این ایرانی های خوشگل!!!
و یه دستاورد دیگه: یه جیپ می تونه با۷ نفر توی ماشین و سه نفر روی کاپوت حرکت کنه و این کاری بود که یکی از دوستای حمید توی همون داماش کرد باید بگم که دیدن این آدمهای آشنا توی اون روستای دور افتاده واقعا اتفاقی بود نمی دونم اگه من و حمید بخوایم بریم سیستان بلوچستان هم این همه آشنا ببینیم ؟....این سفر به اندازه ی تجربه هاش با نمک و سنگین بود و من رو کلی از این دنیا برید ....
و اما شب دو شنبه تهیه کننده ی محترم زنگ زد که آقا فیلمتون آماده است برای پخش قسمت اولش بیایین تلویزیون ما هم که از قبل همچین قراری نداشتیم جا خوردیم به نیلوفر دوستم که مسبب تمام این اتفاقاته زنگ زدم و پرسیدم قضیه از چه قراره تنها صحبتی که کردیم راجع به این بود که فردا مانتوی بلند بپوش و چاک نداشته باشه و شلوار جین و کتان هم ممنوع ....اما هر رنگی که دلت خواست بپوش...و البته کلی صحبت کردیم که مقنعه بپوشم یا شال و نیلوفر گفت که فکر نکنم فرقی داشته باشه!!!! و خودش هم هنوز شال رو امتحان نکرده بود !! عصر با سحر و مینو و فاطمه توی فرهنگسرای نیاوران بودیم که پوستر سحر رو تو نمایشگاهش پذیرفته بودن ..... بعد هم پارک نیاوران برای اینکه مینو بازی کنه ..بعد هعم خونه ی علی و فاطمه تا حمید بتونه فوتبال ببینه....و بعد آقای تهیه کننده آب پاکی رو ریخت رو دستمون که با لباس مشکی بیایین دکور ما خودش به اندازه ی کافی شاد هست حمید هم یه پیرهن قهوه ای پوشید که اتفاقا با لباس آقای نوروزی هماهنگ بود و باعث دردسر شد!! منم بلند ترین ایرانی ترین گشاد ترین و قهوه ای ترین مانتویی که داشتمو پوشیدم تا دیگه بهم تذکر ندن ....حمید اصرار داشت که مانتوی مشکی بپوشم ... هر کدومش یه مشکلی داشت یکی چاک بلند داشت یکیش تنگ بود یکیش کوتاه ....با یه آرایش ملایم و حمید که برای اولین بار داشت بدون دعوا و هر گونه صحبتی به موهاش ژل می مالید حرکت کردیم سمت میدان آرژانتین انتهای خیابان الوند....
از اونجایی که من قبلا توی صدا و سیما (رادیو) برنامه داشته بودم می دونستم که آفیش دم در چقدر برای یک زن آزار دهنده ست و گذشتن از انواع اشعه ها و گشتن های مداوم و حتی خصوصی ترین مسائل حالا این که دیگه پخش زنده هم بود.... اما جالب بود برام که شبکه ی دو خیلی محترم تر از صدا و سیمای جام جم با مهمونها بر خورد می کرد....و من کمی آروم شدم ....آقای گریمور داشت به صورت حمید کرم پودر می مالید و رو به من می گفت که خانوم شما باید آرایشتون رو پاک کنید...و خاطر نشان شد که اینجا درست بر عکس همه جای دنیاست که خانوم ها رو آرایش می کنن و با آقایون کمتر کار دارن و ما دائم از این اتاق به اون اتاق می رفتیم...و یه خانوم ناظر باید لباسای منو برای پخش مستقیم و البته اجازه ی پخش می دید و با اینگه مامنتوم تا روی کفشم اومده بود از آویزای زیرش ایراد گرفت می خواستم بگم که این ایرانی ترین مدلی ه که ممکنه پیدا کنین و(مانتوم ترکمنی بود)اما خودش گفت که می گم از پایین لباستون نگیرن!!!!یه آقای که اسمشو یادم رفت مسئول بریدن نیمرخ از چهره ی مهمونا بود و در ایکی ثانیه نیم رخ من و حمید رو تو هوا و روی کاغذ در آورد نیم رخ من بیشتر شبیه جادو گرها شد اما مال حمید خیلی زیاد به واقعیت شبیه بود....و بعد ما وارد یه فضایی به اسم استدیو شدیم که نصفش سیاه تیره و تاریک بود و عوامل پشت صحنه اونجا مشغول بودن و مهمونها باید اونجا منتظر وقتشون می شدن....دیشبش تا ۵/۲شب فوتبال نگاه می کردیم و صبح هم ۵/۵ بیدار شدیم و به خاطر مصاحبه من و قبلش مسافرت زیاد وقتی برای استراحت نداشته بودیم ....هر چند بی خوابی بهم فشار می آورد اما هیجان پخش زنده چیز دیگه ای بود ...در طی اجرای برنامه وقتی میان پرده ها پخش می شد استدیو می رفت رو هوا و همه با هم حرف می زدن و به محض اینکه یه نفر می گفت مثلا ۵۰ ثانیه همه می رفتن سر جاهاشون سه تا فیلمبردار در آن واحد مشغول بودن و ...اونقدر که اونجا شلوغ بود و دائم در حال صحبت با این اون بودیم ..من هنوز فیلمی رو که مستند گرفته بودیم خودمم ندیدم ....بین میان برنامه هاقرار می ذاشتیم کعه از یه چیزی حرف بزنیم و تا دوربین زوم می کرد از چیز دیگه ای صحبت می کردیم ..من که کلا خواب بودم و اصلا نفهمیدم چه طور گذشت. همین الانم از بی خوابی دارم میمیرم اما کلی کار دارم!!!دست آخر هم یکی از فیلم بردارا ازم پرسید که رشته ی زراعت چطوره و پسرم داره می خونه ادامه بده؟........با حمید که اومدیم خداحافظی کنیم خبر نگگاره داشت با آقای خسروی حرف می زد...آقای گریمور با ما اومد و تو راه ما رو برای صبحانه ی صدا و سیمای دعوت کرد و از اونجایی که حمید هیچ چیز مفتی رو رد نمی کنه رفتیم تا صبحونه بخوریم....و من که موبایلمو روشن کردم در آن واحد ۲۰ تا اس ام اس نازل شد و از لطف دوستان و آشنایان بهره مند شدیم ...خواب بهم فشار می آورد و اصلا نمی دونستم تو کدوم دنیام تا اینکه به خونه رسیدیم ساعت ۵/۹ بود و من خوابیدم ....تا خستگی چند روز کاری وحشتناک پشت سر هم رو از سرم به در کنم.....


من موفق شدم که سوسن چلچراغ رو ببینم توی یه روز آفتابی حوالی داماش اول ترسیدم چون می گفتن هنوز به گل نرفته اما یه پیرزن و پیرمرد در حوالی چشمه ی داماش بودن که تو حیاط خونه شون مخفیانه گل نگهداری می کردن البته ازهمین راه پول هم در می آوردن....سوسن چلچراغ که براش جشن گل میگیرن رو باید حوالی ۲۰ تا ۳۰ خرداد دید و ما زودتر رفته بودیم این گل فقط تو ایران و یه کشور دیگه رشد می کنه. و در ایران فقط در محل داماش دیده شده و البته توسط سازمان حفاظت از محیط زیست قرق شده و به هر کسی اجازه داده نمی شه که وارد محوطه ی رشدش بشه... اون پیرمرد می گفت پیازش رو از زمان سپاه دانش آورده تو حیاطش کاشته و خانومش از گلها نگهداری می کرد....و البته با کسی عکس نمی گرفت چون می گفت من که خوشگل نیستم با هزار تا خواهش و تمنا باهاش عکس گرفتم و قول دادم که پخشش نمی کنم اونا هم که دستشون رو بو نکرده بودن با یه خبر نگار طرفن قبول کردن اما من زیر قولم نمی زنم....فقط اگه کسی خواست به صورت شخصی نشونش می دم...دیگه اینکه آخر همین هفته بالای بلندی های گردنه ی الماس خدا رو دیدم ی جایی درست وسط جاده ی اسالم خلخال به شدت از دستم کفری بود ..اما خوب این خاصیت خداست که آدم رو نه راهنمایی می کنه و نه درست می گه آدم چشه . یادمه فقط گفت تو کم دعا می کنی چرا چشم امیدت رو از آسمون بریدی؟.....و من یه تکونکی خوردم!؟!؟