<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مثل درخت در شب باران</title>
<link>http://meslederakht.blogfa.com/</link>
<description>طنز روز نوشت داستان </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 07 Oct 2009 15:43:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زندگی</title>
<link>http://meslederakht.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>آه از این زندگی ....از عید فطر تا همین دیروز تهران بودیم و مثل چلچله ها دائم در حال پریدن از این خونه به اون خونه ...بگذریم از اینکه آخرش ادم همیشه دلش برای خونه ی خودش تنگ می شه و هیچ جا هم مثل خونه ی خودت نمی شه.....حتی خونه ی مادریت (پدریت)........وقتی برگشتیم انگار همه چی دور سرم چرخ می زد بسکه اون سه هفته دائم داشتم لباسای خودم و کارن و حمید رو با یه سری وسایل از اینجا به اونجا می کشوندم ...بد بختی اینه که کمتر کسی حال آدم رو درک می کنه ..در واقع همه انتظار دارن مثل همیشه باشی ..مرتب .و منظم ...خودم فکر می کردم که باید تمام وسایل کارن رو همراه داشته باشم آخرش این شد که مسواکش خونه ی مامان حمید جا موند ظرف غذاش خونه ی مامان من و کلی لباسای من توی خونه ی مامانم و لباسای حمید خونه ی مامانش و لباسای کارن نمی دونم کجا!!!! بد دردیه چلچله بودن جا و مکان نداشتن.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر به دلایلی یه هفته منع کرده بود کارن رو بلند کنم بعد که رفتیم مطبش کارن به بغل رفتم تو و کلی دعوام کرد...نمی فهمه که وقتی آدم مادر یه بچه ی 5/5 ماهه است این لوس بازی ها .......هنوزم قراراه بلندش نکنم اما مگه می شه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به لاهیجان که رسیدیم انگار اومدیم غریب ترین جای دنیا می خواستم تموم دنیا رو گریه کنم مغزم سیگنال می داد به بدترین روزهای عمرم فکر کنم به غریب ترین روزها.....من عادت دارم وقتی دلم گرفته درست کارای بر عکس می کنم یعنی دستم نمی ره با کسی صحبت کنم به کسی تلفن کنم می ریزم تو خودم و سر آخر با حمید بحث می کنم..حرفهای بی ربط می زنیم و بعد هم حمید برای بار چندم اقرار می کنه که خانومها فقط قبل از ازدواج آدمهای به درد خوری هستند اما دستم رو دست من و کارن رو دیشب گرفت و رفتیم جای مورد علاقه ی من : دور استخر(دریاچه )وسط لاهیجان نشستیم وشیرینی مورد علاقه ی من- کوکی نوشین- رو خوردیم باورم شد که هنوز دوستم داره ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کار خدا رو ببینین که من اومدم لاهیجان که مجبور نباشم سه شب رو بدون حمید سر کنم به خصوص که حالا کارن هم هست و حالا برای حمید توی دانشگاه آزاد ورامین یه روز حق التدریس جور شده که باعث می شه دو شب در هفته بره تهران   اولش خیلی لجم گرفت می خواستم که نذارم بره اما خودش تدریس رو خیلی دوست داره الان که می ره می گه دانشجوهای ورامین اغلب بچه های تهرانن و خلاصه حالشو می بره گاهی به سرم می زنه برگردم حداقل وقتی تهران بودم می تونستم تو روزهای تنهایی برم خونه ی مامان اما حالا تو لاهیجان؟؟؟؟؟.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواستم یه وبلاگ دیگه بزنم تا بتونم راحت تر صحبت کنم از لاهیجان از حمید و از خودم یه وبلاگ خصوصی تر که پسوورد داشته باشه که بدونم کیا می خوننش به خاطر همین دستم به نوشتن نمی رفت اما همینطور که می بینین نوشتم ....با بعضی سانسور های خود خواسته بقیه  ی قسمت هاش رو روی کاغذ سیاه می کنم تا بعد &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 15:43:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=meslederakht&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>meslederakht</dc:creator>
<guid>http://meslederakht.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مترسک</title>
<link>http://meslederakht.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>چه امید عبثی بستم من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;        &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                           به مترسک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                   که بپاید سر جالیزم را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقت آن است که خود بر خیزم ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم برای پایان نامه خیز بر می دارم ایشالله تا دو ماه دیگه دیگه سرش نمی نالم به خودم قول دادم دیگه روی کمنک کسایی که کمکم نکردن و فقط کارم رو عقب انداختن حساب نکنم حس قدرت و آزادی می کنم.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 08:25:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=meslederakht&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>meslederakht</dc:creator>
<guid>http://meslederakht.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باید امشب بروم</title>
<link>http://meslederakht.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ما داریم می ریم لاهیجان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای زندگی..................&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 08:24:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=meslederakht&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>meslederakht</dc:creator>
<guid>http://meslederakht.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://meslederakht.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>منتظر شما در  وبلاگ &lt;A href=&quot;http://www.mavamochol.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;ما و کارن&lt;/A&gt; (پسرم ) هستم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Jun 2009 16:38:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=meslederakht&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>meslederakht</dc:creator>
<guid>http://meslederakht.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیچ اردکی با پول عقاب نمی شود</title>
<link>http://meslederakht.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;باورتان می شود ما روز جمعه پرزنت Present  شدیم. نه با گولد کوئست و شرکت های سنتی هرمی بلکه با یه چیز خنده دار تر. (البته در واقع گریه دار تر. البته چون ما عادت داریم به همه چیز بخندیم، می گم خنده دار). جای تاسف دیگه اش (و واقعاً گریه دارش) اینه که توسط بهترین رفیق حمید. کسی که برای ما مظهر فعالیت اقتصادی و تلاش خستگی ناپذیر برای کسب حلال بود و واقعا از این نظر تحسینش می کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید شما هم شندید شرکت هایی هستند که 80 درصد در سال سود به سپرده شما می دهند. شرحش مفصله ولی در کل بگم یه سور به گولد کوئست زده، چون گولد کوئستی ها بهت دروغ نمی گفتن، می تونستند سئوالهای اولیه ات رو جواب بدن و بهت توهین نمی کردند و البته با این شباهت که هر دو از حماقت های مردم و شوت بازی مسئولین و احتمالا از نزدیکی افراد رده بالای این شرکت های هرمی با مستولین امر نهایت سوء استفاده را می کنند. این شرکت که من اسمش رو هم یادم رفت و هیچ علاقه ای به یاد آوریش ندارم باید مشاورینی داشته باشه که اصول علم اقتصاد بهره مند باشند چون مبنای کارشون اقتصادیه. ولی اونها نه تنها از اصول اولیه اقتصاد هیچی نمی دونند بلکه تو رو هم متهم می کنند به این که داری اقتصاد دانان آمریکا رو که هفتاد!!! سال پیش این طرح خارق العاده رو پیاده کردند رو زیر سئوال می بری (اقتصادی که همه حتی خوشون می دونند که تا اطلاع ثانوی زیر سئواله). جالب ترین نکته در جریان این پرزنت این بود که مشاور محترم می گفت که اونهایکه با این روشها خودشون رو از وضع موجود نجات می دند (مثل خودشون) مثل عقاب هستند و بقیه که حاضر نیستنند از حماقت های سایرین سوء استفاده کنند و ریسک های احمقانه بکنند، مثل اردک دارند تو مرداب خوشون وول می خورن.  ولی من معتقدم  مشکل ما همینجاست. اینکه&lt;STRONG&gt; اردک ها وقتی چندرغاز پول دستشون بیاد فکر می کنند عقاب شدند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر حال این گفتم تا بدونین یه موج جدید پرزنت کردن در راهه و اگه یه دوست، خارج از عرف رایج شما رو بطور اختصاصی دعوت کرد (یعنی اگه گفتید فلانی هم بیاد و اونها مخالفت کردند)، اول مطمئن شید که جریان پرزنت در کارنیست بعد برید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Mar 2009 19:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=meslederakht&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>meslederakht</dc:creator>
<guid>http://meslederakht.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه نوع دیگه</title>
<link>http://meslederakht.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;من ماهیم تو آب منی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;در من حلول کن                      با دستهای زلالی که سرنوشت سهم تو کرده است...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;من منتظر، من تنها &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;                              در پیچ و تاب جذر و مد عشق &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;                                                                         جا مانده ام هنوز!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;     &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;                                   من ماهیم تو آب &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;                                                         در من تمام کن یک عمر التهاب!............&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;یه روز شعری با این مضمون شنیدم هر چی کردم نتونستم شاعرش رو پیدا کنم یا جایی که اون شعر رو تمام و کمال داشته باشه چون از مفهوم قشنگش خوشم اومده بود و نمی تونستم نداشته باشمش، نشستم و خودم دوباره بر مبنای مفاهیمی که یادم بود یه شعر سرودم معلوم نیست این شعر منه یا یه کی دیگه؟  اینم یه نوع زندگی کردنه با شعر!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Feb 2009 08:03:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=meslederakht&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>meslederakht</dc:creator>
<guid>http://meslederakht.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در آستانه</title>
<link>http://meslederakht.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;فکر می کنین آدم تو بیست و نه سالگیش چه جوری می شه؟چقدر از زندگی احساس رضایت می تونه داشته باشه چه چیز هایی باید براش مهم باشن؟ با چه ابعادی از زندگی باید به توافق رسیده باشه؟ وقتی دوستان زنگ می زنن وسالروز  29 سال زندگیت  رو بهت تبریک می گن چه حسی باید داشته باشی؟ باید تثبیت شده باشی که در آستانه ی 30 سالگی ایستادی؟انگار از بیست سالگی تموم این سالهای بیست و اندی خیلی مورد توجه نبودن و نیستن اما بیست و نه که تموم می شه .....و خودت رو در سی غوطه ور می بینی نمی تونی بی تفاوت باشی مبدا من 5 بهمنه حتی اگه شناسنامه ام هم بهم دروغ بگه و من سالم رو از امروز شروع می کنم از امروز که مهر سی آروم آروم روی شناسنامه ی کارهام و زندگیم می خوره .....ضمن اینکه حس نمی کنم بار بزرگی رو از رو دوش این دنیا برداشته باشم یا مسئله ی مبهمی رو حل کرده باشم احساس بیهودگی هم نمی کنم متاسفانه سر شار از تجربیات مثبت و منفی خیلی محافظه کارانه زندگی می کنم و شاید هم خوشبختانه دیگه از شور جوانی خبری نیست....تعجب می کنم از دوستانی که هنوز با این همه از من انتظار انتهار یا شور و شعف دوباره تجربه کردن رو دارن...من در آستانه ی سی سالگی در آستانه ی مادر شدنم ..........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حس می کنم می دونم تمام سالهای بعدی عمرم رو چطور و چگونه باید طی کنم با اعتماد به نفس بالا حس می کنم یه راههایی رو برای زنده بودن و زنده زیستن پیدا کردم ....به عنوان یک زن کامل که هم مادره هم همسر هم کار اجتماعی کرده و هم می تونه بی دغدغه ی فکر کردن به کار تمام وقت فرصت هایی رو برای ایجاد تغییر در خودش واطرافش داشته باشه  ..سی سالگی و آغازش می تونه دلیل خوبی برای تثبیت باشه تثبیت زندگی ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Jan 2009 11:05:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=meslederakht&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>meslederakht</dc:creator>
<guid>http://meslederakht.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا؟</title>
<link>http://meslederakht.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>وقتی نخوای از سیاست اجتماع اقتصاد کار حق و حقوق درس و....حرف بزنی دیگه باید از چی بگی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دارم برای نوشتن پایان نامه می تلاشم ...این ۲ ماه ممکنه یه پست بالا بلند با عنوان چرا خبرنگار شدم و چرا خبر نگار نماندم ...بزارم ممکنه حواله کنم برای بعد ..با عرض معذرت از همه ی دوستانی که همیشه به من لطف دارن!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Jan 2009 09:08:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=meslederakht&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>meslederakht</dc:creator>
<guid>http://meslederakht.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی عنوان</title>
<link>http://meslederakht.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از موقعی که یادمه پدر بزرگم به دختراش همیشه نصیحت می کرد که کار کنید درس بخونید و مستقل باشید! حتی  ما، من وخواهرام هم  شامل این نصیحت بودیم ....البته دوره جوونی پدر بزرگم و به طبع دغدغه هاش  زمان تحولات اجتماعی دوره ی مصدق بوده......و این نصیحت به نظرم کاملا به جاست الانم خیلی از افراد کار کردن زنان رو دلیلی مستقیم بر استقلالشون می دونن.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما یادمه دوستی تحقیقی انجام داده بود مبتنی بر تناسب کار کردن و میزان تحصیلات زنان در محله های مرفه تهران و محله های غیر مرفه ترو نتیجه این شده بود که  زنان مرفه نشین با درجه تحصیل بالاتر کار نمی کنن و در عوض فرصت بیشتری برای شرکت توی کلاسهای ورزشی و هنری و ...دارن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روزها به  یافته های جدیدی در رابطه با کار زنان رسیدم و اون استثمار از نوع جدیده که خیلی خیلی وحشتناک تر از عدم استقلال زنانه....زنان کار می کنن و کارت حقوق یا فیش حقوقی شون یا اگه خیلی زرنگ باشن حقوقشون دست شوهره و همیشه به این گناه متهمن که تو نمی تونی درست پول خرج کنی و تو ولخرجی می کنی...و گاهی هم به بهانه ی اینکه این پولی که تو در می آری مال خونه است حقوقشون مصادره می شه و.... عجیبه با اینکه بعد از این واقعه فشار های مستقیمی به زن می آد، اما باز هم ترجیح می ده که کار کنه هر چند صاحب جیب خودش نباشه.....کار کنه، بچه ها رو تر و خشک کنه مهد کودک ببره ..باهاشون بازی کنه از هیچ امکانات ورزشی سر کار استفاده نکنه ...غذا بپزه مهمون داری کنه جلوی کتک خوردن بچه رو به دست پدر بگیره از استراحت خودش بزنه حقوق نداشته باشه و از طرف دیگر شوهرش فقط می ره سر کار و می آد خونه و بعد هم که خسته است و باید بادش بزنه و خیلی راحت شوهر حقوق دو نفر رو خرج می کنه و تازه اعتقاد هم داره که داره سخت ترین کار های خونه رو انجام می ده .......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دونم اما به نظرم زنان تو دوره ی  ما دیگه از حیله های زنانه استفاده نمی کنن و به بز های خونگی تبدیل شدن که آماده ی هر نوع بهره کشی ان....  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Dec 2008 07:40:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=meslederakht&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>meslederakht</dc:creator>
<guid>http://meslederakht.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا بازی نکنم؟</title>
<link>http://meslederakht.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیروز دوباره از روزنامه زنگ زدن و برای هزارمین بار اطلاعات شخصی من و حمید رو گرفتن انگار این شده رسم هر 6 ماه روزنامه که حقالتحریر ها رو حاضر غایب کنه!! حمید می گفت تو که دیگه نمی خوای بری روزنامه مگه خودت نگفتی؟؟ پیش خودم فکر کردم اینم یه بازیه چرا بازی نکنم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Nov 2008 07:29:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=meslederakht&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>meslederakht</dc:creator>
<guid>http://meslederakht.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
