تبليغاتX
مثل درخت در شب باران

مثل درخت در شب باران

طنز روز نوشت داستان

سلام

اگه دوست دارین نوشته های منو بخونین باید اعتراف کنم مدتیه که مثل درخت در شب باران نیستم و دارم اینجا می نویسم برای بچه ام

 اگه دوست داشتین به ما و موچول سر بزنین!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 13:19  توسط عاصفه اله وردی  | 

دوش

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت: آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگوی......

نمی دونم چرا وقتی از درد صحبت می کنیم همه یاد درد های جسمی می افتن...

یادم نمی یاد با تمام زجری که ممکنه روزهایی کشیده باشم دردهای روحم با درد جسمم  برابری کرده باشه......

دردهای من

جامه نیستند تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن در آورم

 ناله نیستند

 تا زنای جای بر آورم

دردهای من نگفتنی

 دردهای من نهفتنی است....

و فکر می کنم مثل فروغ :

دستهایم را در باغچه می کارم ...سبز خواهم شد می دانم...

درد نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟

دارم تمرین می کنم دوباره لذت بردن از درد رو و ازش استعفا نمی دم با هیچ آرام بخشی خنثی یا خفه اش نمی کنم نمی خوام التیامش رو ببینم .....

درد نام دیگر من است.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 15:2  توسط عاصفه اله وردی  | 

هنوز دامنه دارد درد.......

آن که درد می کشد

                  و لذت می برد

                                 در اوج فضیلت است....

 

ویکتور هوگو- بی نوایان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:0  توسط عاصفه اله وردی  | 

یکی ....

یکی اومد از جنس آب و آیینه

یکی که پا برهنه پرید وسط تمام معادله های ذهن من

یکی که با تمام وجود می گه من  هستم !!!!

یکی که بودنش رو انکاری نیست

یکی پر از گلهای بهاری

یکی پر از لطافت

یکی که امید رو به خونه دل من راه داد

یکی اومد وسط تمام ماجراهای بد، اتفاقهای بد و همه شون رو مبدل به خوب کرد

یکی ناگهان اومد و .....

 

حنا خانوم(شایدم آقا) دل من یه جای قصه انگار منتظر شما بود

                                                    پشت در باغ بهار اونهمه آه و انتظار به خاطر شما بود!.......

 

یکی نا گفته اومد و موند توی دل ما، من و حمید و موندگار شد..............

 

مقدمش مبارک

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 11:36  توسط عاصفه اله وردی  |