ماجرای حمله به چادر ما و خطر مرگ که از بیخ گوش ما دوسال پیش گذشت
یه سفر خیلی عالی بود ، البته تا وسطاش!!!!!!!! من و حمید و حامد (همسرم و برادرم) از تهران حرکت کرده بودیم اجازه حامد رو به سختی از مامان گرفتم تابستان سال سوم بیرستان بود و اسمش رو تو کلاسای فوق العاده تابستون نوشته بود با قبول اینکه حامد رو قبل از برگزاری کلاسش بر می گردونیم و تحمل چند چشم قره از طرف مامان راه افتادیم عصرانه سمت ساوه، خاله مریم رو دیدیم شب پیشش موندیم و بعد فرداش ماشینمون خراب شد و مجبور شدیم نصف روز رو به درست کردن اون اختصاص بدیم ....بعد هم رفتیم سمت همدان . و بعد تو جاده های پیچ در پیچ بیستون و کرمانشاه و بعد هم ایلام عروسی دوستم بود خیلی خوش گذشت و شب خونه ی دایی داماد موندیم و فرداش که ظهر عروسی بود با دوستم بودیم و بعد از ظهر به سمت دهلران حرکت کردیمشب رسیدیم و الته جاده وضع اسفناکی داشت حمید تا 100 تا سرعت می گرفت بعد یهو آسفالت جاده کاملا تخریب شده بود و هیچ لامپ یا علائم هشدار دهنده ای نبود چند بار این اتفاق برامون افتاد تا بالاخره پنچر شدیم....دو تا دختر از دوستان عروس همراه ما بودن....پنچری رفع شد در حالی که سالی یکبار از اون جاده ماشین رد می شد...و خوب شد شب نموندیم کنار جاده.....همه با لباسای عروسی بودیم و بالاخره رسیدیم دهلران....شب به اصرار یکی از دوستان عروس که تازه با هم دوست شده بودیم موندیم خونه اونا ....جلب قضیه اینجا بود که شب کولر گازی رو تا آخرین درجه روشن می کردن و به ما لحاف کرسی می دادن که بندازیم رومون ....که البته ما عادت نداشتیم و کولر رو خاموش کردیم و تا صبح جزغاله شدیم....هوا بد گرم بود!!!تازه می دونستسن دهلران آبگرم داره؟ از مهمون نوازی و فرهنگ بالای میزبانانمون هر چی بگم کم گفتم تا اونجایی که اون دوستی تا الان هم ادامه داره!!!!........ بعد از دو روز اقامت در دهلران به سمت شوش و مقبره دانیال نبی راه افتادیم ... و آپادانا و قلعه فرانسوی ها رو دیدیم تو اون گرما به سمت چغازنبیل رفتیم و مخمون جوش آورد، اوائل مرداد بود ،مزارع نی شکر و خرابه ها و موزه ی اطراف چغازنبیل دیدنی بود ..چند جای تاریخی دیگه هم رفتیم از جمله آبشارهای شوشتر.... شهری که از 12 ظهر به بعد هیچ احد البشری تو خیابوناش دیده نمی شد...ما هم کولرمون همونجا خراب شد و دیگه تا الان هم درست نشده... خیلی جاهای دیگه هم رفتیم که الان خاطرم نیست....بعد سر ماشینو کج کردیم سمت اهواز....و به خونه مادر بزرگ روزبه از دوستان حمید که تو سفر هند همراهمون بود سر زدیم روزبه رو با خودمون بردیم گچساران که مامان و باباش با احترامات خاصی ازمون پذیرایی کردن برادر روزبه قهرمان شنا بود و من یه بار باهاش برای روزنامه گفتکو کرفته بودم یک شب موندیم پیش این خانواده ی با فرهنگ که واقعا برام عجیب بود تو یه شهر کوچیک بد آب و هوا اینقدر خوب و زیبا زندگی می کردن چساران یکی از شهر های نفت خیز خیلی مهمه و در دور دست ها تا چشم کار می کرد مشعل های از و نفت دیده می شد.....و بعد از روزبه و خانواده خداحافظی کردیم و موقع رفتن پدر روزبه پیشنهاد کرد که از راه نور آباد ممسنی بریم شیراز نه از راه معمولش چرا که توی این راه که خیلی هم خوش آب و هواست جایی هست به اسم بهشت گمشده......البته از ما قول گرفت که شب تو بهشت گمشده و بین اهالی که برای ییلاق می آن اونجا بمونیم و ردنه بعد از بهشت مشده رو شب طی نکنیم چون خیلی خطر ناکه .....و ما هم رفتیم طبق برنامه عصر رسیدیم به بهشت گمشده البته بعد از اینکه شهر نور آباد رو رد کردیم و دائم در حال پرس و جو بودیم که این بهشت کجاست....تعجب اول من در این حوالی از این بود که همیشه زنها توی شهرو روستا وقتی لباس محلی می پوشن یه حجاب کامل حساب می شه اما اینجا زنها روی تمام اون دامن های پر چین و امامه های پر چروک که روی سر داشتن یه چادر مشکی هم روش می پوشیدن ..دو زاریم افتاد که اینجا باید یه کمی خفن باشه توی راه گله های گوسفند و دختران زیبا پوش عشایر رو می دیدیم و براشون دست تکون می دادیم چه دردسرتون ندم که در بهشت گمشده که واقعا نسبت به خشکی و خشکسالی اطرافش بهشت بود قدمی زدیم زنانی رو دیدیم که مشغول پختن نان بودن و معلوم بود بیش از یکی دو روز توی اون چادر های برزنت هلال اهمر خوابیدن معلوم نبود اون چادر ها رو از کجا آورده بودن......درختای انگور سیب انجیر هلو گردو و یه عالمه میوه دیگه رو می شد به راحی دید از یه خانواده پرسیدیم که اگه بخواهیم این دور و برا چادر بزنیم کجا می تونیم اونا گفتن بیایین کنار ما!!!!تقریبا بر ما معلوم بود که شب رو همون جا موندنی هستیم حمید خیلی از بابت ماشین نگران بود و می گفت حتما یه جای درست و حسابی باید پارکش کنم با چند تا مهمونخانه تو راهی صحبت کرد و بالاخره بعد از یکی دو ساعت چونه زدن قرار شد ماشینو به یکیشون بسپره ....دیدیم زوده که بریم چادر بزنیم گفتیم یه گشتی بزنیم و بر گردیم .....تمام اطراف این بهشت گمشده پر بود از درختای بلوط وحشی و این برای حامد خیلی جالب بود. حامد یه پییشنهاد هم داشت و اون اینکه چرا همیشه باید بریم بین مردم و نمی تونیم یه ذره دور تر باشیم و راحت باشیم هی باید سر و صدای این و اون رو تحمل کنیم؟.....پیشنهاد قابل بررسی بود و ما یک کیلومتر از بهشت گمشده فاصله داشتیم بین درختای بلوط بودیم و صفا می کردیم حامد چند تا لاک پشت هم پیدا کرد و خلاصه به شدت از طبیعت لذت می برد م و حمید هم که می دونستسم تو این سن این تجربه ها چقدر ارزشمنده مانعش نشدیم.....ماشین رو تو سرازیری جاده که شکم داده بود پارک کردیم و وقتی غروب شد چادرمون رو بر پا کردیم... تو کل سفر اولین شبی بود که شاعرانه تو چادر می خوابیدیم.. من فلوت می زدم و آواز می خوندم حامد و حمید از تن ماهی و تخم مرغ غذای خوشمزه ای درست کردن و یه هندوونه رو باز کردیم لذت بردیم همه جا تاریک بود و ستاره ها رو می شد تو آسمون شمرد هوا صاف و تمیز بود. ما اونقدر غرق الطاف خداوندی بودیم که به اطرافمون زیاد توجهی نداشتیم و متوجه حرکت های مشکوک چند موتور سوار در حوالی محل اسقرارمون نشدیم .....البته فهمیدیم اونا رو به هم نشون دادیم و در دل گفتیم همه ی شهر ها از این پسر های بیکار و الوات دارن و .....بالاخره دیر وقت بود لباسهای راحتی پوشیدیم و سه تایی چپیدیم تو چادرمون ....هنوز خواب کاملا مهمون پلک هام نشده بود که حس کردم سر و صداهایی از بیرون چادر می آد حمید با یه حرکت گوشه ی چادر رو بالا زد و بعد از دو سه ثانیه از چادر خارج شد هر چی می پرسیدم که حمید چی شد؟ مثل همون وقتایی که خیلی هول می کنه جوابم رو نداد دوبراه سعی کردم بخوابم تا حامد بیدار نشه .....اما سر و صداها بیشتر و بیشتر شد تا اینکه به نزدیکی چادر ما رسید صدای کتک خوردن یه نفر به دست چند نفر می اومد و هر لحظه هم به چادر نزدیک تر می شد تا تونستم بشنوم که چی می گن وحشتناکترین و بی ادبانه ترین فحش هایی که به عمرم شنیده بودم رو داشتم با دو تا گوشهام می شنیدم و با یه نگاه از تو چادر متوجه شدم که دارم صدای کتک خوردن همسرم رو هم می شنوم.....من و می گی با لباس خواب تو اون تاریکی ماتم برده بود که چی کار کنم هنوز به خودم نیومده بودم که حامد هم بیدار شد و در یک صدم ثانیه از چادر خارج شد نمی دونستم به ترتیب باید چیکارکنم ؟ دائم حمید رو صدا می کردم و جوابی نمی اومد فقط صدای زد و خورد هر لحظه شدیدتر می شد....تو تاریکی نمی دونستم لباسام کجان روسریم کو ؟ لعنت به این حجاب که دست و پای آدم رو می بنده اگه من با شلوارک و تاپ از چادر می اومدم بیرون اونا چه فکری می کردن؟ غافل از اینکه اونا قبل تر این فکر رو کرده بودن...و شاید یکی از دلایلی که به ما حمله کرده بودن حضور دو پسر و یک دختر در چادر بود!!!!.... تو این فکرا بودم که یه دست اومد تو چادر و مچ دستم رو به شدت محکم گرفت اول فکر کردم حمیده ولی چند لحظه بعد با چهره غریبه ای که پشت چفیه قایم شده بود مواجه شدم . هنوز نمی فهمیدم که یه نفر چه طور می تونه به خودش اجازه بده وارد چادر کسی بشه و اونو بکشه بیرون که در یک چشم به هم زدن چادر با خاک یکسان شد....یادمه تنها چیزی که به زبون آوردم این بود که: دستم رو ول کن روسری سرم نیست....حالا بهتر قضیه رو می فهمیدم حمید با چها نفر در حال دعوا و کتک کاری بود و دائم این کلمه لابلای فحش های مستهجن به گوشم می رسید: بچه شهری!!!! از درک چیزی که داشت به سرمون می اومد عاجز بودم و نمی دونستم باید گریه کنم و به دست و پاون بیفتم یا مثل یه مرد باهاشون بر خورد کنم؟ نمی دونستم تو چنین شرایطی ظن بد اونا رو چه حرفی یا چه حرکتی می تونه بر طرف کنه ....حامد سفید شده بود و مثل بید به خودش می لرزید حاضرم قسم بخورم که تا اون روز من و حامد به شدت پاستوریزه بودیم و حتی یه دعوای درست و حسابی هم ندیده بودیم .....اما اینجا دیگه مهاجمین گفتکوی تمدنها حالیشون نبود دائم یکیشون می اومد طرف من و با لهجه ی محلی یه چیزهایی می گفت دیگه کنترلم رو از دست داده بودم فکر می کنم گریه می کردم داشتم بدنهای سردو خونی مون رو فردا صبح توی بیابون می دیدم که هیچکس خبردارش نمی شد و تا مدتها همه ی فامیل که فکر می کردن ما گم شدیم و هیچوقت چیزی مشخص نمی شد هیچوقت در تمام عمرم خودم رو تا اون حد در برابر انسانهای دیگه عاجز ندیده بودم.....عاجز از بحث صحبت عاجز از بر قراری ارتباط و اینکه دائم داشتم می گفتم این برادرمه و اون شوهرم..... اونها که با چاقوهاشون دائم ما رو با زبون محلی به یه چیز هایی تهدید می کردن و فهمیدم که همشون مست مستن ....جالب که از ما می ترسیدن و چهره هاشون رو پوشونده بودن همین هم به ترسناکی شون اضافه می کرد ...نمی دونم به سر حامد و حمید چی اومد اما من بالاخره تونستم خودم رو به ماشین برسونم و خوشبختانه ماشین او ن موقع دزد گیر داشت و قفل مرکزی و قفل شد ....حداقل این بود که خطر تعرض به خودم رو کم کرده بودم اما تحمل دیدن دعوا و کتک خوردن بقیه رو نداشتم دو تا موتور سوار دیگه اومدن که 4 نفر رو به جمع اضافه می کرد..حمید بعدا بهم گفت که رفته تا کنار جاده که کمک بیاره و اون موتور سوارا رد می شدن ....جالب قضیه اینکه همدیگه رو می شناتن و مشکل ما دو چندان شده بود ...حالا ما گوشت قربونی بودیم که دو گروه راجع به ما با هم دعوا می کردن .....حمید بعدا بهم گفت که بهشون گفته ماشینمون خرابه و مکانیک جاده ای صدا کردیم همین الانه که برسن نمی دونم این فکرا چطوری به ذهنش خطور کرده بود!!!نمی دونم چی گفتن با هم و چی شنیدن که بعد از کلی جدل و بحث یکیشون زد به شیشه ماشین که در رو باز کن من می ترسیدم و اینکار رو نکردم حمید اومد و داشبورد رو باز کرد شناسنامه های ما رو نشونشون داد و یکیشون گفت که اینجا نوشته عاصفه اما تو صداش کردی لیلا و بعد دوباره کتک و کتک کاری ادامه پیدا کرد......همه چیز مثل یه فیلم تند شده تو ذهنمه نمی دونم واقعا اون لحظات خدا به چی ما امید وار بود که فقط خودش نجاتمون داد انگار دو گروه با هم به مصالحه رسیدن و فقط یکی مخالف بود که همچنان فحش رکیک می داد.....دست یکیشون اومد تو ماشین و چند تا هزاری پاره و مچاله به من دالد و معذرت خواهی کرد ومن نگرفتم تا می خواستم حرف بزنم گریه ام می گرفت بین اشک و آه گفتم به چادرمون حمله می کنین حالا معذرت خواهی می کنین؟نمی دونستم چی بگم برای اولین بار در زندگی آرزو می کردم که ای کاش چند تا فحش درست درمون بلد بودم که نثارشون می کردم و دلم خالی می شد....اما نشد و با اینکه یکیشون به شدت با ول کردن ما مخالف بود ، حمید نشست پشت فرمون و گازش رو گرفت دیگه ما بودیم گردنه ها و شب و ترس و من هی پشت سرم رو نگاه می کردم که نکنه یه وقت دنبالمون بیان همه چیز رو در عرض چند ثانیه تو ماشین جا داده بودیم و به طرز غریبی به هم ریخته بودیم سعی می کردم حامد رو تسلی بدم .....حمید دست بردار نبود دائم 110 رو می گرفت هی دنبال یه پاسگه می گشت بالاخره بعد از چند بار تماس موفق شد آدرس یه پاسگاه تو ده نزدیک رو که خیلی هم نزدیک نبود بگیره ن و حامد همش می گفتیم بی خیال شو بریم شیراز اما دست بردار نبود آخرشم با شلوارک رفت جلوی دو تا پاسبون اونا هم شب بود و خواب بودن اول کلی با خودش دعوا کردن که چرا اینطوری می گرده بعد هم قضیه ما رو خیلی ساده گرفتن و گفتن خدا رو شکر کنین نکشتنتون و خودتون نباید اونجا می خوابیدین الانم اگه زیادی اینجا بمونین دستگیرتون می کنیم ما هم هر چی گفتیم که یک کیلومتری ما پر بوده از چادر هایی که خانواده ها توش می خوابیدن .....تنها جوابی که می شنیدیم بی تفاوتی و خواب بود....حمی بدجوری از کوره در رفته بود و من که همش فکر می کردم پشت سرمونن می گفتم ولشون کن بریم شیراز ....خدا می دونه دو ساعت تموم بین بد ترین گردنه ها چطوری حرکت کردیم به خصوص که بعدا شنیدیم که اون جاده از جاده چالوس هم خطر ناکتر و پر پرتگاه تره و تمام مدت من اونها رو می دیدم که دنبال ما اومدن و ماشین ما خراب شده و ......بالاخره شیراز به ما خودش رو نشون داد و ما در پارک آزادی بدون اینکه چیزی زیرمون بندازیم همینطوری روی چمن ها درست مثل افغانی های بی سر پناه پناهنده خوابیدیم ....توی تاریکی شب صلاح نبود بریم مزاحم عمع بشیم صبح با یه کادو که برای عمع مریم گرفتیم رفتیم خونه شون....و من چقدر حس یه خونه رو دوست داشتم و لحظه ای که عمه رو دیدم انگار دنیا رو به من داده بودن ....عمه خیلی صبوری کرد و از وضعیت اسفبار ماشین و خود ما خیلی سوال نکرد اما بعد ها وقتی پرسید ماشینتون رو عوض کردین تازه فهمیدم که ما اون روز با چه وضعیتی به خونه شون وارد شده بودیم آخه مهاجمین به ماشین هم رحم نکرده بودن.....فرداش بود که سر دفاع میثم دوست حمید تو دانشگاه شیراز حاضر شدیم و چیزی بهش نگفتیم تا دفاعش خراب نشه و فرداش هم با خانواده ی عمه رفتیم آبشار مار گون در 2 ساعتی شیراز تمام اون لحظات اون آدمها توی ذهنم بودن و زنده بودنم رو باور نداشتم به همین خاطر بود که اون گردش کوتاه با عمع بهمون خیلی خوش گذشت ....عصر اون وز مجبور بودیم به خاطر قولی که به مامان داده بودیم حرکت کنیم کم خوابی پدر همه مون رو در آورده بود و برای اولین بار در عمرم دیدم که حمید داره پشت رل خوابش می بره براش رقصیدم داد زدم خوندم تا رسیدیم به آباده بازم باید تو چادر می خوابیدیم اما این بار گشتیم و یه پارکی رو که پر از مسافر بود انتخواب کردیم و فردا صبحش دوباره دل به جاده سپردیم به اصفهان رسیدیم و فقط رفتیم میدون نقش جهان و بعد کاشان حمام فین و قم و بع هم تهران .....تمام تلاشی که من کردم تا این ماجرا به نحوی در صفحه حوادث روزنامه مون که اتفاقا خیلی هم پر خواننده است چاپ بشه نشد ....بماند اگه فیلم خوابگاه دختران رو دیده باشین حتما می فهمین که حس من تا مدتها از این قضیه چی بود تا مدتها هر شب خواب می دیدم که اومدن تهران و به خونمون حمله کردن همون عثمان ومحمد و ...که تونستم اسماشون رو به خاطر بسپرم..... و از اون به بعد من دیگه نتونستم در نبود حمید شبها تنها خونه بمونم و دیگه طاقت دیدن هیچ فیلم ترسناکی رو ندارم...بماند.
کوهنوردی به سبک متاهلی....
حمید می گه: اگه ما این راههای کوهی رو به وقتش نیومده بودیم الان این حس آرامش و نداشتیم .....الان می دونیم که چه راههایی رو تو ۲۰ سالگی طی کردیم و حالا زانو نداریم بریم هر چند خیلی هم ناشیانه بوده اون کوهنوردی ها اما به وقتش بوده وگرنه الان حسرت می خوردیم که پا نداریم و دلمون بالاتر رو می خواست .....
اینجا من و ....
به سرم میزنه تو راه برگشت از روزنامه برم موزه هنر های معاصر . هر چند تنهایی نمی چسبه اما نمی شه که آدم همیشه وصل شوهرش باشه...
یه ساندویچ برای ناهارم می خرم و ...بعد از موزه که مربوطه به تابلوهای خوشنویسی از هنرمندان پیشکسوت ...... می رم پارک لاله
نشستم و اتفاقا عکس عروسیمون رو از تو کیف پولم در میارم دارم با ساندویچم حال می کنم...
یه آقایی که اتفاقا ظاهرش خیلی با تشخصه نزدیک می شه و می پرسه : میتونم اینجا بشینم ؟ اشاره می کنم به سمت آفتابی صندلی و می پرسم: تو آفتاب؟ می گه : نه اون طرف نزدیک شما !
از کوره در می رم و صدام رو بلند می کنم می گم : اینهمه صندلی تو پارک هست شما حتما باید مزاحم من بشین؟ جالبه که بازم اصرار می کنه .... دیه صدام بد جوری بلند شده و تقریبا داد می زنم که آقا لطفا مزاحم نشین من یه دقیقه می خواستم اینجا استراحت کنم شما مزاحم من شدین!!
...نمی دونم این جور آدما دنبال چی می گردن؟ فکر نمی کنم ظاهر چندان جذابی داشته باشم ... فقط می مونه یه حس که بین تموم آدما مشترکه...
راستی من تو امتحان دکتری قبول نشدم ...به اطلاع برسونم که ۹ تا پسر قبول شدن در حالی که ظرفیت اولیه قرار بود ۶ نفر باشه و البته این ۹ تا پسر از بین ۱۰ پسر و ۵ دختر انتخواب شدن ...تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل و ادامه ی تفاوتهایی که جامعه ما هنوز بین دختر و پسر قائله!!!!!
هست از پس پرده گفتگوی من و تو....
این حال دو هفته پیش منه:
با حمید روز سخت و پر کاری رو ذروندیم چه خیابونها که از این تهران رو وجب نکردیم و چه....
از پار نزدی خونه مامان حمید می گذریم اسمش شده پایداری!!!
یه پیرزن ۵۰ ۶۰ ساله بر می گرده به حمید می گه ببخشید آقا؟
بر می گردیم و می بینیم خانوم باقری همسایه مامان حمیده اون هم تازه متوجه شده ما آشناییم!!!
بعد از یه سلام سه سوته خانومی رو به ما نشون می ده و می ه این خانوم قندش بالا رفته گذاشتنش اینجا رفتن....می شه یه کمکی بهش بکنین بنده خدا خیلی حالش بده قرار بوده بیان دنبالش تا حالا که نیومدن....
حمید ماشین رو می آره جلو پارک و من کمک می کنم خانومه چند قدمی رو راه بره تا ماشین...ازش می پرسم : آدرستون رو یادتونه؟ می گه نیستان یکم ....
می گم قندتون بالا رفته یا انسولینتون؟ نمی تونه چیزی بگه یه چیزی بین مرگ و زندگی.....
تمام راه دخترش رو نفرین می کنه که گذاشتش رفته معلوم نیست کجا...با آدرسی که به زور از زیر زبون خانوم می کشیم بیرون و با ایما و اشاره می رسیم دم در خونه شون و کلید رو در می آره ..و با احتیاط های خاصی که ویژه سنشه می گه بزارش زیر پادری جلوی در ....
کمکش می کنم و اون اتاقش رو نشون می ده ....روی تخت می نشونمش دائم به شکلاتهایی که رو میزه اشاره می کنه و می گه بردار!!! برای شوهرت!!! و دائم از این وضع عذر خواهی می کنه ....من تو یه خونه ی غریبه و نه بلدم به کسی آمپول بزنم یه لحظه احساس پوچی می کنم نمی دونم چه کاری می تونم براش بکنم؟ ازش می پرسم که با یه لیوان آب چه طوره؟ و جواب مثبت می شنوم به آشپزخونه می رم و با خودم فکر می کنم اگه کسی اینطوری بدون اجازه بیاد تو آشپزخونه ی من چه حالی می شم؟ تازه متوجه عکسهایی می شم که انگار عزیزانی از خارج از کشور فرستادن...دو تا یخچال تو آشپزخانه هست که یکیش قفله و دیگری چیزی به اسم آب خنک نداره به ناچار از شیر آب می ریزم و می برم بالا سرش ....داره یه چیزهایی می خوره که نمی دونم براش خوبه یا نه ؟ ولی حس می کم حالا که تو خونه ی خودشه آرامش بیشتری داره....در خونه بازه و من با دو تا شکلات تو دستم گیج و منگ وایستادم و نمی دونم خداحافظی کنم برم یا؟ که یهو دو تا خانوم می خوان وارد خونه بشن...از اینکه در بازه تعجب می کنن و یهو از اینکه یه غریبه تو خونه است بیشتر...نگاه خانومه بیشتر شبیه کسیه که به یه دزد نگاه می کنه با عجله خودم رو معرفی می کنم و توضیح می دم خانومه بی تفاوت تشکر می کنه در رو می بندم و می آم بیرون حمید تو کوچه منتظرمه....می گه صدای خانوم ها رو وقتی داشتن نزدیک می شدن می شنیده و یه چیزایی راجع به اینکه بالاخره اینم یه کاره و در آمدش خوبه و هر چند اولش سخته ...آدم بعد عادت می کنه و خودش هم لذت می بره از اینکه هر شب با یه کس دیگه بخوابه......می گن.....
