تبليغاتX
مثل درخت در شب باران

مثل درخت در شب باران

طنز روز نوشت داستان

زندگی

آه از این زندگی ....از عید فطر تا همین دیروز تهران بودیم و مثل چلچله ها دائم در حال پریدن از این خونه به اون خونه ...بگذریم از اینکه آخرش ادم همیشه دلش برای خونه ی خودش تنگ می شه و هیچ جا هم مثل خونه ی خودت نمی شه.....حتی خونه ی مادریت (پدریت)........وقتی برگشتیم انگار همه چی دور سرم چرخ می زد بسکه اون سه هفته دائم داشتم لباسای خودم و کارن و حمید رو با یه سری وسایل از اینجا به اونجا می کشوندم ...بد بختی اینه که کمتر کسی حال آدم رو درک می کنه ..در واقع همه انتظار دارن مثل همیشه باشی ..مرتب .و منظم ...خودم فکر می کردم که باید تمام وسایل کارن رو همراه داشته باشم آخرش این شد که مسواکش خونه ی مامان حمید جا موند ظرف غذاش خونه ی مامان من و کلی لباسای من توی خونه ی مامانم و لباسای حمید خونه ی مامانش و لباسای کارن نمی دونم کجا!!!! بد دردیه چلچله بودن جا و مکان نداشتن.......

 

دکتر به دلایلی یه هفته منع کرده بود کارن رو بلند کنم بعد که رفتیم مطبش کارن به بغل رفتم تو و کلی دعوام کرد...نمی فهمه که وقتی آدم مادر یه بچه ی 5/5 ماهه است این لوس بازی ها .......هنوزم قراراه بلندش نکنم اما مگه می شه؟

 

به لاهیجان که رسیدیم انگار اومدیم غریب ترین جای دنیا می خواستم تموم دنیا رو گریه کنم مغزم سیگنال می داد به بدترین روزهای عمرم فکر کنم به غریب ترین روزها.....من عادت دارم وقتی دلم گرفته درست کارای بر عکس می کنم یعنی دستم نمی ره با کسی صحبت کنم به کسی تلفن کنم می ریزم تو خودم و سر آخر با حمید بحث می کنم..حرفهای بی ربط می زنیم و بعد هم حمید برای بار چندم اقرار می کنه که خانومها فقط قبل از ازدواج آدمهای به درد خوری هستند اما دستم رو دست من و کارن رو دیشب گرفت و رفتیم جای مورد علاقه ی من : دور استخر(دریاچه )وسط لاهیجان نشستیم وشیرینی مورد علاقه ی من- کوکی نوشین- رو خوردیم باورم شد که هنوز دوستم داره ...

کار خدا رو ببینین که من اومدم لاهیجان که مجبور نباشم سه شب رو بدون حمید سر کنم به خصوص که حالا کارن هم هست و حالا برای حمید توی دانشگاه آزاد ورامین یه روز حق التدریس جور شده که باعث می شه دو شب در هفته بره تهران   اولش خیلی لجم گرفت می خواستم که نذارم بره اما خودش تدریس رو خیلی دوست داره الان که می ره می گه دانشجوهای ورامین اغلب بچه های تهرانن و خلاصه حالشو می بره گاهی به سرم می زنه برگردم حداقل وقتی تهران بودم می تونستم تو روزهای تنهایی برم خونه ی مامان اما حالا تو لاهیجان؟؟؟؟؟.....

 

می خواستم یه وبلاگ دیگه بزنم تا بتونم راحت تر صحبت کنم از لاهیجان از حمید و از خودم یه وبلاگ خصوصی تر که پسوورد داشته باشه که بدونم کیا می خوننش به خاطر همین دستم به نوشتن نمی رفت اما همینطور که می بینین نوشتم ....با بعضی سانسور های خود خواسته بقیه  ی قسمت هاش رو روی کاغذ سیاه می کنم تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:14  توسط عاصفه اله وردی  |