شهرک پیشاهنگی با ترس و لرز هر چه تمام تر و زمزمه هایی از قران به خونه می رسید و تازه اگه شانس می آورد که مادرش نگران نبود و ......الطاف  مادرانه شامل حالش نمی شد...اگه بگم تمام طول راه رو از طالقانی تا میدون ولیعصر و بعد از اونجا تا میدون فاطمی  با چه سرعتی طی کردم و چند بار متلک هایی بسیار آبدار شنیدم مبنی بر اینکه شب در خدمت باشیم و غیره...یه شب و روز می طلبه....بماند...و لحظه ا یکه توی ماشین آریاشهر نشستم و مطمئن شدم که منو تا سر کوچه مون می رسونه و دیگه حداقل نمی خواد از راننده اش بتر سم....خدا واقعا همون چیزی رو که ازش می ترسی به سرت می آره تصور اینکه یه زن خیابونی تو این شهر درندشت چطور می تونه خودش رو به دست سر نوشت بسپره و با این آدمهای انسان نمای وحشی -که حتی اینقدر روان شناسیشون خوب نیست که آدمها رو از هم تشخیص بدن وهمه رو با یه چشم و اونم س ک س می بینن- هم ......بشه می کشتم خاک کوچه رو می خواستم ببوسم وقتی که دیدم یه کلید دستمه و خونه ای دارم که می تونم توش آروم بگیرم و .....حسابی احساس آرامش کردهمه ی این بد بختیا فقط به خاطر اینکه موبایلم جا مونده بود و فکر کنم تا اطلاع ثانوی تا جمعه هم دستم بهش نمی رسه!!!! .زنگ زدم  به حمید گوشی رو بر نداشت فکر کنم تو خواب ناز خوابیده اگرم بود حتما می گفت : خودتو نگران نمی کردی از چند تاشون شاره تلفن می گرفتی با چند تاشون قرار می ذاشتی تا من خودم می رفتم لهشون می کردم....اینم از شوهر ما!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:8  توسط عاصفه اله وردی  |